![]() |
|
نوید روز ،تربیون ازاد روشنفکران، در زمینه های آشتی ملی ،تفاهم
|
|
روزشمار وقایع افغانستان ازاحمد شاه درانی تا امروز حامد علمي
15 جولای 1747 احمدشاه درانی برای اولین بار درنامه ای خویشتن را پادشاه خواند. اکتوبر 1747 پیر سید صابر شاه کابلی درزیارت شیر سرخ قندهار دستار بر سر احمدشاه درانی نصب کرده او را بحیث پادشاه قانونی اعلان نمود. 11 جنوری 1748 نیروهای احمدشاه درانی شهر لاهور را ازحاکم مغولی آن تصرف کردند. 3 مارچ 1748 قوای احمدشاه درانی در نزدیکی های مانیپور پنجاب به شکست مواجه شده بطرف قندهار عقب نشینی کردند. 21 سپتامبر 1751 احمدشاه درانی برای انجام سومین حمله بر هند به شهر پشاور رسید. 6 مارچ 1725 جنگ میان نیروهای احمدشاه درانی و قوای میر منو در اطراف شهر لاهور رخ داد و نیروهای احمدشاه درانی به پیروزی دست یافتند. 10 مارچ 1752 نیروهای احمدشاه درانی شهر لاهور را تصرف کردند. 21 مارچ 1752 احمدشاه درانی با نیروهایش لاهور را به قصد قندهار ترک نمود. 15 نوامبر 1756 احمدشاه درانی برای چهارمین بار با قوای عظیم، بسوی شهر لاهور در حرکت شد. 20 دسامبر 1756 احمدشاه درانی به شهر لاهور رسید. 22 جنوری 1757 نیروهای احمدشاه درانی در اطراف شهر دهلی موضع گرفتند. 28 جنوری 1757 احمدشاه درانی و نیروهایش به شهر دهلی داخل شدند و عالمگیر دوم امپراتور مغل از آنها استقبال نمود. 29 جنوری 1757 احمدشاه درانی فرمان صادر کرد ودرآن خواستار تامین امنیت، حفظ جان ومال اهالی شهر دهلی شد. اول فبروری 1757 نیروهای احمدشاه درانی مقاومت مردم مرهته را درهم شکستاندند. 2 فبروری 1757 نیروهای احمدشاه درانی شهر فرید آباد مرکز قوای مرهته را به آتش کشیدند. 16 فبروری 1757 محفل عروسی شهزاده تیمور فرزند احمدشاه درانی باگوهر افروز بانو بیگم و یا زهره بیگم دختر عالمگیر دوم درسرهند برگزارشد. اکتوبر 1759 احمدشاه درانی ونیروهایش برای پنجمین بار قصد حمله بر هند را نمودند. 25 اکتوبر 1759 احمدشاه درانی ونیروهایش دریای سند راعبور کرده وارد پنجاب شدند. 5 مارچ 1760 قلعه نظامی جت ها در علیگره بدست قوای احمدشاه درانی سقوط کرد. 26 اکتوبر 1760 اردوی احمدشاه درانی بعد از عبور از دریای جمنا دراطراف منطقه پانی پت موضع گرفتند. 14 جنوری 1761 قوای مرهته در پانی پت شکست فاحش خورده و شهر بدست نیروهای احمدشاه درانی سقوط نمود. 15جنوری 1761 احمدشاه درانی در حالیکه الماس کوه نور را برسر داشت وارد شهر پانی پت شد. 29 جنوری 1761 احمدشاه درانی بعد از فتح پانی پت به دهلی رسید. 22 مارچ 1761 نیروهای افغان بعد از فتح پانی پت بطرف لاهور حرکت کردند. 3 مارچ 1762 نیروهای احمدشاه درانی برای ششمین بار لاهور را به قصد هند ترک نمودند. 16 اکتوبر 1762 احمدشاه درانی ونیروهایش به نزدیکی های شهر امرتسر رسیدند. 12 دسامبر 1762 احمدشاه درانی بعد از فتح امرتسر وعقد معاهده با آنها روانه افغانستان شد. اکتوبر 1764 احمدشاه درانی برای هفتمین بار افغانستان را به قصد لاهور و هند ترک نمود. 12 دسامبر 1766 نیروهای افغان شهر فیصل آباد را تصرف کردند. 26 می 1767 نیروهای افغان به سر پرستی سردار جهان خان مقاومت سکها ومتحدین آن ها را در نقاط مختلف پنجاب درهم شکستانده در این مناطق حاکم شدند. 9 جون 1770 احمدشاه درانی بعد از تصرف دوباره شهر مشهد به قندهار رو آورد. 23 اکتوبر 1772 احمدشاه درانی درشهر قندهار وفات نمود و پسرش تیمورشاه به اریکه قدرت تکیه زد.
1775 پایتخت افغانستان از شهر قندهار به کابل انتقال کرد.
19 می 1793 تیمورشاه درانی پادشاه افغانستان در بالاحصار شهر کابل وفات یافت.
23 می 1793 شاه زمان بحیث پادشاه قانونی افغانستان اعلان گردید.
25 جولای 1801 شاه محمود بعد ازگرفتاری وکورساختن شاه زمان خویشتن را پادشاه اعلان نمود.
4 و 5 جون 1803 زد وخورد شدید میان اهالی سنی مذهب وشیعه های شهرکابل بوقوع پیوست.
13 جولای 1803 شاه شجاع به کابل رسید وخویشتن را پادشاه اعلان نمود.
17 جون 1809 معاهده سه فقره یی دوستی بین شاه شجاع ومونت استورات الفنستن نماینده برتانیه در پشاور به امضا رسید.
3 فبروری 1810 شاه شجاع از افغانستان فرار کرده خویش را تسلیم رنجیت سنگ حکمران پنجاب نمود.
25 می 1818 جنگ شدید میان نیروهای افغان و قوای ایرانی درمنطقه کوهستان رخ داد.
13 و 14 مارچ 1821 رنجیت سنگ حکمران پنجاب با نیروهایش دریای سند را عبور کرده بصوب افغانستان پیشروی کردند.
اکتوبر 1826 دوست محمد خان کابل را تصرف کرد.
4 سپتامبر 1828 شاه محمود پادشاه افغانستان وفات یافت. 1835 دوست محمد خان خویشتن را پادشاه افغانستان و امیرالمومنین خواند.
20 سپتامبر 1837 الکزاندر برنس به حیث نماینده گورنر جنرال هند برتانوی بکابل آمد.
26جون 1838 معاهده هفده ماده یی میان نماینده حکومت برتانیه ، شاه شجاع ورنجیت سنگ در لاهور به امضا رسید.
24 جولای 1838 نیروهای ایرانی شهر هرات را محاصره کردند.
8 سپتامبر 1838 محاصره هرات به پایان رسید.
اول اکتوبر 1838 لارد اکلند گورنر جنرال هند برتانوی در سمله فرمان جنگ علیه افغانستان را صادر کرد.
28 اپریل 1839 شاه شجاع بار دوم اعلان پادشاهی کرده ودر قندهار بر تخت سلطنتی تکیه زد.
جولای 1839 امیر دوست محمد خان با قوایش بطرف بامیان عقب نشینی کرد.
30 جولای 1839 افراد شاه شجاع به شهر غزنی رسیدند. 6 اگست 1839 شاه شجاع همراه با قوای انگلیس وارد کابل شد.
17 اگست 1839 شاه شجاع درکابل اعلان پادشاهی کرد.
17 سپتامبر 1840 امیر دوست محمد بعد از شکست در برابر قوای انگلیس به مناطق ایبک و تاشقرغان عقب نشینی کرد.
15 اکتوبر 1840 قوای انگلیس قریه های شمال کابل را به آتش کشیدند.
5 نوامبر 1840 امیر دوست محمدخان به انگلیس ها تسلیم شد.
12نوامبر 1840 امیر دوست محمد خان تحت نظارت انگلیس ها به هندوستان فرستاده شد.
30 اکتوبر 1841 مجاهدین افغان با یک حمله غافلگیرانه به قشون انگلیس ها در بالاحصار کابل شبخون زدند.
اول نوامبر 1841 رهبران مقاومت افغان درشهر کابل مخفیانه مذاکره کرده و برنامه حمله به قوای انگلیس را طرح ریزی کردند. 2 نوامبر 1841 اهالی شهر کابل و رهبران مجاهدین افغان علیه انگلیس ها قیام کرده به بالاحصار حمله بردند و الکزاندر برنس قوماندان آنها را به قتل رساندند.
23 دسامبر1841 جلسه ای بین رهبران افغان وانگلیس درکابل دایر شد و طی آن ویلیام مکناتن سفیر برتانیه درکابل توسط وزیر محمد اکبرخان به قتل رسید.
اول جنوری 1842 معاهده 18 ماده یی میان رهبران افغان وانگلیس ها به امضا رسید.
6 جنوری 1842 قوای انگلیس کابل را به قصد جلال آباد ترک کردند.
13 جنوری 1842 قوای انگلیس هنگام خروج ازکابل مورد هجوم مجاهدین افغان قرارگرفته و به جز یکتن آنها بنام داکتر برایدن، باقی همه کشته شدند.
5 اپریل 1842 شاه شجاع توسط یکی از رهبران مجاهدین افغان در منطقه سیاه سنگ کابل به قتل رسید.
1843 امیر دوست محمد خان بار دوم پادشاه شد.
30 مارچ 1855 قرارداد دوستی میان افغانستان و انگلیس درسه ماده در شهر پشاور به امضارسید. 27 می 1863 شهر هرات بعد از ماهها محاصره بدست قوای دوست محمد خان سقوط کرد.
9 جون 1863 امیردوست محمد خان درهرات وفات یافت.
12 جون 1863 امیر شیرعلی خان به حیث پادشاه افغانستان زمام امور را بدست گرفت.
1866 محمد افضل خان پادشاه شد.
17 اکتوبر 1867 امیر محمد افضل خان درکابل وفات یافت.
1867 محمد اعظم خان به پادشاهی رسید.
7 سپتامبر 1868 قوای شیرعلی خان در نواحی شش گاو کابل بر نیروهای امیر محمد اعظم خان پیروز شده و شیرعلی خان بار دوم به حیث پادشاه افغانستان تاجپوشی کرد.
27 مارچ 1869 امیر شیرعلی خان در امباله با جان لورانس وایسرای هند برتانوی ملاقات نمود. 21 نوامبر 1878 نیروهای برتانوی از سه استقامت به افغانستان حمله کردند وجنگ دوم افغان وانگلیس آغاز گردید.
8 جنوری 1879 قوای انگلیس به قوماندانی جنرال استورات شهر قندهار را تصرف کردند.
21 فبروری 1879 امیر شیرعلی خان در مزارشریف وفات نمود.
مارچ 1879 محمد یعقوب خان درکابل اعلان پادشاهی کرد.
26می 1879 معاهده گندمک بین امیر محمد یعقوب خان و لوئیس کیوناری به امضا رسید.
30 می 1879 معاهده گندمک از طرف وایسرای برتانوی هند تصدیق گردید.
24 جولای 1879 کیوناری به حیث سفیر برتانیه به کابل رسید.
3 سپتامبر 1879 اهالی شهرکابل علیه برتانوی ها قیام کردند وکیوناری سفیر انگلیس را به قتل رسانید.
7 اکتوبر 1879 قوای انگلیس به رهبری جنرال رابرت در دو کیلومتری کابل تجمع نمودند.
12 اکتوبر 1879 جنرال رابرت قوماندان نیروهای برتانوی وارد بالاحصار کابل شد.
12 اکتوبر 1879 امیر محمد یعقوب خان استعفایش را به نماینده انگلیس پیشنهاد نمود.
17 اکتوبر 1879 انفجار قوی در داخل بالاحصار کابل رخ داد و عده از سربازان برتانوی کشته شدند.
اول دسامبر 1879 امیر محمد یعقوب از سلطنت خلع و توسط برتانوی ها به هند ارسال شد.
2 دسامبر 1879 فتوای جهاد علیه قوای انگلیس صادر گردید.
23 دسامبر 1879 مجاهدین افغان به قرارگاه انگلیس ها درمنطقه شیرپورکابل حمله کردند.
20 جولای 1880 نیروهای برتانوی وافغان در نواحی میوند قندهار در مقابل همدیگر قرار گرفتند. 21 جولای 1880 عبدالرحمن خان در شهر چاریکار اعلان پادشاهی کرد.
22جولای 1880 مراسم پادشاهی عبدالرحمن خان درکابل دایر شد.
27 جولای 1880 جنگ میوند رخ داد و قوای افغان به رهبری محمد ایوب خان بر قوای انگلیس به قوماندانی باروز پیروز شدند.
7 اگست 1880 عبدالرحمن خان در کابل به تخت سلطنتی تکیه زد.
10 اگست 1880 سپاه انگلیس به ترک نمودن کابل آغاز کردند.
22 اگست 1880 پس از شکست های فاحش قوای انگلیس حضور نیروهای آنکشور درافغانستان خاتمه یافت.
22 سپتامبر 1881 نیروهای محمد ایوب خان در نزدیکی های قندهار شکست خورده و سربازان امیر عبدالرحمن خان توانستند قندهار را تصرف کنند.
30 مارچ 1885 روسها به افسران افغانی در پنجده اخطار دادند تا در ظرف 24 ساعت آن ناحیه را ترک گویند. اپریل 1885 جنگ شدید میان افسران و سربازان افغانی در پنجده و قوای روسی درگرفت وآن نواحی از تصرف افغانها خارج شد.
19 سپتامبر 1893 هیأت برتانوی به سر پرستی دیورند پشاور را به قصد کابل ترک گفت.
2 اکتوبر 1893 دیورند به کابل رسید.
12 نوامبر 1893 معاهده میان امیر عبدالرحمن خان و دیورند در کابل به امضا رسید.
جون 1895 قوای امیر عبدالرحمن خان به قیادت سپه سالار غلام حیدرخان به مناطقی که کافرستان خوانده میشد، حمله کردند.
16 جنوری 1896 امیر عبدالرحمن بخاطر فتح کافرستان جشن شادی در کابل برپا نمود.
