![]() |
|
صفحه پپشتو |
خط ارتباط |
کشورهای جهان |
کودکان
جهان
|
عکس
ها
|
وجیزه ها و مثل ها |
تاریخ و جغرافیه افغانستان به زبان کودک |
چهره
های نامدار
|
یونیسف
|
مطالب
ورسم های ارسالی ما
|
اداب اجتماعی ودینی |
لایق ها رابشناسیم |
جالب وخواندنی
|
قصه های کاکا منجانی |
شعر
|
|
نوید روز ،تربیون ازاد روشنفکران، در زمینه های آشتی ملی ،تفاهم
|
|
نوُید کودکان/دماشومانو نوُید از تمام دست اندرکاران کار با کودک تمنا داریم که در غنی سازی این صفحه دست مان را بگیرند! یادداشت: از دوستانی که می خواهند متصدی این صفحه شوند لطفا نام ،تخلص ویک قطعه عکس خود را همراه با بیوگرافی اش برای ما راسال کند تا به دوستداران سایت کودک معرفی گردد. سلسله قصه ها برای کودکان و نوجوانان آرزو پوپل
زبیر خیلی ناراحت است و اصلا خود را خوب احساس نمی نماید. او با نتیجهٔ امتحان الجبرش، که امروز دریافت نموده است، به هیچ صورت راضی نمی باشد. - بکتاش جان، لطفا از من آزرده مشو! من امروز می خواهم تنها به طرف خانه بروم؛ چون باید در بارهٔیک موضوع فکر کنم و این را صرف زمانی کرده می توانم، که با خود و افکارم تنها باشم. - من ترا درک کرده می توانم. لطفا اینقدر پرشان مباش! همهٔ چیز ها خوب خواهند شد. پس تا به فردا. خدا حافظ ! * * * اگر زبیر این طور پیش ب رود پس امکان زیاد دارد ، که او در اخیر سال تعلیمی در مضمون الجبر ناکام بماند و این برای او غیر قابل تحمل است. * * * زبیر با عجله بوت هایش را به پا کرده با شتاب خاصی روانهٔ سرک می شود. * * * - او را رها کنید و راحت بگذارید ورنه سر و کار شما از این به بعد با من خواهد بود! همه از لت و کوب آن پسرک کوچک دست برمی دارند و به زبیر نگاه می کنند. یک پسر از گروهٔ لت و کوب کننده گان به جواب زبیر می گوید: - فکر می کنم تو هم آرزوی لت و کوب شدن را داری. آیا آگاه هستی، که با کی ها در صحبت هستی؟ - بلی، آگاه هستم! با اشخاص ضعیف و ناانسانی، که حتی شرم تحت لت و کوب قرار دادن یک پسرک کوچک را هم ندارند. - لطفا دستم را رها کن! مگر می خواهی دستم را بشکنی؟ با جاری شدن اشک از چشمان آن پسر زبیر دست او را از چنگ انگشتان اش رها می نماید. آن پسر گریه کنان شروع به دویدن می نماید. با تماشا ی فرار دوست شان پسران دیگر هم جدی بودن وضع را درک نموده گریز را نسبت به بودن و مقابله با زبیر ترجیح می دهند. * * * زبیر به سراغ پسرک کوچک روان می شود و به او کمک بلند شدن از زمین را می نماید. پسرک کوچک در حال که اشک هایش را از رویش پاک می نماید زبیر را مخاطب قرار داده می گوید: - بسیار تشکر! زبیر پاسخ می دهد : - خواهش می کنم! اصلا حرف قابل یاد آوری نیست. ولی تو چرا خود را از این پسر ها به دور نگه نمی داری؟ این بهتر خواهد بود هر زمانی که تو با آن ها مقابل شدی، راه خود را عوض نمایی. - ولی من از کجا بدانم، که این هیولا ها در کجا انتظار مرا می کشند. من نابینا هستم و این ها دفعتا ً به سر راه من قرار می گیرند. این ها از چند مدتی است، که مرا ناراحت می نمایند و نابینایی مرا مورد تحقیر و تمسخر قرار می دهند. - اگر من از اول از این موضوع آگاه می بودم پس خوب حق شان را به دست شان می دادم تا هرگز دیگر در آینده به تو هیچ کدام مزاحمتی و مشکلی خلق کرده نمی توانستند. خوب، حالا به من بگو، که خانهٔ تو در کجا است ؟ بگذار، من تو را تا به خانهٔ تان همراهی نمایم! ولی باید اول از مادر جانم اجازه بگیرم. * * * در راه زبیر آگاه می شود، که اسم این پسر ولید است. ولید مانند او هم متعلم مکتب می باشد و با والدین، خواهر کوچک و مادر بزرگ اش یکجا زند ه گی می نماید. هنگام خدا حافظی زبیر به ولید پشنهاد می نماید، که بهتر خواهد بود، اگر او در چند روز آینده تنها روانهٔ مکتب نشود. - ولی من کسی را ندارم، که همراه من در راه باشد. مادر جانم مصروف کار های منزل و مواظبت از خواهرم است. پدر جانم کار می نماید و مادر بزرگم هم مریض است. - پس من این وظیفه را عهده دار می شوم. ولی بابد قبلا با والدین ام در این باره صحبت نمایم. * * * از همان روز به بعد و با اجازهٔ والدین اش زبیر دیگر رفیق راه ولید می شود. او ولید را هر روز از خانهٔ شان تا به مکتب و بعد از ظهر از مکتب به خانهٔ شان همراهی می نماید. خوشبختانه که مکتب هر دو کدام فاصلهٔ بیشتر از همدیگر ندارد - قسم ی که زبیر صبح اول ولید را به مکتب اش می رساند و بعدا خود روانهٔ مکتب می شود و هر بعد از ظهر ولید در داخل مکتب اش منتظر زبیر می ماند تا آمده با هم روانهٔ خانه شوند. - بهتر خواهد بود، که اگر س و وال نه نمایی. تمام موضوعاتی، که ما از آغاز سال تعلیمی تا اکنون در مضمون الجبر مورد بحث قرار داده ایم، برای من قابل درک نمی باشد. نمی دانم، که من این قدر نادان هستم و یا کدام علتی دیگر سبب این موضوع شده است. - چرا حرف از نادانی می زنی؟ به نظر من و تا جایی، که من با تو آشنا شده ام، تو یک پسر خیلی ذکی هستی. من می توانم به تو راهٔ نجاتت را از این گرفتاری نشان بدهم. اگر تو هم با من موافقت نمایی. - پس چرا تا اکنون خاموش هستی؟ ولید خندیده پاسخ می دهد: - من با یک پسر آشنا هستم، که از مضمون الجبر خیلی آگاه است. او در حقیقت عاشق الجبر است و هر لحظهٔ بیکاری اش را با مطالعهٔ الجبر و تمرین آن سپری می نماید. اگر خواست تو هم است من می توانم وسیلهٔ آشنایی تو را با او فراهم سازم تا او مدد گارت در قسمت مشکلات الجبری تو شود. - با کمال میل! ولی اگر او به من درس الجبر بدهد پس حتما خواستار پول خواهد شد و تو خوب می دانی، که من پول ندارم. - لطفا راحت باش! او درخواست ب ه دست آوردن پول را از تو نخواهد کرد. - تو به او چندی قبل کمک و یاری نمودی و او را از چنگال چند انسان بی ادب و بی احساس نجات دادی و اکنون هم او را تا به خانهٔ شان همراهی نمودی. زبیر از خدایش سپاس گ ز اری می نماید، که او به وی موقع آشنایی و شناخت و دوستی همچو شخصی دانا و مسلط بر مضمون الجبر را داد، که آمادهٔ همکاری و کمک با او است. * * * در اخیر سال تعلیمی زبیر از جملهٔ آن شاگردانی بود که بهترین نمرات را در مضمون الجبر ب ه دست آوردند. داستان داکتر گریگ و "سه پیالهء چای"
کتاب بود نبود در زمانه های قدیم یک مرد فاضل و خردمندی بود که «مهربان» بود و سالیان دراز با فیض وبرکت عمر کرد.مردم از دانش وی بهره ها می بردند و از کمال و فضایل وی بهره مند می شدند.از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب از اخلاق و کردهار او انتباه می گرفتند . با با سواد ها از مهربانی های با به مهربان خواده بودند و بی سواد ها شنیده بودند.هرکس از دانش و کمال وی قصه های سودمندی بر زبان میراند. یکی از خوبی های بابه مهربان این بود که او همیشه کتاب می خواند و سعی می کرد خود، وطن و دنیا را از طریق مطالعه و کتاب بشناسد و این که دروطن خود از نام نیک و شهرت بسیار خوب برخوردار شده بود برکت همان کتاب ها و مطالعه بود که بابه مهربان به آن دلبستگی داشت. بابه مهربان از ایام کودکی و پس از آن که الفبای زبان را آموخت به مطالعه را آغاز کرد و همچنان ادامه داد.هر کتاب را بادقت مطالعه می کرد و از آن می آموخت.هنوز نوجوانی بیش نبود که بر اثر همین مطالعه و آموزش از کتاب ،در ده وقریه اش از شناختی برخوردار گردید.و این شناخت آهسته آهسته فراتر رفت و هر قدر که سن وسال وی بالا می رفت مردمان دهات ، ولایات و شهر های دیگر نیز با وی آشنا می شدند. در ایام جوانی و بعد از آن در مقامهای بلند دولتی به حیث یک آدم مهم مسوولیت های مهمی را برعهده داشت.به داخل وخارج سفر ها می کرد ، تجربه ها می آموخت و به دیگران انتقال می داد.امروز هم در هر دفتر و دیوانی که بابه مهربان در آن مامور ومدیر و رییس و زیر بود،یا عکس ویا کتاب خاطرات و یا مجسمه ای از او گذاشته شده و مامورین آن ادارات با احترام از وی یاداور می شوند.