اول اکتوبر 1901 امیر عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان در بالا باغ کابل وفات نمود.
3 اکتوبر 1901 حبیب الله پسر ارشد عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان اعلان شد.
21 مارچ 1905 قرارداد میان افغانستان ودولت شاهی برتانیه که بنام معاهده خال شهرت یافت درکابل به امضا رسید. 2 جنوری 1907 هیأت عظیم افغانی به ریاست امیر حبیب الله برای مذاکره به هند رفت.
7 مارچ 1907 امیر حبیب الله باهیأت افغانی پس از مذاکره با مقامات هند برتانوی به کشور بازگشت.
7 اگست 1914 دولت برتانیه نامه ای به پادشاه افغانستان فرستاد و از او خواست تا در جنگ متحدین و قوای مرکزی (جنگ اول جهانی) سیاست بیطرفی اش را حفظ کند.
21 اکتوبر 1914 اعلامیه بیطرفی افغانستان درجنگ جهانی صادر گردید.
22 اگست 1915 هیأت آلمانی _ترکی بخاطر کشاندن افغانستان به جنگ جهانی وارد هرات گردید.
7 سپتامبر 1915 هیأت نظامی آلمان _ ترکیه هرات را به قصد کابل ترک کرد.
30 سپتامبر 1915 هیأت آلمان _ ترکیه به کابل رسید.
26 اکتوبر 1915 هیأت آلمانی _ ترکی با امیر حبیب الله خان پادشاه افغانستان در پغمان ملاقات کرد. 7 جنوری 1916 اولین شماره جریده سراج الاخبار منتشر شد.
24 جنوری 1916 امیر حبیب الله پادشاه افغانستان پیمان بیطرفی کشور را در جنگ جهانی امضا کرد.
25 جنوری 1916 پادشاه افغانستان نماینده انگلیس را درکابل از بیطرفی اش درجنگ جهانی اطلاع داد.
29 جنوری 1916 اراکین دربار امیرحبیب الله مجلس نموده بار دیگر سیاست بیطرفی افغانستان درجنگ جهانی را مورد تائید قرار دادند.
31 می 1916 هیأت آلمان _ ترکیه افغانستان را ترک گفت.
8 جولای 1918 حکومت هند برتانوی به امیر حبیب الله اطلاع داد که مبلغ ده میلیون کلدار به رسم پاداش به پادشاه افغانستان پرداخته می شود.
اول جنوری 1919 امیر حبیب الله پادشاه افغانستان کابل را به قصد مشرقی ترک گفت.
2 فبروری 1919 امیر حبیب الله طی نامه ای از نائب السلطنه هند برتانوی خواست تا آزادی افغانستان را مورد بحث قراردهد. 21 فبروری 1919(3 شب) امیر حبیب الله پادشاه افغانستان درکله گوش ولایت لغمان توسط شخص ناشناس به قتل رسید.
21 فبروری 1919 سردار نصرالله برادر امیر حبیب الله درجلال آباد خویشتن را پادشاه خواند.
23 فبروری 1919 امان الله پسر امیرحبیب الله درکابل اعلان پادشاهی کرد.
24 فبروری 1919 امان الله خان درجمعی از اهالیان کابل ظاهر شده و استقلال افغانستان را اعلان نمود.
28 فبروری 1919 نصرالله خان در نامه ای از ادعای پادشاهی صرفنظر نموده به امان الله خان بیعت کرد.
3 مارچ 1919 امان الله خان نامه ای به وایسرای انگلیسی هند فرستاده و از پادشاهی اش به او اطلاع داد.
7 اپریل 1919 امان الله خان نامه ای به لینین فرستاده و اولین تماسش را با دولت شوروی برقرار ساخت.
4 می 1919 سومین جنگ افغان و انگلیس که به جنگ استقلال مشهور گشت، آغاز شد. 28 می 1919 قوای برتانیه و افغانستان به آتش بس توافق کردند.
3 جون 1919 متارکه میان قوای افغانستان وبرتانیه اعلام گردید.
8 اگست 1919 معاهده صلح میان افغانستان وحکومت برتانیه در شهر راولپندی امضا گردید.
17 اپریل 1920 کنفرانس میان هیأت افغانی و برتانوی در میسوری آغاز شد.
18 جولای 1920 کنفرانس میسوری به پایان رسید.
18 سپتامبر 1920 امان الله خان اولین پیام تلگرامی اش را توسط ماشینی که از طرف اتحاد شوروی برایش هدیه داده شده بود، به لینن فرستاد.
۲۰ اكتوبر 1920 هیأت افغانستان وارد بخارا شد وحکومت شوروی را در آن دیار به رسمیت شناخت.
20 جنوری 1921 کنفرانسی میان افغانستان و برتانیه در کابل آغاز شد و بنام کنفرانس کابل مسمی گردید.
28 فبروری 1921 معاهده دوستی بین افغانستان واتحاد شوروی در مسکو به امضا رسید. 22 نوامبر 1921 کنفرانس کابل به پایان رسید و برتانیه استقلال افغانستان را به رسمیت شناخت.
10 اپریل 1923 قانون اساسی افغانستان که بنام نظامنامه اساسی دولت افغانستان یاد میشد از طرف اعضای لویه جرگه در جلال آباد به تصویب رسید.
می 1924 قیامی درشهر خوست به رهبری ملا عبدالله مشهور به ملای لنگ علیه حکومت امان الله خان آغاز شد.
30 جنوری 1925 رهبران قیام خوست به شمول ملا عبدالله از طرف افراد وفادار به امان الله خان دستگیرشدند.
15 اکتوبر 1927 درکابل اعلان شد که امان الله خان به خارج کشور سفر می کند.
10 دسامبر 1927 امان الله خان افغانستان را به قصد کشور های آسیایی ، اروپایی وافریقایی ترک گفت.
17 جون 1928 اولین شماره جریده انیس درکابل انتشار یافت.
20 جون 1928 امان الله خان پادشاه افغانستان بعد ازیک سفر طولانی به کشور بازگشت. 29 اگست 1928 لویه جرگه توسط امان الله خان در پغمان افتتاح شد.
5 سپتامبر 1928 لویه جرگه پغمان به پایان رسید.
14 جنوری 1929 افراد حبیب الله خان کلکانی به کابل حمله کردند.
14 جنوری 1929 امان الله خان از مقام سلطنت استعفی و به عوض او معین السلطنه عنایت الله خان اداره امور را بدست گرفت.
17 جنوری 1929 سردار عنایت الله بعد از سه روز پادشاهی استعفی داد.
18 جنوری 1929 ارگ شاهی توسط افراد حبیب الله کلکانی تصرف گردید.
19 جنوری 1929 حبیب الله کلکانی به حیث پادشاه افغانستان به اریکه قدرت تکیه زد.
20 جنوری 1929 حبیب الله کلکانی اولین بیانیه اش را به حیث پادشاه افغانستان درداخل ارگ ایراد کرد.
22 فبروری 1929 محمد نادر شاه و برادرانش به قصد مبارزه با حبیب الله کلکانی اروپا را ترک نموده به بندرگاه بمبئی رسیدند. 25 فبروری 1929 محمد نادرشاه وبرادرانش از بمبئی به پشاور رسیدند.
8 مارچ 1929 محمد نادر شاه هند برتانوی را به قصد افغانستان ترک داده و به پکتیا داخل شد.
26 مارچ 1929 امان الله خان با قوای پانزده هزار نفری قندهار را به قصد کابل ترک گفت.
15 اپر یل 1929 جنگ سختی میان قوای امان الله خان و طرفداران حبیب الله کلکانی در نزدیکی غزنی رخ داد.
23 می 1929 امان الله خان پادشاه مخلوع افغانستان از کشور فرار کرد.
13 اکتوبر 1929 قوای محمد نادر شاه درکوهای اطراف کابل سنگر گرفته و ارگ را گلوله باران کردند.
14 اکتوبر 1929 ارگ شاهی در محاصره طرفداران محمد نادر شاه درآمد.
15 اکتوبر 1929 حبیب الله کلکانی کابل را به قصد شمالی ترک نمود.
16 اکتوبر 1929 محمد نادرشاه طی مراسمی به حیث پادشاه افغانستان تعیین شد. 17 اکتوبر 1929 محمد نادرشاه پادشاه افغانستان امر حمله به مناطق شمالی را صادر نمود.
2 نوامبر 1929 حبیب الله کلکانی با عده ای از همراهانش در داخل ارگ شاهی اعدام شدند.
15 نوامبر 1929 کابینه جدید افغانستان به صدارت سردار محمد هاشم تشکیل گردید.
24 جون 1931 معاهده بنام بیطرفی وعدم تجاوز متقابله میان افغانستان و اتحاد شوروی در 9 ماده درکابل به امضا رسید.
31 اکتوبر 1931 قانون اساسی افغانستان که بنام اصول اساسی دولت افغانستان یاد میشد در 110 ماده به تصویب رسید.
24 اگست 1932 تشکیلات جدید اداری افغانستان اعلان گردید وکشور به پنج واحد بزرگ و چهار واحد کوچک تقسیم گردید.
8 نوامبر 1933 محمد نادر شاه پادشاه افغانستان توسط متعلمی بنام عبدالخالق کشته شد.
8 نوامبر 1933 محمد ظاهر شاه به حیث پادشاه افغانستان تعیین گردید. 8 نوامبر 1933 سردار محمد هاشم به تشکیل کابینه موظف گردید.
15 دسامبر 1933 محکمه ای درکابل دایرشد وعبدالخالق را با عده ای از دوستان و اقاربش به اعدام محکوم نمود.
25 سپتامبر 1934 افغانستان به عضویت سازمان نوتشکیل جامعه ملل درآمد.
29 مارچ 1936 نخستین معاهده مودت بین افغانستان وامریکا درلندن به امضا رسید.
7 جولای 1937 پیمانی میان نمایندگان چهار کشور افغانستان، ایران، ترکیه و عراق به منظور استقرار صلح و امنیت در شرق نزدیک، عدم تعرض، تشدید روابط و همکاری های متقابل در ده ماده در قصر اسعد آباد تهران به امضا رسید.
6 سپتامبر 1939 حکومت افغانستان توسط فرمان شاهی بیطرفی اش در جنگ جهانی را اعلان نمود.
19 اکتوبر 1941 بنابر درخواست متحدین درجنگ جهانی، حکومت افغانستان به اخراج آلمانها و ایتالوی های مقیم کشور موافقه کرد.
5 نوامبر 1941 لویه جرگه دایر شد وسیاست بیطرفی افغانستان در جنگ دوم جهانی را مورد تائید قرار داد. 9 می 1946 سردار محمد هاشم خان صدراعظم افغانستان بنابر معاذیر صحی از وظیفه اش استعفی داد و به عوض او سردار شاه محمودخان وزیر حربیه به حیث صدراعظم تعیین گردید.
9 نوامبر 1946 افغانستان به عضویت سازمان ملل متحد درآمد.
30 سپتامبر 1947 نمایندگان افغانستان در سازمان ملل متحد در برابر پذیرش پاکستان در آن سازمان رای مخالف دادند.
21 مارچ 1950 نیروهای امنیتی عده ای از افراد با نفوذ را به اتهام سوء قصد علیه جان صدراعظم در کابینه گرفتار کردند.
14 اکتوبر 1950 کابینه جدید شاه محمود خان اعلان گردید.
20 اپریل 1952 تظاهرات عظیمی بخاطر مداخله غیر قانونی وزارت امور داخله در امور انتخابات در شهر کابل براه افتاد.
23 سپتامبر 1952 اتحادشوروی از موجودیت کارشناسان خارجی درشمال کشور شکایت نمود.
25 فبروری 1953 اتحادشوروی به موجودیت کارشناسان ملل متحد درشمال کشور رسما به افغانستان اعتراض کرد. 6 سپتامبر 1953 رادیوکابل اعلان نمود که سردار شاه محمود صدراعظم افغانستان نسبت معاذیر صحی از وظیفه اش استعفی داده و به عوض او سردار محمد داود منحیث صدراعظم تعیین شد.
20 سپتامبر 1953 کابینه سردار محمد داود اعلان گردید.
30 مارچ 1955 تظاهرات گسترده در مقابل سفارت پاکستان براه افتاد.
اول می 1955 پاکستان از حکومت افغانستان خواست تا تمام قونسلگری هایش را در آنکشور مسدود سازد.
4 می 1955 بدنبال خرابی اوضاع میان افغانستان و پاکستان، حکومت به قوای نظامی اش امر سفربری داد.
14 جولای 1955 افغانستان به عضویت بانک جهانی و صندوق جهانی پول درآمد.
28 جولای 1955 حالت اضطراری که بدنبال خرابی اوضاع میان افغانستان و پاکستان اعلان گردیده بود خاتمه یافت.
13 نوامبر 1955 لویه جرگه درکابل دایر شد. مسأله پشتونستان وخریداری مهمات حربی مورد بحث قرار گرفت. 16 دسامبر 1955 نیکتیا خروشچف منشی عمومی کمیته مرکزی حزب کمونیست ونیکولای بولگانین صدراعظم اتحاد شوروی برای بار اول به کابل سفر کردند.
18 اگست 1956 اسکندر میرزا رئیس جمهور پاکستان برای دیدار رسمی به کابل سفر کرد.
22 سپتامبر 1956 تطبیق اولین پلان پنجساله انکشاف اقتصادی افغانستان آغاز گردید.
22 مارچ 1959 دیگ همرشیولد سرمنشی موسسه ملل متحد از افغانستان دیدن کرد.
14 سپتامبر 1959 جواهر لعل نهرو صدراعظم هند به کابل مسافرت کرد.
9 دسامبر 1959 ایزنهاور رئیس جمهور امریکا به کابل سفر نمود.
26 اپریل 1960 امان الله خان شاه سابق افغانستان در شهر زوریخ سویس وفات یافت.
13 اگست 1960 دوطیاره قوای نظامی پاکستان که داخل حریم هوایی افغانستان گردیده بودند مجبور شدند تا به میدان هوایی قندهار فرود آیند. 17 سپتامبر 1960 دوپیلوت قوای هوایی پاکستان همراه با طیارات شان از طرف حکومت افغانستان آزاد شدند.