مامورین این دفاتر هر صبح پیش از امضا کردن کتاب حاضری جهت ادای احترام به عکس بابه مهربان و یا نزد مجیمه وی می روند و ادای احترام می کنند.زیرا می دانند که او در این اداره ها مبتکرانه کار کرده و «گفتار نیک،کردار نیک و پندار نیک» را که از خوانش کتاب هاآموخته ،سرمشق زندگی خود ساخته بود. با به مهربان درآن زمان که همه اورا مهربان خان میگفتند و جوانی بود رشید و ملبس با تمام زیبایی های ظاهری ومعنوی و در یکی از ادارات مهم دولتی به حیث یک آدم مهم کار میکرد،عروسی کرد و با یک دختر خوب که گرچه دانش و آگاهیش به پیمانه مهربان خان نبود عروسی کرد. ثمره این ازدواج سه فرزند بود.مهربان خان هر سه فرزندش را مانند مردمک های چشمش دوست داشت. نا گفته نماند که وقتی قاصد اجل تیرش را به بهانه شکار بردارد،صیدی از دستش خطا نمی رود.هرکس را که نشانی کرده پیدا می کند و شکار خود می سازد.ازین رو این دانشمند وآدم پرفیض وبرکت که سنش به نود رسیده بود،نیز خود را هدف شکار داعی اجل می دید و هر آن فکر می کرد که امروز یا فردا دسترخوان آب و دانه اش از این دنیا برچیده می شود و راهی دنیای دیگر می گردد. بناء پیش از آن که رخت سفر بر بندد، هر سه فرزندش را نزد خود خواست و از یک کتاب سه جلد را که از میان آن همه کتاب هایی که او خوانده بودیکی را انتخاب کرده ،به هر سه پسر خود توصیه کرد که آن کتاب را حتما بخوانندابتدا آن را به فرزند بزرگ خود داد واز او خواست تا آن را مطالعه کند وبعد آن را به برادر دیگر خود بدهد.سه روز پس وی کتاب را مسترد کرد و گفت که مطالعه اش کرد.فرزند کوچک که همیشه از راه وروش برادر بزرگش تقلید می کرد بدون نوبت،کتاب را ازدست برادر بزرگش گرفت و گفت که حال نوبت من است.او هم دو روز بعد کتاب را به پدر مسترد کرد و گفت که مطالعه اش کرد و نوبت به برادر سومی رسید. فرزند سومی که فرزند مابینی بود،ابتدا کتاب را مقبول پوش کرد تا از گزند حوادث در امان باشد.بعد از آن به مطالعه آن آغاز کرد.این کتاب از جمله کتابهایی بود که فرزند مابینی بابه مهربان چندین بار آن را مطالعه کرد و هربار از خواندن آن چیز های جدیدی می آموخت. بابه مهربان هر بار که از فرزند خود در باره مطالعه کتاب می پرسید،او می گفت که هنوز تمامش نکرده ام. او راست می گفت زیرا هر بار که پدر می پرسید او یا درصفحات آغازین کتاب بود یا در نصفش ویا در صفحات آخر آن رسیده بود. روزی رسید که بابه مهربان ،مانند هر آدم دیگری که آب ودانه اش از دنیا کنده می شود،با این دنیا وداع گفت وبه جهانی باقی پیوست. پس از چندماه از وفات بابه مهربان ،فرزندانش دست به تقسیم دارایی های وی زدند.پدر خر آنچه برازی آنان بهمیراث مانده بود میان خود به طور مساوی تقسیم کردندا.اما در آخر، همان کتاب باقی ماند که فرزند مابینی هنوز مصروف مطالعه آن بود. کتاب 180 صفحه داشت که 90 ورق میشد.برادر کلان گفت که به هر کدام مان سی سی ورق می رسد.برادر کوچک نیز به همین تقسیم رضایت دد.اما برادر مابینی که به کاب سخت دل بسته بود با خود فکر کرد که اول این تقسیم ظلم بزرگ در حق کتاب است زیرا اگر بدین گونه تقسیم شود به درد هیچ کس نمی خورد و کتاب تلف می شود.دو دیگر این که کتاب به کلی ازبین می رود،زیرا میدانست که آنان سهم شان را یا می سوزانند یا در باطله دانی مییاندازند.سه دیگر این که کتابی را که سخت دوست داشت از دستش می رود.بناء پیشنهاد معقولی کرده گفت که این مال دنیا نیست که باهم تقسیم کنیم و سهم هر کس کم یا بیش به دردش بخورد.با ایننوع تقسیم کتاب ناقص می شود و به درد هیچ کدام ما نمی خورد.بهتر آنست که بر کتب یک قیمت بگذاریم و هرکدامازما که علاقمند خرید آن باشیم،سهم دیگران رابپردازد و کتاب را بگیرد.دبرادر دیگرکه از خدا چنین یک فیصله را میخواستند موافقت کردند وازین جهت که می دانستند برادر شان به آن کتاب سخت دل بسته ست یک قیمت گزاف بر آن گذاشتند.برادر مابینی از سهمی که از پدر برایش رسیده بود دربدل سی سی ورق سهم برادران ،به آنان پرداخت کرد و کتاب را زا آن خود ساخت.
|