5 سپتامبر 1961 بدنبال خرابی اوضاع میان افغانستان و پاکستان قونسلگری های افغانستان در شهرهای کویته، چمن و پشاور مسدود گردید.
28 اکتوبر 1961 شورای ملی کمک های اتحادشوروی در پلان پنجساله را تائید نمود.
27 _ 31 جولای 1962 محمد رضا شاه ایران مذاکراتش را در راه بهتر ساختن روابط افغانستان و پاکستان با محمد ظاهرشاه پادشاه افغانستان وجنرال محمد ایوب درکابل و راولپندی انجام داد.
3 مارچ 1963 محمد داود خان صدراعظم افغانستان استعفی نامه اش را به شاه پیش کرد.
7 مارچ 1963 فرمان شاهی صادر گردید و محمد داود خان از پست صدارت افغانستان بر طرف شد.
7 مارچ 1963 داکتر محمد یوسف به حیث صدراعظم جدید موظف به تشکیل کابینه شد.
13 مارچ 1963 کابینه داکتر محمد یوسف اعلان گردید. 28 مارچ 1963 کمیته برای تسوید قانون اساسی جدید تعیین گردید.
20 جولای 1963 قونسلگری های افغانستان در شهرهای پشاور وکویته دوباره باز شد.
6 _14 اگست 1963 محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان به جمهوری آلمان فدرال سفر کرد و اولین بار ملکه حمیرا همسرش دریک سفر رسمی باوی همراه بود.
12 _ 17 اکتوبر 1963 لیوند بریژنف صدر هیات رئیسه شورای عالی اتحاد شوروی به کابل سفر کرده سنگ تهداب انستتیوت پولیتخنیک را گذاشت.
29 فبروری 1964 کمیته مشورتی برای غور روی قانون اساسی جدید شروع به کار کرد.
14می 1964 کمسیون تسوید قانون اساسی کارش را به اتمام رسانید.
اول جولای 1946 جنرال محمد ایوب خان رئیس جمهور پاکستان ازکابل دیدار به عمل آورد.
12 اگست 1964 دارالتحریر شاهی فرمان صادر کرد و از مردم خواست تا نماینده گان شانرا بخاطر تشکیل لویه جرگه انتخاب کنند.
14 اگست 1964 متن مسوده قانون اساسی جدید در مطبوعات انتشار یافت. 9 سپتامبر 1964 لویه جرگه بمنظور تصویب قانون اساسی جدید در کابل دایر شد.
20 سپتامبر 1964 اعضای لویه جرگه قانون اساسی جدید را تصویب کردند.
اول اکتوبر 1964 قانون اساسی جدید توسط محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان توشیح شد.
20 جنوری 1965 سفیر اتحاد شوروی طرح پلان 25 ساله شهرکابل راکه توسط کارشناسان آن کشور ترتیب شده بود به پادشاه افغانستان در کابل داد.
9 سپتامبر 1965 کار انتخاب اعضای ولسی جرگه آغاز یافت.
9 سپتامبر 1965 قانون مطبوعات به مرحله اجرا قرار گرفت.
24 سپتامبر 1965 کار انتخاب اعضای ولسی جرگه که تعداد آنها به 216 تن میرسیدند به اتمام رسید.
13 اکتوبر 1965 داکتر محمد یوسف صدراعظم افغانستان ختم دوره انتقالی اش را رسما به شاه گزارش داد. 14 اکتوبر 1965 اولین شورای افغانستان پس از توشیح قانون اساسی جدید با بیانیه پادشاه افتتاح شد.
24 اکتوبر 1965 داکتر محمد یوسف به شورا رفت تا برای حکومتش رای اعتماد بگیرد ولی تالار از طرف محصلین و متعلمین معارف اشغال گردید.
25 اکتوبر 1965 پولیس بر تظاهرات متعلمین و محصلین در خارج تالار شوری آتش گشود و در اثر آن یک تن کشته و چند تن دیگر زخمی شدند.
29 اکتوبر 1965 داکتر محمد یوسف از عهده صدارت استعفی و به عوض او محمد هاشم میوندوال به حیث صدراعظم تعیین شد.
2 نوامبر 1965 شورا به حکومت میوندوال رای اعتماد داد.
4 دسامبر 1965 افغانستان به عضویت بانک آسیایی در آمد.
4 اپریل 1966 لیوشاو چی رئیس دولت جمهوری مردم چین به افغانستان سفر نمود.
7 _13 فبروری 1967 محمد ظاهر شاه پادشاه افغانستان همراه با ملکه حمیرا جهت بهتر شدن روابط دو کشور به پاکستان سفر نمودند. 31 می 1967 مسوده قانون احزاب از طرف مجلس سنا تصویب شد.
11 اکتوبر 1967 محمد هاشم میوندوال از عهده صدارت استعفی و به عوض او عبدالله یفتلی مامور گشت تا تعیین صدراعظم جدید امور حکومت را اداره کند.
اول نوامبر 1967 نوراحمد اعتمادی به حیث صدراعظم افغانستان تعیین شد.
13 نوامبر 1967 اعضای کابینه نوراحمد اعتمادی اعلان گردید.
15 نوامبر 1967 حکومت نوراحمد اعتمادی از شورا رای اعتماد گرفت.
16 می 1971 نوراحمد اعتمادی از عهده صدارت استعفی کرد.
8 جون 1971 داکتر عبدالظاهر به حیث صدراعظم افغانستان تعیین گردید.
6 جولای 1971 حکومت داکتر عبدالظاهر ازشورا رای اعتماد گرفت.
25 سپتامبر 1972 داکتر عبدالظاهر از عهده صدارت استعفی کرد.
7 دسامبر 1972 محمد موسی شفیق وزیر خارجه افغانستان به حیث صدراعظم تعیین شد.
13 مارچ 1973 قراردادی میان افغانستان و ایران که بنام معاهده آب هلمند یاد میشود درکابل به امضا رسید.
22 می 1973 اعضای شورای ملی قرارداد آب هلمند را تائید کردند.
30 می 1973 قرارداد آب هلمند ازطرف اعضای مشرانو جرگه تائید گردید.
25 جون 1973 محمد ظاهرشاه پادشاه افغانستان عازم کشورهای اروپایی گردید.
17 جولای 1973 _ 26 سرطان 1352 سردارمحمد داود خان صدراعظم سابق افغانستان به کمک افسران و سربازان اردو دست به کودتا زد، نظام شاهی را سرنگون و جمهوریت را تاسیس کرد.
24 اگست 1973 محمد ظاهرشاه پادشاه سابق افغانستان رسما استعفی نمود
پيشينه شوراي ملي درافغانستان اشاره مجلس شوراي ملي همچون ديگر نهادهاي مدني در افغانستان عمر چنداني ندارد. از تشکيل و تأسيساين نهاد به ظاهر مردمي، بيش از 75 سال نميگذرد، دراين مدت، 14 دوره شوراي ملي را مردم افغانستان تجربه کردهاند که بين دوره 13 و 14، 32 سال فاصله است. يعني در تاريخ شوراي ملي نزديک به نصف عمر آن، کشور به دلايل بحراني بودن اوضاع سياسي بدون آن بوده است، لذا، اکثريت قاطع مردم کشور که سن زير 50 سال را دارند تجربه و خاطره چنداني ازاين نهاد ملي ندارند. (بدين ترتيب،پس از تشكيل دولت جناب كرزي) بدون مبالغه نزديک به 80 درصد کل نفوس کشور، براي اولين بار است که مجلس شوراي ملي و شرکت در انتخاباتاين نهاد مردميرا تجربه ميکنند؛ چون آخرين باري که انتخابات صورت گرفت، سال 1348 بود. افراد 50 ساله امروز در آن وقت واجد شرايط راي دهي نبودند. تنها کساني که هم اکنون،54 ساله هستند، شايد در آخرين انتخابات شورا براي اولين و آخرين بار شرکت کرده باشند. ازاينرو، بررسياين موضوع از اهميت خاصي برخوردار است، هم به لحاظ کاربرد و صلاحيت بالاياين نهاد مردمي، هم به دلايل نو بودن و تازگي آن براي اکثريت جامعه. نگارنده بااينکه هميشه نگاهي به گذشته داشته حال واينده را همواره با عينک گذشته نگاه ميکند، از انتخابات شورا جز «پلوپتک» خواني و موتر سواري مردم که گله وار به هر سو برده ميشدند، چيزي بيشتري بخاطر ندارد. سعي ما دراين مقالهاين است که با جمع آوري اسناد و مدارک پراکنده شناخت اجمالي بااين نهاد مردمي اما عليل، داشته باشيم، نهادي که که نزديک به نصف عمر خود را به بستر مريضي سپري کرده و تازه دست به عصا از بستر بيماري برخاسته و هنوز دوره نقاهت را طي ميکند. ولي چنان اشتها دارد که مثل هر بيمار درد کشيده! ميخواهد همه چيز را يک باره بخورد و بياشامد! در حاليکه پزشک معالج دستور پرهيز و احتياط داده است. تاريخ تأسيس مجلس شوراي ملي در افغانستان اين نهاد مردمي در سال 1309 ش در عصر نادرخان، پدر ظاهر شاه تأسيس شد. درباره اهداف و چگونگي تشکيل آن، مثل هر پديده تاريخي- سياسي افغانستان بين مورخان و نويسندگان افغانستاني، اختلاف نظر و تفاوت سليقه وجود دارد. ما هم ناگريزيم که با نقل قولهاي طولاني و خسته کننده، خوانندگان را به اصل موضوع آشنا سازيم. آقاي محمد ناصر کمال در کتاب «افغانستان سرزمين آريا» مينويسد: «مجلس شوراي ملي به تدوين و تنظيم اصولنامهها، تصويب و اصلاح لوايح در بودجه مملکت وارسي مينمود. شوراي ملي 18 سنبله 1309 ش تأسيس شد و 14 سرطان هـ . ش٭. رسماً توسط محمد نادرشاه افتتاح شد. شوراي ملي داراي 111 نفر نمايندگان ملت بود»[1] همانطوري که اشاره شد، يک اشتباه تاريخي درباره تأسيس و افتتاح وجود دارد که احتمال ميرود اشتباه چاپي و تايپي باشد که ناشي از آشفته نگاري دوران بحران است. نگارنده چون هميشه به گذشته نظر دارد، دراين قسمت وقتي اشتباهات را مشاهده ميکند سخت متأثر ميشود. ولي براي جبران بسياري از اشتباهات نشراتي بسيار دير شده، چون برخي اشتباهات را خوانندگان درست پنداشتهاند و که تغيير باور آنها مشکل است کهاينجا مجال يادآوري آنها نيست به هر صورت تصحيح يک اشتباه جزئي کار سادهاي نيست، چون بسياري از نويسندگان بدون گذاشتن علامت از کنار آن ميگذرند، لذا به احتمال قوي 14 سرطان که در نقل قول آمده مربوط به سال 1310 باشد و يا کدام ماه ديگر از سال 1309. به يک متن ديگر توجه ميکنيم شايد تاريخ دقيق تشکيل شوراي ملي را بدست آوريم- البته فعلاً نويسندگان داخل کشور اين مشکل را ندارند به با مراجعه آرشيوها ميتوانند، سند اصلي را بدست آورند، اما براي ماها که هنوز در غربت ماندهايم، مشکل است- مرحوم فرهنگ درباره تأسيس مجلس شوراي ملي ضمن بررسي اقدامات دوره نادري مينويسند: «فقره مهم خط مشي محمد نادرشاه با تشکيل شوراي ملي ارتباط داشت. دراين قسمت وي به زودي داخل اقدامات شد. در ماه ميزان سال 1309 مرادف با سپتمبر سال 1930 لويه جرگه را مرکب از اشخاص دست چين از سران قبايل و اقوام و ريش سفيدان مناطق شهري در کابل داير نمود.اين مجلس علاوه بر تأييد پادشاهي محمد نادرخان هيأتي را مرکب از يکصد و پنج نفر از بين اعضاي خود جهت تصويب قانون اساسي تعيين نمود. هيأت مذکور که شوراي ملي ناميده شد، در ماه اکتبر سال 1931 (ميزان 1310) قانون اساسي جديد را با عنوان اصول اساسي دولت علّيه افغانستان مرکب از 110 ماده به تصويب رسانيد ... و از همه مهمتراينکه صلاحيت مجلس را در وضع قانون به عدم مخالفت با سياست دولت مقيد ميساخت (ماده 65) که در واقع شوراي ملي را به درجه مجلس مشوره تنزل ميداد. با مطالعه متن بالا، تا حدودي به نحوه تشکيل شوراي ملي و آشنا شديم، ولي هنوز به طور دقيق زمان تأسيس آن روشن نشده است جز آنکه همان سند آقاي کمال را محور بحث قرار دهيم که 18 سنبله 1309 ش. را تاريخ تأسيس شوراي ملي ميداند. از آنجا که نادرخان مؤسس و مبتکر مجلس شوراي ملي عنوان يافته، ماهيت و محتواياين شورا نيز خصلت نادرخاني[2] دارد، چنانچه قبلاً از قلم مرحوم فرهنگ نکاتي را نقل کرديم. حال بايد ديد در خود اصول اساسي دولت علّيه افغانستان دربارهاين شورا چه نوشته است؟ شوراي ملي و تشکيلات مجلس شوراي ملي آنها نمايند مردم معرفي شده، داراي عمر سه ساله بوده است. در برخي مواد آن آمده است: 1/ 27- مجلس شوراي ملي به عزم و تصميم اعليحضرت همايوني و تصويب جرگه 1309 منعقده مرکز کابل داير و مؤسس است. 2/ 28- ترکيب و تشکيل مجلس شوراي ملي، وکلائي است، از ولايت کابل و ساير ولايات، حکومات و علاقه داريها منتخب ميگردند، محل انعقاد آن در پايتخت است. 3/ 29- تعداد وکلاي شوراي ملي در اصولنامه مصوبه انتخابات درج و تعيين گرديده است. 4/ 30- موعد انتخاب وکلاياين مجلس در جميع ادوار سه سال است. و شروع دوره اول اعتبار از روز افتتاح شوراي ملي است و مقرر است که بعد سرآمد هر سه سال وکلا مجدداً انتخاب شوند. انتخاب کنندگان ازاينکه بخواهند از وکلاي سابقه را تکراراً انتخاب کنند در صورت رضايت مجاز و مخيرند. 5/ 31- اوقات تعطيل و موعد اشتغال شوراي ملي در اصولنامه داخلي مجلس مشخص و محدود کرده خواهد شد. در اثناي تعطيل اگر حکومت به وضع کدام اصولنامه ضرورت حس کند،اين اصولنامه موقتاً از طرف حکومت تصويب و به موجب فرمان پادشاهي تعميل ميشود. در موقع اشتغال اگر اصول موقتي از طرف شوراي ملي تسليم کرده شد. در اعداد دائميادخال و الا از طرف مجلس مذکور تعديل يا ترديد ميشود. 6/ 32- مجلس شوراي ملي براي تحقيق و فيصله مسايل مهم در هنگام تعطيل هم داير شده ميتواند و هر گاه به جهت فوت مسئله مبحوث عنها، فرصت اجتماع عموم ممکن نشود تنها به حضور وکلاي مرکز و قريب آن، مجلس شوراي ملي انعقاد مييابد. 7/ 33- وقتي به مذاکرات آغاز ميشود که اقلاً مناصفه اعضا حضور داشته باشند و فيصله مقررات آن هم به اساس اتفاق يا اکثريت آرا است. 8/ 34- مجلس شوراي ملي در موقع افتتاح هر يک از ادوار خود خطابه به پيشگاه پادشاهي عرض و تبيين داده واز طرف قرين الشرف همايوني مجاب ميگردد. وظايف 9/ 35- مجلس شوراي ملي امورات داخلي خود را مثل انتخاب رئيس اول و ثاني و هيئت تحرير و ساير اجزا و اصول مذاکرات و شعبات و غيره بر اساس اصول نامه داخلي داير خواهد کرد. 10/ 36- کليه اصولات و ضوابطي که وضع و موجوديت آن براي تشييد مباني حکومت و انتظام امور مملکتي لازم باشد به تصويب مجلس شوراي ملي ميرسند. 11/ 37- تسويد امورات مالي را با قبول عوارض و فروعات و هم مميزيهاي جديده که دولت اقدام نمايد به تصويب مجلس خواهد بود. 12/ 38- تدقيق و تصويب بودجه ممکلت بعد از ترتيب و پيشنهاد وزارت ماليه از وظايف شوراي ملي است. 13/ 39- وضع اصول نامه جديد يا تفسير و فسخ قوانين مقرره به تصويب شوراي ملي صورت خواهد گرفت. خواه لزوم آن از مجلس عنوان و خواه از طرف وزراء اظهار شده باشد. 14/ 40- تصويب امتياز، تشکيل کمپانيها و شرکتهاي عمومياز هر قبيل و به هر عنوان که باشد از طرف شوراي ملي خواهد شد. 15/ 41- مجلس شوراي ملي حق دارد که در اوقات لازمه عريضهاي به پيشگاه همايوني تقديم دهد، اما تقديماين عريضه به همه حال به توسط هيأتي مرکب از رئيس و شش نفر اعضايي که ساير طبقات از بين خود انتخاب ميکنند خواهد بود. و قسمت شرفيابي حضور هم اولاً توسط وزارت دربار استذان ميشود. 16/ 42- هر گاه قوانين جديد به وضع آن احتياج حس شود از طرف وزارت تجويز و انشاء گرديده، توسط وزراء يا صدر اعظم به مجلس شوراي ملي اظهار ميشود و بعد از تصويب مجلس به صحه پادشاهي مزين گشته قابل التعميل ميگردد. 17/ 43- لزوماً رئيس مجلس ميتواند که شخصاً يا به پيشنهاد ده نفر از اعضاي مجلس و يا وزيري بدون حضور نمايندگان جرايد و معاينه کنندگان، اجلاس محرمانه تشکيل دهد و نيز مي¬تواند انجمن محرمانه مرکب از يک عده منتخبين اعضاي مجلس که اعضاي سايره مجلس حق دخول در آن نداشته باشند ترتيب نمايد. مگر نتيجه انجمن يا اجلاس محرمانه وقتي مرعي خواهد بود که در هر دو صورت مسأله مبحوث عنها به حضور سه ربع از منتخبين مطرح مذاکره شده و به اکثريت آرا قبول شده باشد، در صورتيکه مطلب در انجمن محرمانه قبول نشود، در مجلس عنوان نخواهد شد و مسکوت عنه خواهد ماند. 18/ 44- وزرا مطلب اظهار نمودگي خود را ولو هر قدر بر وي مباحثه شده باشد حق دارند که از مجلس مسترد کنند، اما اگر اظهارايشان به خواهش مجلس بوده است براي استرداد مطلب موافقت مجلس هم شرط است. 19/ 45- اگر لايحه اظهار نمودگي وزيري را مجلس قبول ننمايد با ملاحظات خود، عودت خواهد داد واين لايحه وقتي به مجلس ثانياً اظهار خواهد شد که وزير ملاحظات مجلس را رد يا قبول نمايد. 20/ 46- اظهار راي از طرف اعضاي مجلس شوراي ملي راجع به ترديد يا قبول مطلب واضح و بالتصريح ميشود و هيچ کس نميتواندايشان را به دادن راي خويش تحريص يا تهديد نمايد. اظهار رد يا قبول اعضاي مجلس به علامات ظاهري امثال ورقه سياه و سفيد بوده، محل ادراک و افادات نمايندگان جرايد و معاينه کنندگان خواهد بود. 21/ 47- هر يک از مطالبي که از طرف اعضاي مجلس عنوان ميشود آن وقت قابل مذاکره خواهد بود که اقلاً ربع اعضاي مذاکره مطلب مذکور را تصويب بدارند، دراين صورت عنوان مذکور کتباً به رئيس مجلس تقديم ميشود و اگر رئيس مجلس آن لايحه را به دواير انجمن تحت تدقيق ببرد ميتواند. 22/ 48- يک عده از اعضاي شوراي ملي که به انتخاب ساير اعضا و تصويب رئيس شوري منتخب و تجزيه ميشود به نام (انجمن تحقيق) سنجشهاي ابتدايي مسايل وارده شورا را دقت نموده از آن جمله مواد قابل الذکر مجلس را همراه يک لايحه نظريه خودها به رئيس مجلس پيش ميدارند و به اجازه رئيس مطرح مذاکره ميشود. و موادي که اکمال بخواهد يا مذاکره مجلس راايجاب نکند با اسباب موجه آن از طرف رئيس به وزارت منسوبه اش اعاده ميشود. اعضاي انجمن تحقيق اقلاً ده نفر خواهد بود. 23/ 49- دروقت رحلت پادشاه اگر مجلس شوراي ملي تعطيل باشد حتماً انعقاد خواهد شد و انعقاد مجلس از فوت پادشاه بايد زياده از بيست روز معطل نشود. 23/ 50- قبل از رحلت پادشاه اگر دوره وکالت وکلا تمام شده باشد و در موقع رحلت ديگر وکلا معين نگرديده باشند، مجلس بوجود وکلاي دوره سابقه انعقاد ميشود. 24/ 51- موادي که در مجلس شوراي ملي تصويب ميشود بايد با احکام دين مبين اسلام و سياست مملکت مخالفت نداشته باشد. 25/ 52- مصوبات و قرارهاي مجلس شورا بالعموم بعد از امضاي ذات شاهانه در موقع اجرا گذارده ميشود. مجلس اعيان 26/ 53- مجلس اعيان مرکب است از اشخاص تجربه کار و با بصيرت که راساً از طرف قرين الشرف پادشاهي انتخاب و تعيين ميشوند، مرکز انعقاد آن کابل است. 27/ 53- تصويب اصولات موضوعه متعلق است به مجلسين شوراي ملي و اعيان. پيشنهاداتي که از طرف هيأت وزراء دراين مجلس عنوان ميشوند پس از مداقه و مذاکره با اکثريت تصديق و به غرض تصويب به مجلس شوراي ملي فرستاده ميشود بر عکس آن مواد مصوبه شوراي ملي در مجلس اعيان ملاحظه و تصويب ميگردد. 28/ 54- در وقت افتتاح مجلس شوراي ملي اگر مجلس اعيان منعقد نشده باشد مصوبات مجلس شوراي ملي معطل نميماند و بعد از صحه همايوني در معرض اجرا گذارده ميشود. 29/ 55- مطالبي که در مجلس اعيان تصويب و به مجلس شوراي ملي فرستاده ميشود، در صورتيکه به مجلس شوراي ملي قبول نشود نظر به اهميت مطلب مجلس ديگري مرکب از يک عده اعضاي مجلسين تشکيل ميگردد تعداد اعضاياين مجلس که با تساوي انتخاب ميشوند، اقلاً بيست نفر خواهد بود، مجلس منتخبه به مسئله متنازع فيه غور و دقت نموده راي خود را به مجلس شوراي ملي ارائه ميدهند. اگر بر راي مجلس منتخبه مجلس شوراي ملي موافقت نکرد، موضوع به حضور ملوکانه معروض ميگردد و به اراده سينه فيصله ميشود»[3] مواد قانوني فوق که در آغاز تشکيل مجلس شوراي ملي به تصويب رسيد، تقريباً تا پايان عمر مجلس در سال 1352 ش. مورد اعتبار بود، چرا که در قانون بعدي که در سال 43 به تصويب رسيد، فصل چهارم درباره شوري بود که از ماده 41 تا ماده 77 آن را به خود اختصاص داده بود يعني 37 ماده در حاليکه در قانون نامه اوليه 51 ماده قانوني بهاين موضوع پرداخته است.[4] اما در قانون دوره رياست جمهوري داود خان جاي شوري و يا شوراي ملي را اصطلاح ملي جرگه که برگردان آن به پشتو است گرفته است که از ماده 48 تا ماده 64 يعني کلاً 17 ماده بهاين موضوع اختصاص يافته که اهميت آن را از نظر دولت وقت به نمايش ميگذارد! در قانون اساسي 1359 (دوره ببرک كارمل) جاي شوراي ملي را شوراي انقلابي جمهوري دموکراتيک افغانستان ميگيرد که همان اعضاي بلند پايه خود دولت و حکومت است. ولي در قانون اساسي سال 1366 (دوره داکتر نجيب) فصل ششم به شوراي ملي اختصاص يافته که از ماده 77 تا ماده 99 را در بر ميگيرد. يعني 23 ماده قانوني. در قانون اساسي دوره آقاي رباني (1373) شوراي عالي به جاي شوراي ملي که فصل سوماين قانون نامه را به خود اختصاص داده و از ماده 46 تا ماده 49 را در بر ميگيرد که تقريباً شبيه همان شوراي انقلابي حزب دموکراتيک خلق است با تغيير عناوين. در قانون پيشنهادي حزب وحدت به نام قانون اساسي فدرال افغانستان، فصل ششم به شوراي ملي فدرال اختصاص يافته که از ماده 97 تا ماده 126 را در بر ميگيرد که يک عالم تبصره و مأخره دارد. و سرانجام در قانون اساسي مصوب 1382 ش فصل پنجم به شوراي ملي اختصاص يافته که از ماده 81 تا ماده 109 يعني 29 ماده قانوني را در بر ميگيرد. بايد خاطر نشان ساخت که با کودتاي 26 سرطان 1352 ش، طومار مجلس شوراي ملي به مدت 32 سال تمام، بااينکه همواره از سوي رژيمهاي بعدي وعده داده ميشد، بسته ماند. حتي در آخرين مراحل قرار بود سال گذشته (1383) همزمان با انتخابات رياست جمهوري انتخابات شوراي ملي نيز داير گردد که به دلايل مختلف به تعويق افتاد. در زمان کودتاي داوود خان مجلس دوره سيزدهم تعطيلات تابستاني خود را سپري ميکرد که با منحل شدن از سوي رژيم جديد براي 32 سال،اين تعطيلي ادامه يافت، چون قرار بود انتخابات دوره چهاردهم در ماه سنبله 1352 صورت گيرد[5] صرف نظر ازاينکه، بسياري از مواد مندرج در قانون نامهها در مورد تشکيل شوراي ملي، قابل نقد است که دراينجا مجال بحث آنها ميسر نيست، همان سيزده دوره گذشته نيز، کارکرد بسيار نامطلوب و قابل نقد از خود به نمايش گذاشته است. ما در اينجا به گوشهاي از آن اشاره ميکنيم. نمايندگان هزاره در ادوار گذشته به طور مثال از جمع 111 نفر عضو شوراي ملي در اولين دوره آن، از کل ساحه هزاره نشين کشور (هزاره جات) فقط 7 نماينده حضور داشته که عبارت بود از: وکيل دايزنگي و داي کندي، سيد غلامرضا. وکيل باميان، سيد محمد حسن. وکيل بهسود، مير محمد علي. وکيل سرخ و پارسا، محمد سرور. وکيل جاغوري، نادرعلي خان. وکيل يکاولنگ، شاه ميرزا حسين وکيل دره صوف، غلام علي.اين دوره در سال 1311 ش. پايان يافته است[6]. اين در حالي بود که طبق ادعاي کارشناسان خارجي که با موافقت دولت (هاي گذشته) و وقت براي سروي هزاره جات مأمور شده بودند،اين ساحه جغرافيايي را با داشتن 129275 کيلومتر مربع مساحت، يک پنجم از کل ساحه ملي معرفي نمودند[7]. از نگاه نفوس هم يک پنجم نفوس کل کشور دراين ساحه جغرافيايي زندگي ميکنند، هرگاه عدالت رعايت ميشد بايد ازاين ساحه نزديک به 22 نفر انتخاب ميشدند. ولي برعکس همان آمار 7 نماينده تا دوره سوم (سالهاي 1316 تا 1318) ادامه پيدا ميکند و در دور چهارم، نمايندگان هزاره جات به 6 نماينده تقليل مييابد. اگر ما به تاريخ افغانستان دقت نماييم، سال 1318 ش را سرآغاز يک تحول بزرگ تاريخي در مسير برتري زباني، قومي، مذهبي، منطقوي و حتي خانوادگي، خواهيم يافت.[8] لذاست که نمايندگان هزاره جات هرچند درگذشته هم کم بودند، بازهم يک نفر کم ميشود، ولي در دوره پنجم طبق سالنامه 1322 نمايندگان هزاره جات از 6 نماينده به 9 نماينده ارتقاء مييابد. بهاين شرح: وکيل باميان، سيد محمد طاهر شاه وکيل دايزنگي، سيد غلام رضا وکيل جاغوري، محمد طاهر خان وکيل ارزگان، غلام رضا وکيل بهسود، مير محمدعلي وکيل يکاولنگ، ميرزا نوروز علي وکيل سرخ و پارسا، سيدغلام حيدر وکيل دره صوف، سيد سکندرشاه وکيل گيزاب، لعل محمد. ( سالنامه 1322ش)[9] شگفتي دراين است که دوباره در دوره ششم مجلس شورا،اين نمايندگان به همان معيار اوليه يعني 7 نماينده از کل هزاره جات تقليل پيدا ميکند. ما علتاين تغييرات را نيافتيم، ممکن است در خاطرات وکلاي آن دورهاين تغييرات مطرح شده باشد، ولي در دوره هفتم بازهم تعداد و کلاي هزاره جات سير صعودي ميپيمايد و به 12 نماينده ميرسد و در دوره نهم به 14 نماينده و در دوره دوازدهم به 18 نماينده و در دوره سيزدهم (آخرين دوره قبلي) به 20 نماينده ميرسد. در دوره يازدهم که مصادف است، بين دوره شاهي مطلقه و مشروطه (42- 43) و به خاطر دوره انتقالي زمان کار دوره يازدهم تمديد ميگردد، کل نمايندگان کشور 138 نفر بوده[10] که از آن جمله 14 نفر شان از مناطق هزاره نشين بوده، طبعاً وقتي نمايندگان هزاره جات به 20 نفر در دوره سيزدهم رسيده، نمايندگان کشور در مجموع 216 نفر بوده که طبق عدالت و مساوات بايد ساحه هزارهجات 43 نماينده ميداشت. از جمله مسائل در خور توجه، رابطه پارلمانهاي گذشته با حکومت است که برخي زواياي آن به اختصار اشاره ميشود. نگاهي به رابطه پارلمانهاي گذشته با حکومت نکته جالب ديگري که ميتوان درباره مجلس شوراي ملي به آن اشاره کرد، دولتي بودن شوراي ملي بود. و در تعابير حکومت از رياست شوراي ملي نه به عنوان رئيس يک نهاد مستقل، بکلي به عنوان يک از ارکان دولت نام برده شده. بنابراين مجلس شوراي ملي تا دوره 11، جز نام هيچ نقشي در افغانستانايفا کرده نتوانست و دليل آن نيز روشن بود، اولاً در مجلس به قول برخي از محققان عموماً افرادي راه داده ميشدند که جز نام و عنوان وکيل، چيزي در چنته نداشتند که در مجلس ارائه دهند، بسياري از وکلا شناختي از منطقه خود نداشته و از تجزيه و تحليل مسايل روز عاجز بودند. لذا در طول 11 دوره مجلس شوراي ملي،اين نهاد فقط توجيه گر اعمال خانواده سلطنتي و حکومت محسوب ميشد. تنها در دو دوره اخير (دوره 12 و 13) بود که افراد چيز فهم و مخالف حکومت و خانواده شاهي نيز وارد مجلس شدند. در همين دوره هم نظريات بسيار متفاوت است. از جمله عبدالحميد مبارز مدعي است که: «دراين شک نيست که در بين وکلا تعداد بسيار انگشت شمار اشخاصي بودند که واجد شمول در شورا نبودند، مگر اکثريتاين نمايندگان نمايندگان واقعي مردم افغانستان بودند، از بين مردم خود برخاسته بودند و راي مردم خود را بدست آورده بودند. يا موسفيد قوم خود يا روحاني و ملاي مسجد يا زميندار و ثروتمندي که در مواقع حساس به درد و غم مردم خود رسيده بودند ... رشتيا تمام موسفيدان، بزرگان، روحانيون و ملکاني را که به حيث نمايندگان ملت به شورا آمده بودند، قاچاق بر و فاسد معرفي نموده است در حاليکه همين وکلاي سابق، روحانيون و مو سفيدان بودند که در جهاد مقدس قيام کردند و مردم را بسيج نمودند و تا روزي که جهاد به ثمر رسيد خدمت نمودند ..»[11] به هر صورت، مجلس آرام و باب طبع حکومت، پس از تصويب قانون اساسي به يک مجلس پرشور و ماجرا جو تبديل شد. مجلسي که ديروز يک استراحتگاه خوانين و بزرگان طرفدار شاه و دولت بود، به يک باره به کانون گرم تبليغات آراي مخالف و موافق تبديل شد. به حدي که رفتن صدراعظم و وزرا به مجلس بسيار درد سر ساز و حادثه آفرين شده بود. عبدالرحيمهاتف يکي از وکلاي آن دوره و کفيل رياست جمهوري بعد از فرار نجيب از کاخ و پناهنده شدن به دفتر سازمان ملل متحد در سال 1371 در خاطره خود ميگويد: «در پارلمان افغانستان دوصد و شانزده نماينده شامل بود که از جمله سه تن عضو حزب دست چپي بود. باقي دوصد و سيزده حزب ديگر را تشکيل ميداد، يعنياينکه هر شخص يک حزب بود. آنها نظرات شان را مستقلانه بيان ميکردند.اينکه آنها با کسي هم نظر ميشدند يا معامله ميکردند يا گذشت مينمودند، کار مشکل و براي حکومتي که ميخواست از طريق چنان شوراها کار خويش را به پيش ببرد، دشوار بود»[12] دکتور عبد الصمد حامد وزير پلان کابينه آقاي اعتمادي و معاون صدارت دکتور عبدالظاهر، وضعيت شوراي آن زمان رااينگونه شرح ميدهد: «هر حکومت و هر وزير به خاطر جمعي به شورا رفته نميتوانست. احساس نا آراميو تشويش ميکرد. به نظر مناين يک کار خوب بود، زماني که ما هم ميرفتيم بالاي ما انتقاد صورت ميگرفت و در استدلال به مشکلات مواجه ميشديم. اگر چه اکثر و کيلان سواد و سويه کافي نداشتند ولي در امور خانه و دهکده خويش تجربه فراوان داشتند و ميخواستند که تصميم يک اداره در نهايت چه نوع نتيجه خواهد داد و چه نقايص دارد. بناءً وقت زياد را ميگرفت تا متوجه عاقبت کارهايي ميشديم که ميخواستيم انجام دهيم»[13] همانطوري که در ابتداي مقاله اشاره شد، پارلمان افغانستان ماهيت خاصي داشت و از آغاز تا پايان کار سرنوشت يک خانواده را تمثيل ميکرد و حتيايام تشکيل جلسات و افتتاح دورههاي شورا سمبوليک طراحي ميشد. آقاي رشتيا در خاطرات خود مينويسد: «مطابق قانون اساسي روز 22 ميزان (14 اکتبر) که مصادف با روز تولد شاه بود، افتتاح پارلمان هم بايستي دراين روز صورت ميگرفت. براياين کار ترتيبات مناسب در تالار شوري اتخاذ گرديده بود. جاهاي جداگانه براي خانواده سلطنتي، کابينه و در لوژ عقبي جايي هم براي مشاهدين و اهل مطبوعات پيش بيني شده بود. مراسم با خطابه شاه افتتاح گرديد، که با کف زدنهاي وکلاء و سناتوران استقبال شد. اما من که به دقت ناظر اوضاع بودم فضاي مجلس به نظرم نسبتاً گرفته آمده و يک عده وکلا را خشمگين و بدخو يافتم، مثلاينکه سخناني در دل داشته و بي صبرانه منتظر فرصت به ميان کشيدن آن باشند. ولي بازهم فکر کردم که وکلا بار اول است که خود را نماينده حقيقي مردم دانسته و ازاين لحاظ ميخواهند با اراکين حکومت از طريق مقابله پيش آمد کنند»[14] بهاين شکل، ساختمان شوراي ملي پس از سال 1343، ديگر آن ساختمان آرام و استراحتگاه نبود که نمايندگان فقط جمع شوند و بلي بگويند و يا سر تکان دهند تا برنامه تصويب شود. بلکه به محلي تبديل شده بود که جنگها ميشد و اتهاماتي عليه حکومت مطرح ميشد که گاهي ضمن انتقاد مشترک عليه دولت و حکومت، روي پارهاي مسائل بين خود نيز قهر ميکردند. از جمله درباره مطرح شدن زبان پشتو بود که بعداً داستان آن را خواهيم خواند. ولي خانواده شاهي که مجلس شورا را صرفاً بخاطر يک نمايش ظاهري دموکراسي قبول داشتند، با مشاهدهاين وضع در صدد شدند که هر طور شده آن را به همان روال گذشته برگردانند. اما ديگر خيلي دير شده بود، مرحوم فرهنگ درباره تلاشهاي خانواده شاهي مينويسد: «شورايي که در سال 1965 (1344) انتخاب شد، بايستي دوره اول شورا بر مبناي قانون اساسي جديد ناميده ميشد، اما دولت براي آنکه شکل تداوم را در اداره حفظ کرده باشد، آن را به ادامه شوراي سابق دوره دوازدهم ناميد و بعداًاين اصطلاح علم شد. شورا بر اساس پيش بيني قانون اساسي در 22 ميزان 1341 (1344) هجري شمسي با بيانيه شاه افتتاح شد. اعضاي دو جرگه پيش از آن در عمارتي که در جاده دارالأمان براي آن آماده شده بود، هر يک جداگانه اجتماع کردند. در اجتماع ولسي جرگه مسأله انتخاب رئيس مطرح گرديد و اولين اختلاف در تعبير احکام قانون اساسي بين اعضاي آن نمودار شد. يک تعداد از اعضاي مدعي بودند که بايد رئيس جرگه پيش از افتتاح انتخاب گردد ... عده ديگر ... به استناد ماده 60 قانون اساسي استدلال ميکردند که انتخاب رئيس در آن هنگام غير قانوني است ..»[15] بهاين ترتيب مجلس آرام و بي درد سر و توجيه گر اعمال دولت، به يک باره به نهادي تبديل شد که از تريبون آن انتقادهاي شديدي عليه دولت شنيده ميشد، تماشاچيان که بيشتر دانشجويان بودند، گاهي به مجلس هجوم برده، چوکيها را اشتغال ميکردند، به حدي که جا براي نمايندگان باقي نميماند. مرحوم فرهنگ يکي از صحنههاي اجتماع در مجلس رااينگونه شرح ميدهند: «در روز 24 اکتوبر (ميزان 1344) هنگاميکه کابينه جديد به مجلس حاضر شد، صحن مجلس و دهليزهاي اطراف آن چنان از مستمعين پر و مالامال بود که يک تعداد از وکيلان جاي نشستن نداشتند و چوکيهاي وزيران که براي گرفتن راي اعتماد حاضر شدند هم احراز شده بود. بنابراين، اعضاي کابينه که از در ورودي به تالار وارد شدند، پس از مشاهده اوضاع از دريچه خارج شدند! و جلسه براي روز بعد به تعويق افتاد. در جرياناين هرج و مرج ببرک کارمل خود را به ميکروفون رسانده و با لحن اشتعال انگيز خطاب به جواناني که شورا را اشغال کرده بودند،ايشان را تبريک گفت و حرکتايشان را حق مسلم جوانان در نظام دموکراسي شمرد و توصيه کرد که در برابر ارتجاعايستادگي نموده از موضعي که بدست آورده اند، عقب نروند. در حالي کهاين حوادث در داخل تالار رخ ميداد، يک عده اشخاص که بيشتر از مخالفان حکومت گذشته و کانديدهاي ناکام تشکيل شده بودند، در صحن شوري و اطراف آن جمع شده و باايراد بيانيههاي اشتعال انگيز عليه حکومت گذشته، فضا را بيشتر مشوب و براي پيشامدهاي تشدد آميز آماده ميساختند»[16] همانطوري که قبلاً اشاره شد، چند نفري در شورا راه يافته بود که مي¬توانستند حرف بزنند و مخالف حکومت موضع بگيرند، همچنين چند نفر محدود با استفاده از فضاي بوجود آمده، جو را چنان متشنّج ساختند که خانواده شاهي را به فکر چاره انديشي انداخت که چگونه بايد جلو فعاليت مجلس را سد کنند. چون باور همگان درباره مجلس همان تأييد بدون چون و چرايي دستورات ذات شاهانه بود که به قول مرحوم فرهنگ حتي بسياري از اعضاي مجلس متشنج دوره دوازدهم نيز از همين افراد بودند. ولي آقاي مبارز نظر ديگر دارد و نمايندگان را آدمهاي فهميد معرفي ميکنند، چنانچه اشاره شد. افغانستان که دموکراسي را تجربه نکرده بود، با تشکيل مجلس دوازدهم که سرآغازي بود براي عبور از يک دوره ستم شاهي به دوره شاهي مشروطه، چنان بستري را فراهم ساخت که تظاهراتهاي خياباني را به دنبال آورد. وبا حادثه 3 عقرب که منجر به کشته شدن چند تن از تظاهر کنندگان بدست پليس گرديد، حکومت نو پاي داکتر يوسف را که تازه لحظات قبل راي اعتماد گرفته بود، مجبور ساخت که از صحنه کنار رود. مرحوم فرهنگ که خود از نزديک شاهد صحنه بوده و درگير ماجرا، در بارهاين حادثه که منجر به استعفاي داکتر يوسف شد مينويسد: «فرداي آن جنگ تبليغاتي دوباره به شورا راه يافت و مخالفان حکومت کابينه جديد را مسئول حادثه قلمداد نموده تعيين هيأت تحقيق را تقاضا کردند. به زودي معلوم شد کهاين شايعات در ذهن شاه هم تأثير نموده و او را گرفتار واهمه ساخته است.ايا وي به علت بي تجربگي در دموکراسياين حادثه را که در مرحله تحول از يک طرز اداره به طرز اداره ديگر امر نامطلوب اما قابل پيش بيني بود، به واقع بيش از حد هولناک دانسته و در صدد شد تا اثرات آن را توسط يک عمل جراحي رفع کند، يااينکه در نتيجه تلقينات اطرافيانش قبلاً از دکتور محمد يوسف دلسرد شده. ميخواست به بهانه مناسب به حکومت او پايان بخشد؟ ... در 29 اکتبر (شايد 7 عقرب) راديو کابل خبر استعفاي دکتور محمد يوسف رابه عذر خرابي صحت با تعيين محمدهاشم ميوند وال به عنوان صدر اعظم موظف اعلان کرد واين اعلان در حکم کاميابي عناصر مخالف قانون اساسي بود ..»[17] خانواده شاهي که مشت را زده به لگد گير مانده بودند، نه تنها ازاين پيشامدها دچار اضطراب شده واينده خود را در خطر يافتند که سراسيمه در صدد خنثاي آن از طريق چسبيدن به عناصر به اصطلاح انقلابي شدند. در حاليکه در طول سي سال دوره شاهي محمد ظاهر خان فقط سه تن از اعضاي خانواده او (دو عمو و يک عمو زاده) حکومت را اداره نموده بودند، ولي در دوره دموکراسي، در ظرف سه سال سه صدر اعظم وارد صحنه شد. دو صدر اعظم که خارج از حلقه خانواده شاهي بود، عمر حکومت شان بسيار کوتاه و زود گذر بود، لذا خانواده شاهي با آوردن نور احمد اعتمادي نواسه سردار عبدالقدوس خان (معمار اتحاد مردم هزاره جات به دستور عبد الرحمان که با کشته و متواري ساختن 60 درصد مردم هزاره و شيعه،اين ساحه خود مختار را زير سلطه قدرت مرکزي قرار داده بود،) نفس راحتي کشيدند. چرا که مجلس شورا با صدراعظمهايي که اهل کار و داراي برنامه بودند مشکل داشتند، نه آدمهاي خوش گذران و وقت تلف کن! لذا دوره صدارت نور احمد اعتمادي طولاني ترين دوره صدارت در دوران مشروطه به حساب ميآيد که از 9 عقرب 1346 تا 26 ثور 1350 ادامه يافت. رمز موفقيت و عمر نسبتاً طولاني حکومت او دراين بود که او جز عياشي، کاري به کار کسي نداشت. به گفته حق شناس او به حدي گرفتار مسائل خانواده خود بود که وقتي به صدارت ميرسيد، مأمورين صدارت تعطيل کرده به خانههاي خود ميرفتند.[18] تظاهرات خياباني مد روز شده بود. در دوره اعتمادي اختلاف بين حکومت و شورا به اوج خود رسيد. ملاها در مسجد پل خشتي کابل به خاطر چاپ کاريکاتور با کنايه به حضرت رسول (ص) به نقل از مطبوعات خارجي در روزنامه اصلاح و نمايش فيلم حضرت يوسف در سينما کابل، تحصن کردند. دراين زمينه آقاي حق شناس مينويسد: «به تاريخ 22 اپريل 1971 مطابق 2 ثور 1349 شماره فوق العاده جريده پرچم را در دوازده صفحه منتشر کردند که در آن سالگرد لنين را تجليل نمودند و عکسها وتصاويري از زندگي او را به نشر رسانيدند و اولين بار شعار "درود بر لنين" به صورت آشکار در جريده مذکور چاپ و توزيع گرديد. اين عمل بي سابقه در مطبوعات افغانستان از طرف دربار و اعتمادي با بي اعتنايي مواجه شد، ولي موجي از خشم و نفرت را در ميان مردم برانگيخت و براي مدت چهل و سه روز تظاهرات عظيم و دامنه داري توسط علما و روحانيون و جوانان مسلمان در همه جا به مشاهده ميرسيد که مسجد پل خشتي حيثيت مرکزاين خشونتها را داشت. اما در همين احوال تعدادي از گماشتگان روس در صف علما و روحانيون رخنه کردند و تبليغات عليه روس و مزدورانش را متوجه سلطنت ساختند. چنانچه دار و دسته تره کي خود بهاين موضوع اعتراف ميکنند و ميگويند که: «... حزب دموکراتيک خلق افغانستان بر طبق هدايت رهبر محبوب خويش (تره کي) در جمعيت ملايان، علماي وطن پرست را طوري تنظيم ساخت که نوک تيزاين تبليغات ارتجاعي متوجه فسادهاي سلطنت گردد. که پس از چهل و سه روز جلو اجتماعات را در مسجد پل خشتي بگيرد» (رک: تاريخ مختصر حزب دموکراتيک خلق افغانستان، چاپ کابل، مطبوعه دوستي سال 1357 ص 27) کمونيستها بااين حقه و نيرنگ هم دولت را با علما طرف ساختند و هم مقصود خويش را بر آوردند. واقعاً در شب چهل و سوم مظاهرات وضع رقت باري در مسجد پل خشتي به وجود آورد حکومت عمل ننگيني را در برابر علماي مسلمان انجام داد. جريان به نحوي بود که به تاريخ 4 برج جوزاي 1349 نظاميان و پليس مسجد پل خشتي را که علما در آنجا مرکزيت داشتند، محاصره کردند و شب هنگام نخست علم مبارک را پاره پاره کرده و ته پا انداختند و بعداً هر يک از علما را به ضرب دندههاي برقي سوار بر موترها کرده و همه را به ولايا ت دور دست فرستادند. واين خبر فردا در ميان مردم بخش شد و نفرت همگاني را بر انگيخت و از آن تاريخ به بعد پيوسته بين جوانان مسلمان و کمونيستهاو حکومت جدالهاي خياباني در جريان بود. يکي از وکلا در سرطان 1349 حين صحبت از بي اعتناييهاي دربار و حکومت درباره کمونيستها و نفوذ آنان در جامعه گفت: من و يکي از وکلاي ديگر پس از واقعه مسجد پل خشتي نزد سردار عبدالولي رفتيم و او را از حادثه زشتي که در مسجد اتفاق افتاده بود، برحذر داشتيم و عواقب آن را نامطلوب خوانديم. اما سردار عبدالولي در جواب گفت ديگر اجازه نخواهيم داد که دوره امان الله خان تکرار شود و ارتجاع و نوکران انگليس وضع جامعه و حکومت را بر هم زنند. آري! سردار عبدالولي و اعتمادي هرگز نميدانستند که موريانه کمونيست و مزدوران واقعي استعمار متوجه در هم ريختن سلطنت بود، نه علما و روحانيون که بعضاً سالها از شاه به عنوان سايه خدا ياد ميکردند وبه آن ارج مينهادند»[19] همانطوري که اشاره شد، آزادي نيم بند در افغانستان زمينه را براي فعاليت حلقههاي سياسي فراهم ساخت که بيشترين بهره را ازاين وضع حلقات سياسي چپ به خود اختصاص داده بود و برخي از اعضاي خانواده سلطنتي هم به نحوي با جريان چپ هم نوا بودند که داستان آن طولاني است. اما دوره دوازدهم شوراي ملي که در سال 1348 ش به پايان رسيده بود، هم حکومت و هم مردم را تازه متوجه اهميت و جايگاه شوراي ملي در کشور ساخته بود، لذا براي احراز پست چوکي وکالت رقابت شديدي بوجود آمد. از آنجايي که شالوده قدرت در افغانستان با رشوت طراحي شده، رشوه دادن و رشوه خوردن به اوج خود رسيد. مرحوم فرهنگ درباره رشوهها چنين مينگارد: «انتخابات بر مبناي قانون سابق صورت گرفت واين بار پول و نان در آن نقش مؤثرتري راايفا کرد. چنانچه در بعضي حوزهها مصرف نان دهي و حمل و نقل راي دهندگان از ميليون افغاني تجاوز کرد و بازار خريد وفروش آرا گرم گرديد. علاوه بر آن علايم مداخله دولت نيز در پاره نقاط به نظر رسيد و توسط بعضي از کانديدان ناکام به گونه مبالغه آميز در محيط شايع شد ... در نتيجه در حالي که يک تعداد از کانديدان اعتدالي و هوا خواه مشروطيت و قانون اساسي ناکام ماندند. از مخالفان دست چپي قانون اساسي ببرک کارمل رهبر جناح پرچم و حفيظ الله امين عضو جناح خلق حزب دموکراتيک خلق بالترتيب از کابل و پغمان به وکالت رسيدند ... دراين دوره هيچ زني به وکالت نرسيد و ميتوان گفت که تعداد وکيلان تحصيل کرده و روشنفکر نسبت به دوره قبل کمتر بود. در نتيجه عنصر اعتدالي و هوا خواه قانون اساسي در مجلس ضعيف گرديده و اکثريت بزرگ محافظه کار اما بي خبر از تکنيکهاي پارلماني در برابر اقليت کوچک افراطي چپ و پيروان محمد داود خان قرار گرفتند که هدف عمدهايشان استفاده از مصونيت پارلماني در جهت ناکام ساختن قانون اساسي بود»[20] بنابراين، هرچند مجلس سيزدهم در زمان وقوع کودتاي 26 سرطان 1352 تعطيل بود و نمايندگان به شهر و ديار خود رفته بودند، ولي اگر تعطيل هم نميبود کاري از آن در برابر اتفاقات رخ داده، ساخته نبود، چرا که مجلس سيزدهم کارايي چنداني نداشت، تنها تفاوت مجلس سيزدهم با مجالس دورههاي قبلي دراين بود که روي هر موضوع غوغايي بر پا ميشد. ولي دولت کار خود را انجام ميداد. به طور مثال در دوره صدارت داکتر عبدالظاهر، يک بار ديگر مسأله تبعيض لساني مطرح گرديد واين بار وکلاي پشتو زبان که در مجلس اکثريت داشتند به استناد به ماده 35 قانون اساسي که دولت را موظف ميساخت تا پروگرام مؤثري براي انکشاف و تقويه زبان ملي پشتو وضع و تطبيق کند، به مجلس پيشنهاد کردند که خواندن و نوشتن به دو زبان فارسي و پشتو براي احراز مقام دولتي و حکومتي شرط باشد. وکلاي فارسي زبان و غير پشتو زبان که در اقليت قرار داشتند ازاين طرح بوي همان سلطه سابقه را استشمام کرده در برابر آن مقاومت نمودند، چون در اقليت قرار داشتند با مجلس قطع رابطه کرده، دست به اعتصاب زدند.[21] بااينکه پشتو زبانها در مجلس اکثريت بودند، ولي وضع طوري بود که احتمال ميرفت اگر بار ديگر انتخابات تکرار شود، مجلس در اختيار کساني قرار گيرد که کنترل از دست خانواده شاهي و دولت بيرون باشد. لذا مخفيانه تلاش صورت گرفت تا به بهانههاي مختلف، زمان انتخابات دوره چهاردهم به تعويق بيافتد. در حاليکه طبق معيار اصلي بايد انتخابات در سال 1351 صورت ميگرفت، اما تعمداً زمان آن را در سال 1352 به تعويق انداختند. مرحوم فرهنگ دراين زمينه مينويسد: از آنجايي که سه دهه بيشتر را مردم کشور بدون مجلس شوراي ملي سپري کرده حساسيتها درباره مجلس شورا چندان حاد نبود، لذااين مهم به فراموشي سپرده شده و چيزي زيادي درباره آن انتشار نيافت. قطعاً با انتخابات جديد و تشکيل مجلس جديد، نا گفتههاي زيادي درباره مجالس شورا به زبانها خواهد افتاد که دست اندرکاران در حال حيات را با مشکل مواجه خواهد ساخت. چنانچه قبلاً مشاهده کرديم که جناب وزير اقتصاد فعلي دولت، در برابراين ادعاي آقاي عباس بصير در مقاله "پارلمان، فلسفه وجودي و پيشينه تاريخي" در شماره 113 نشريه مشارکت ملي نوشته است که: «بعد از انعقاد قانون 1343 پارلمان براي دو دوره تشکيل شد. اما دور سوم بنابر دلايل مختلف از جمله عدم تمايل حکومت بداشتن يک پارلمان يخن گير تشکيل نگرديد. هنگاميکه کودتاي سردار محمد داود به وقوع پيوست (1352) پارلمان وجود نداشت ..» فکر ميکنم که نويسنده محترم دراين بخش از گفتار خويش اشتباه تاريخي نموده اند. زيرا در موقع کودتاي 26 سرطان 1352 هنوز دوره سيزدهم تقنينيه تکميل نشده بود و ميعاد انتخابات دوره چهاردهم در ماه سنبله 1352 تکميل ميشد. بنابراين در وقت کودتاي سردار محمد داود خان وکلاي پارلمان دوره سيزدهم تعطيلات تابستاني خودرا سپري مينمودند و عضويت پارلمان را دارا بودند ... مناين تذکر مختصر را براي آن به نشر سپردم تا نسل جديد افغانستان و پژوهشگران به آن توجه نموده و از وقايع تاريخي معاصر کشور ما آگاهي کامل پيدا نمايند. البته نگارنده، مقاله جناب آقاي بصير را نخوانده ام- يعني فقط همين شماره 114 مشارکت در اختيار قرار گرفت- ولي به وزير محترم اقتصاد ميتواناين پاسخ را داد که درست است نسل جديد افغانستان، معلومات چنداني درباره مجلس شوراي ملي گذشته ندارند، ولي در صورت مطرح شدن موضوع، پژوهشگران در بين اوراق برجا مانده از گذشتگان دنبال حقايق خواهد گشت. از جمله چنانچه در بالا نقل کرديم، ادعا خود شما با نظر پدر مرحوم تان جناب فرهنگ متفاوت است! نسل جديد بسيار عجله دارند،اين قدر صبر نميکنند که تمامينوشتهها مورد بررسي قرار گيرد، به هر نوشتهاي دست يافت با عطش ميبلعند. شماها انتظاري غير ازاين هم نبايد داشته باشيد. ممکن است نسل جديد خيلي از وقايع گذشته را با خواندن برخي متون بر جا، نادرست برداشت کرده باشند،اين گناه آنها نيست، بلکه تقصير کساني است که وقايع را نادرست ثبت کرده اند. تاريخ دروغ نميگويد، ممکن است تحريف شود ولي دير يا زود وقايع اصلي روشن خواهد شد. در مورد موضوع بالا هم هر کسي از خود ميپرسد که شما درست ميگوييد يا پدر مرحومتان! به هر حال، ما نه مدافع آقاي بصيريم و نه هم مخالف آقاي فرهنگ، اما چون موضوع تاريخياينگونه چالشها را پيش روي نويسندگان کنوني قرار ميدهد که اجتناب از درگير شدن با آن ممکن نيست. حالا با طرح دولت بود يا بدون طرح، انتخابات دوره سيزدهم آنقدر کش داده شد تا کودتايي صورت گيرد واين نهاد مدني براي 32 سال تمام عقيم ساخته شود. خود مرحوم فرهنگ مدعي است که: «محمد موسي شفيق وظيفه خود را با برقرار ساختن روابط نيک و گسترده با اعضاي شورا آغاز نمود. علاوه بر هوشياري و زرنگي و پرکاري صدراعظم، وقت و زمان نيز با او کمک کرد، بهاين معني که آغاز دوره صدارت او با پايان دوره سيزدهم ولسي جرگه نزديک بود. اعضاي جرگه که تقريباً همه آرزوي وکالت دوباره را داشتند، نميخواستند در چنين هنگام صدراعظميرا که تازه بهاين وظيفه گماشته شده بود، از خود برنجانند. شفيق ازاين شرايط به حد اعظم بهره برداري نموده و در مرحله نخست اعضاي جرگه را وادار ساخت تا از مباحثه مفصل وايراد بيانيهاي مکرر در جلسه اعتماد و بروز کاست شدن آن صرف نظر کنند و پس از آن راي اکثريت را بدون مباحثه به دست آورد. به دنبال حصول راي اعتماد، صدراعظم دفتري در نزديکي شورا براي خود تشکيل نموده و هر روز بعد از وقت کار در آنجا حاضر ميشد و با وکيلان به گفتگو ميپرداخت ... وي ميخواست دو کار عمده را انجام دهد. يکي اعاده نظم و امنيت عامه که در اثر تحريکات گروههاي غير قانوني دستخوش هرج و مرج شده بود و ديگري بازگرداندن سياست خارجي افغانستان از گرايش مفرط به سوي اتحاد شوروي به خط ميانه بي طرفي واقعي. فقره اول را غالباً وي به دوره بعد از اتمام کار شوراي سيزدهم و پيش از انتخابات شوراي چهاردهم محول ساخته بود و به قول کشککي دراين باره با قوه قضاييه نيز تباني داشت ..»[22] همانطوري که اشاره شد، کودتاي 26 سرطان، تماميرشتهها را پنبه کرد، نه نمايندگان دوره سيزدهم به دوره چهاردهم رسيدند و نه هم آقاي شفيق توانست از خلاي بين دو دوره استفاده لازم را ببرد. مجلس شوراي ملي که در آغاز از سوي نادرخان بهاين سبب به وجود آمد که زمينه نفوذ امان الله خان را از بين مردم بزدايد و سي سال تمام مجلس ابزاري بود در دست خانواده حکومتگر، اما در ده سال اخير عمر خود، مجلس به تريبون کساني مبدل شد که هم عليه حکومت از آن استفاده ميکردند و هم عليه خود و سرانجام تومار آن زماني بسته شد که ميخواستند از مجلس ابزار ديگري بسازند. امروز مردم ما بااين ذهنيت و پيشينه تاريخي، چشم اميد به مجلس شوراي ملي دوخته که براي بهبودي وضع زندگي شان و نيز پر کردن شکافايجاد شده در باورها، راه حل مناسب پيدا کند. مجلس اول دور دوم، يا مجلس دوره چهاردهم در شرايطي به کار آغاز ميکند که چشم و گوش مردم کشور باز شده و تماميحرکات نمايندگان را زير ذره بين تأييد يا رد قرار ميدهند. بنابراين، نه مجلس، مجلس سابق خواهد بود و نه هم مردم مردم آرام و قانع و خوش باور گذشته. مردم امروز اگر زورشان به دولت نرسد، طبعاً دست شان به يخن نمايندگان خواهد رسيد. پس چه بهتر که نمايندگان پيشاپيش؛ خودشان را براي پاسخگويي به نيازهاي مردم آماده سازند. به اميد آنکه نمايندگان مردم به طور واقعي نماينده مردم باشند. پي نوشت ها [1]. کمال، محمد ناصر. افغانستان سرزمين آريا. مهتمم احمد وليد "پژمان"، چاپ دوم 1377 ش. دانش کتابخانه، قصه خواني، پيشاور، ص156. [2]. دائره المعارف آريانا، ذيل واژه پارلمان، ص 3363 مينويسد: شوراي ملي به عزم و تصميم اعلحضرت شهيد و تصويب لويجرگه 1309 منعقددهاي كابل تأسّس شده است. [3]. کمال، محمد ناصر. افغانستان سرزمين آريا ... صفحات 163 الي 168. متن کامل قوانين اساسي افغانستان (از 1301 تا 1372 هـ . ش)، مرکز فرهنگي نويسندگان افغانستان، چاپ اول، سال 1374،ايران. قم، صفحات 103 تا 112. [4]. همان، صفحات 224 تا 230 و 138 تا 139. [5]. فرهنگ، دکتور مير محمد امين، مشارکت ملي، شماره 114، 23 جوزا 1384، ص 2، نامه وزير اقتصاد. [6]. نايل، حسين. يادداشتهايي درباره سرزمين و رجال هزاره جات، مرکز فرهنگي نويسندگان افغانستان، چاپ اول 1379،ايران. قم، ص450. [7]. و واله، انکشاف ولايات مرکزي و هزاره جات، ترجمه محمد علم رشنو، صحافي عبدالخالق هزاره، قم، سال 1371، ص 52. [8]. دولت آبادي، بصير احمد، شناسنامه افغانستان، انتشارات عرفان، چاپ دوم، 1382، ص 106. [9]. نايل، حسين، يادداشتهايي درباره ... ص 254. [10]. دولت آبادي، بصير احمد شناسنامه افغانستان ... ص 38. [11]. مبارز، عبدالحميد، بيان حقايق و انتقاد، کتاب خاطرات سياسي، سيد قاسم رشتيا، چاپ اول 1998، کتابخانه، پيشاور ص 65. 64. [12]. خاطرهها و تحليلها: تاريخ مختصر افغانستان در نود سال اخير 1992. 1900 برنامه تاريخ شفاهي راديو بي بي سي، ترجمه حامد علمي، مرکز نشرات اسلاميصبور چاپ 1377، پيشاور، ص 80. [13]. خاطرهها و تحليلها ... ص 79. [14]. خاطرات سيد قاسم رشتيا 1311 (1932) تا 1371 (1992) به اهتمام محمد قوي کوشان، مرکز مطبوعاتي افغان. پيشاور ص 271. [15]. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، جلد 1، قسمت دوم، ص 738. [16]. پيشين، جلد 1، ص 740 و 741. [17]. پيشين، جلد 1، ص 743 و 744. [18]. حق شناس، دکتر، ش، ن، دسايس و جنايات روس در افغانستان، کميته فرهنگي دفتر مرکزي جمعيت اسلاميافغانستان، تهران، چاپ اول 1363، ص205. [19]. حق شناس، دکتر، ش، ن، دسايس و جنايات روس در افغانستان، صص 207. 208. [20]. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، جلد 1، ص 760 و 761. [21]. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، جلد 1، ص 765. [22]. فرهنگ، مير محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، جلد 1، ص 769. اولين عهدنامه دوستي تهران و كابل روز اول تير 1300 اولين عهدنامه دوستي بين ايران و افغانستان در كابل منعقد شد. در آن زمان امانالله خان به تازگي سلسله اميران اين كشور را برانداخته و به عنوان اولين پادشاه افغانستان بر تخت سلطنت نشسته بود و رضاخان پهلوي نيز به تازگي با كودتا در ايران به قدرت رسيده بود و مرحله به مرحله زمينه انقراض سلسله قاجار را در كشور فراهم ميساخت. امانالله خان كه در ميان رجال افغانستان از نوانديشان تجددگرا به شمار ميرفت در نخستين سال حكومت خود تلاشهايي را براي آنچه كه «اصلاحات» ميخواند، آغاز كرد. او تغييرات گستردهاي را در امور فرهنگي و اجتماعي و ديني جامعه افغانستان به وجود آورد. نخستين قانون اساسي كشور را تدوين و تصويب كرد و مجلسي مركب از نمايندگان انتصابي شاه و انتخابي سران قبايل تحت نام «لويه جرگه» تشكيل داد. امانالله خان در مرحله بعد، هيئتهايي را به قصد مذاكره و ايجاد رابطه با كشورهاي اروپايي و آسيايي گسيل داشت. با دولت شوروي روابط دوستانه برقرار كرد و پيمانهاي مودت متعددي را با دولتهاي مختلف جهان بويژه دولتهاي همسايه به امضا رساند. پيمان مودتي كه در اول تير 1300 ميان دو كشور به امضا رسيد، بخشي از همين تلاش و اولين پيمان دوستي منعقده ميان تهران و كابل بود. اين پيمان كه سردار عبدالعزيزخان وزيرمختار افغانستان و ميرزا حسن خان محتشمالسلطنه وزير امور خارجه ايران، آن را امضا كردند، مشتمل بر 12 فصل بود و به لزوم تبادل هيئتهاي سياسي، حل اختلاف اتباع، برقراري مناسبات دوستانه و تحكيم همكاريهاي دوجانبه در تمامي زمينهها اشاره داشت. در پي امضاي اين پيمان، مجدالملك كه در آبان 1299 به سفارت ايران در كابل تعيين شده بود، رهسپار حوزه مأموريت خود شد. امانالله خان در فاصله سالهاي 7 ـ 1306 يك سفر زنجيرهاي 7 ماهه به كشورهاي فرانسه، سوئيس، آلمان، بلژيك، انگليس، هلند، تركيه، ايران، هندوستان و مصر به عمل آورد. او به شدت شيفته مظاهر تمدن غرب بود و روابط صميمانهاي با رضاخان در ايران و آتاترك در تركيه برقرار كرده بود. او به تقليد از اين دو سعي فراوان كرد كه فرهنگ غرب را در افغانستان گسترش دهد، قوانين غربي را به جاي شريعت اسلام متداول سازد و حقوق رهبران مذهبي را محدود كند. او به مقابله با قوانين اسلامي برخاست، تعطيلي جمعهها را تغيير داد، مدارس مختلط را دائر كرد و حجاب از سر زنان برداشت و كلاه و لباس اروپايي را اجباري كرد. ولي با مخالفت مردم و علماي مذهبي مواجه شد و رهبران ديني وي را تكفير كردند. سفرهاي اروپايي تأثير زيادي در روحيه وي براي تشديد اسلامزدايي داشت. در 24 دي 1307حبيبالله كلكاني معروف به «بچه سقا» كه از سران قبايل تاجيك بود در مخالفت با اقدامات ضداسلامي امانالله خان كابل را به تصرف خود درآورد و به نام حبيبالله دوم يا حبيبالله غازي به سلطنت نشست و امانالله خان وادار به استعفا شد. امانالله خان سپس از طريق هند به ايتاليا رفت و در 1339 در 68 سالگي درگذشت.
پينوشتها: ۱. امانالله خان در چهارم اسفند 1297 با قيام عليه حكومت چند روزه نصرالله خان عموي خود، سلطنت را در كابل آغاز كرد و خود را اولين پادشاه كشورش خواند. نصرالله خان برادر حبيبالله خان امير افغانستان بود كه پس از به قتل رسيدن وي در اول اسفند 1297، خود را امير جديد اين كشور خواند ولي با اعتراض و شورش برادرزاده خود امانالله خان مواجه گرديد. 2. سلسله 130 ساله قاجار كه در اول فروردين 1175 با تاجگذاري آقا محمدخان قاجار پايهگذاري شد، در 9 آبان 1304 به موجب مصوبهاي در مجلس شوراي ملي منقرض شد. 3. دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، انتشارات مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، 1380، ج 9، ص 542. 4. دايرةالمعارف بزرگ اسلامي، همان، ج 10، ص 179 و 180. دوره امانی و حقوق شهروندی هندوان افغان حضار گرامی، قبل از آنکه به چگونگی تجلی حقوق اقلیت مذهبی هندوان افغانستان در دورهً امانی مکث نماییم، یک نظر گذارا به پیشینه زیست این اقلیت، عاری از سودمندی نخواهد بود. مسجل به اوراق تاریخ، کاوش ها و پژوهش هایی که از سوی زایرین خارجی چون (هیوان تسنگ) چینایی در قرن ششم میلادی و پسانتر از جانب دانشمند بی بدیل کشور (ابوریحان البیرونی) صورت گرفته اند، ظاهر میگردد، افغانها پیش از آنکه مسلمان ساخته شوند یا به آیین مقدس اسلام رو آورند، پیرو ادیان هندو، بودیزم و زرتشت بوده اند.
افغان های هندو، بودایی و زرتشتی نیز در آبادی کشور شان همت والا گماشته بودند و هم از خاک حیرت بار شان با سرفرازی تمام دفاع کرده اند. مدنیت گندهارا و هنر هیکل تراشی مانند (بودای بامیان) و صنعت سنگکاری به گونهء (منار چکری) موجب مباهات همیشگی افغانها خواهد بود. موجودیت دژ استوار بالاحصار کابل، دیوار های کوه های شیردروازه و آسمایی، ساختمان پناه گاه ها در اطراف بودای بامیان و آثار زیاد دیگر که ذکر و بحث پیرامون آنها از موضوع سیمینار حاضر بیرون است، نمایانگر این حقیقت غرور آفرین اند که افغانهای قبل از اسلام هم سرافراز زیسته اند و در حد توان از وطن و سرزمین آبایی شان دفاع و پاسداری دلیرانه کرده اند. از آغاز هجوم و یورش عرب ها در سال 645 میلادی از سمت غرب کشور ما تا اسلامی ساختن تمام افغانستان عزیز، غیر از منطقه بلور یا نورستان امروزی، بیشتر از دو قرن را در بر گرفته است. تنها هندوشاهان کابلی با حمایت بیدریغ اهالی شریف و مستعضف کابل دو سدهً تمام، شجاعانه با اجنبی ها جنگیده اند. تصدیق این ادعا در سطر های زیرین تسجیل می یابد: "سپاه عربی در اوسط قرن هفتم میلادی، حدود سالهای ۶۴۵ مطابق سال ۲۳ هجری قمری، بار اول در سرحدات غربی افغانستان رخنه مییابند. اهالی هندو شیوایی به مقاومت قوی پرداخته از شهر شان در مقابل اجنبیها با دل جان دفاع کردند و مواضع جدید و مستحکم عقب دیوارهای کوه شیردروازه و کوه آسمایی ایجاد کردند. عربها در پایان قتل و قتال زیاد، سرانجام به شهر داخل شدند. عبدالرحمن بن سموره سرکرده سپاه عربها، حضرت تمیم بن قیس را با جمعی از مبلغین برای تعلیم، فرایض و آداب اسلامی در کابل گذاشت و خود مراجعت کرد. اهالی کابل در معابد شیوایی و بودایی که در پای قول شمس در نیم میلی جنوبغرب بالاحصار بین دو نقطه یی که بعد ها بنام «خضر» و «پنجهء شاه» شهرت پیدا کردند، هنوز هم جا به جا بودند. شبانگاه دیوارهای بلند و برجهای ضخیم بالاحصار و بدنه و گنبدهای معابد در سایهء تیغه های کوه شیردروازه و تخت شاه، هیکل مهیب و مرموزی به خود میگرفت و از خلال روزنه های کوچک معابد و بالاحصار شهر نور کمرنگ چراغ ها به نظر میخورد. آواز زنگها و ناقوس از تپهء مرنجان به کنگره های بالاحصار و از آنجا به صخره های کوه تخت شاه اصابت میکرد و انعکاس آن در فضای سهمگین شهر منعکس میشد. آنان که به حکم غلبه، مسلمان شده بودند، عدهً معدود بودند. در یکی از شبها جنگ خونینی رخ داد و تلفات زیاد به جا گذاشت. در سال های بعدی محل آن جنگ را «شهدای صالحین» مسمأ کردند. هندوشاهان کابل بعد از واقعه فوق، با قدرتهای مسلمان عربی به آمادگیهای بیشتر پرداختند و به ترمیمکاری های دیوارهای کوه شیردروازه و آسمایی همت گماشتند. اهالی کابل [هندوان و بودیست های افغان] در انتظار دفع تهاجم عربها در قلب مملکت نمی نشستند بلکه تا پیشترین نقطه سرحدی پیش میرفتند. چنانچه در سال ۷۹ هجری قمری در زمان عبدالمللک مروان وقتیکه عبیدالله (یا عبدالله) بن ابوبکر به امر مؤکد حجاج عازم جنگ شد و به طرف کابل عسکر کشید، این قضیه رخ داد و سپاه عربی در تنگیهای ۱۸ فرسخی غرب کابل به چنان مضیقه یی گیر آمدند که با پرداخت هفتصد هزار درهم به استحصال راه عقب نشینی حاضر شدند." [1] واضح است که اکثریت مردم افغانستان که مسلمان شده بودند، به رونق دهی بیشر آیین جدید شان کوشیده، به نابود ساختن معابد و نیایشگاه های هندویی و بودایی می پرداختند. از سوی دیگر برای اقلیتی که هنوز به آیین هندو معتقد مانده اند، در اثر ایجاد ضابطه ها، دایرهً آزادی های اجتماعی را تنگتر و مملو از تبعیض و جفاورزی ساختند که در نتیجه سوای چند تن انگشت شمار که به کار های دیوانی و دولتی دستیازیدند، بخش زیاد هندوان جهت تامین نفقهء خانواده های شان به پیشهء آزاد رو آوردند. سلطان محمود غزنوی جهت پیشبرد بهتر امور دستگاه سلطنتیش از خدمات شاد روان پهایی «نند لال گویا» بهره مند گردید و او را به صفت منشی دربار مقرر داشت. نند لال گویا دیوان غنامند با اشعار صوفیانه به زبان های فارسی دری و پنجابی دارد. متأسفانه در خانواده فرهنگیان افغان ازین شاعر هندو هرگز یادی نگردیده. احمدشاه درانی 1747-1773 زمان فتح یک قسمت خاک هندوستان آن وقت، یک تن از هندوان نامور قندهار شادروان (کابل مل) را به حکومت «لاهور» منسوب کرد. پسانها امیر عبدالرحمن خان 1880-1901 در ادارهً کابل، شاد روان (سده نند) افسر نظامی را که از مکتب حربیه فارغ گردیده بود، قوماندانی قطعه تشریفات دارالسلطنه را محول کرد که اولاد های آن افسر نظامی تا حال متخلص و مشهور به «نظامی» اند. همچنان شاد روان دیوان (رام چند کپور) به حیث مستوفی ولایت هرات مقرر گردید که وظیفه خویش را با عشق و علاقهء سرشار از وطنی دوستی انجام داد وی در کنار انجام کار های مربوط،، در شهر هرات مسجدی را بنا کرد که تا حال به نام (مسجد مستوفی) مشهور است. تا فرجام سلطنت امیر عبدالرحمن خان، تا جایکه اسناد تاریخی هویدا میسازند، بدبینی های مذهبی، محدویت آزادی اجرای مناسک مذهبی و پرداخت "جزیه"، حاکم بر زنده گی اجمتاعی و سیاسی هندوان افغانستان بود. در همان شب و روز های تلخ، امیر عبدالرحمن خان، متوجه منطقه بلور که باشنده گان آن پیروی آیین هندو و قسما زرتشت مانده بودند، گردیده، سپاهی را به سرکرده گی سپهسالار (چرخی) عازم منطقه ساخت. او به بهانه احداث سرک سمت بدخشان، به آسانی داخل منطقه شد ولی در زمان اندک به مقاومت شدید اهالی مواجه گردید. در فرجام جنگ های طولانی، مردم بومی بلور را مسلمان ساخت و نام منطقه را نورستان گذاشت. غیر از چند تا تیر و کمان و برخی آثار تاریخی مردم بلور که در موزیم کابل انتقال یافتند، سایر آثار باستانی منطقه همواره مورد دستبرد کارشناسان نزدیکترین همسایه قرار میگیرد. امیر حبیب الله خان 1901ـ 1919عرصه زیست را برای هندوان افغانستان تنگتر ساخت و برای بار نخست در تاریخ کهن تر از پنجهزار ساله کشور مان، داشتن علامه فارقهء «قشقه و دستار زرد» را برای هندوان افغانستان امر کرد. دستور داد تا اطفال آنها تنها در مکتب هندوان، شامل گردند و برای کسی که مسلمان شود، ششصد روپیه اعانه تادیه گردد. [2] او زمانیکه بار اول همراه با هیأت یکصد نفری به هند برتانوی سفر رسمی کرد طی خطابهء که در «اسلامیه کالج علیگر» ایراد و فرا گرفتن تعلیم و تربیه غرب را توصیه کرده دروغ شاخدار به زبان آورده گفت که گویا در کشور خودش آزادی های شیعه و سنی، هندو و یهودی را تطبیق کرده است. [3] رویهمرفته تا فرجام امارات امیر حبیب الله خان، افرادی سرشناس هندو، به برخی کار های دیوانی موظف گردیده اند، اما این اقلیت مذهبی هیچگاهی از اصل تساوی حقوق شهروندی و شناخت آن در وثیقهء ملی بهره مند نبوده است. شاه امان الله خان غازی آوانیکه در سال 1919 میلادی به سلطنت رسید فضای زیست را بای مردم شریف کشورش مساعدتر ساخت تا با پروبال بازتر زنده گی نمایند. تساهل، شکیبایی و افق وسیع نظر او را میتوان درین سخنش روشن دهید که برای ملت افغان خطاب کرد: «هندو هزاره شیعه سنی احمدزایی و پوپلزایی نداریم بلكه همه یك ملت هستیم و آنهم افغان.» شاه امان الله خان دستور صادر کرد که یک تعداد از مردم هزاره که از زمان امیر عبدالرحمن خان هنوز هم در قید برده گی بسر میبردند آزاد شوند ـ در شهر کابل، غزنی، قندهار و جلال آباد که هندوان به تعداد بیشتر نسبت به دیگر شهرها میزیستند، نماینده انتخابی شان را در شورا هایی ولایتی معرفی و در اداره امور شهری سهیم گردند.منبعد شهروندان هندو از پرداخت "جزیه" آزاد اند، عدهً تهیدستان این اقلیت مذهبی که از بابت عدم پرداخت به موقع "جزیه" تحت تعقیب بودند، نیز معاف گردند.[4] در اثر دستور یاد شده، روش برده گی در زنده گی اجتماعی افغانها برای همیش شکست و اضافه از 700 تن کنیز و غلام، تنها در شهر کابل با مالکین خود وداع کردند. مراسم مذهبی هندوها و تکیه گاه های پیروان مذهب امامیه آزاد شد و معاش مستمری و نسبی محمد زایی ها و خانها و امتیازات دیگر برای آنها منع گردید. برای زنان حق تحصیل و سهم گیری در فعالیت های اجتماعی داده شد. برای نخستین مرتبه در مکاتبی رسمیی که اطفال هندو به تعداد بیشتر شمولیت داشتند، موازی به تدریس سایر مضامین، برای آنها فراگیری زبان مادری هندی و پنجابی و دانایی آیین هندو نیز ترویج یافت. شایان یاد آوریست که دموکراسی، آزاد زیستن و آزاد اندیشیدن از خصلت انسان هاست. هر زمانی که مانعی درین امر ایجاد شده است اصل مبارزه قد افراشته است ورنه هر انسان آزادی خواه در کنار نیرو های خیر اندیش و ترقی خواه قرار میگیرد. هندوان افغانستان با درک خصلت مردمی شاه امان الله خان و گرایش دولت او به سوی تامین عدالت اجتماعی و حقوق مساوی شهروندان و تحکیم هرچه بیشتر وحدت ملی،عریضه یی به شاه تقدیم کردند که حاوی این تقاضا ها بود: [1]چون بعض اشخاص بعض هندوها را جبرأ مسلمان می سازند امید است درین باب امر فرمایند که من بعد حکام دقت کنند. [2]در معاملات دینی مثل میراث و نکاح اجازه داده شود که به قرار حکم (دهرم شاستر) یعنی احکام کتب مذهبی خود فیصله کنیم. [3]زنهای هندو از رفتن به زیارت منع استند. امید که مرحمت همایونی اجازه بدهد که آزادنه به زیارت خود بروند. [4]عبادت خانه های ما اگر ویران میشوند اجازه مرحمت شود که به قرار سابق آباد کرده بتوانیم. [5] اگر کدام گاو از ما مردم مریض شود ما حسب مذهب خود آن را ذبح نمیکنیم ـ بلکه میگذاریم که خود بمیرد. بعض مردم در دهات این را ممر خود ساخته نمی گذارند که سقط شود. امید است که آنها تنبیه شوند تا هندوها به عذاب نباشند. [6]در خصوص دستار و دریشی قبل از این ممانعت ها موجود بوده چون قشقهء تفریق هندو را از مسلمان میکند. امید است که این ممانعت معاف باشد. [7] امید است برای هندوان اجازه داده شود که در هر جایی بخواهند زمین خریده بتوانند. [8] امید است که محصولات دفترداری برابر مسلمانان گرفته و غیره از هندوان به قرار قوانین شود. [9]وقتیکه یک زن مسلمان می شود به مرد او هم تکلیف میکنند که مسلمان شود. و اگریک مرد مسلمان میشود زن او را هم مجبور میکنند که مسلمان شود. امید است آن نفری تنبیه شوند تا چنین نکنند. [10]هرگاه هندو پسری که پدر او حیات باشد و برضای خود مسلمان شود نامبرده اختیار مال خود را دارد که به قرار ثبوت همراه خود ببرد. امید است که مال پدر و مادر وغیره را مال او گفته به او ندهند که حق ندارد. [11]بعض هندوها که مسلمان میشوند بنا حق دعوی میراث کرده از برادران دیگر خود حق می طلبند. امید است حکام دراین باب دقت کنند که اضافه طلبی و اضافه گیری نکنند. [12]هر هندویی که بخواهد از داخل افغانستان به خارج و از خارج به داخل رفت وآمد کند. امید است آزادنه اجازه داده شود. وقتیکه خانه یک هندو را دزد بزند. امید است که مثل خانهء مسلمان آنرا محاکم عدلیه تحقیق کنند. [13]چون مدارس کلان برای کل اهل هنود دارالسلطنه کابل مقرر از طرف دولت شده است که هر کس از ما مردم پسران خود را مقررکند که تا علم دینی خود را و دیگر علم ها را درس گرفته صاحب علم شوند. این هم از نوازش پادشاهست. امید میکنیم که حکمی نباشد. هرگاه بعضی کسب پدری خود را بکنند مختار باشد.[5] در جواب تقاضا های مذکور فرمان پادشاه با این متن صادر گردید: [1] امر است که هیچکس از هنود را مجبور به مسلمانی نکند. و اگر ثابت شد که در حق او شاهدی نا حق کسی داده بود از شاهد مذکور مبلغ پنجصد روپیه جرم گرفته سه سال زندانی شود. [2] منظور است. [3] اجازه است آزادنه بهر جاییکه میخواهند بروند. [4] اجازه است هر وقت دهرمسالهای شما ویران شود به قرار سابق آباد کنید. [5] امر است بعد ازین کسی غرضدار نباشد و بگذارند که خود بمیرد. اگر کسی درین باب جبر کرده بود یکصد روپیه جریمه گرفته شود. [6] درست است. هر قسم دستار و دریشی که می پوشند ببوشند. [7] درست است هر هندویی که از تبعهء دولت افغانستان است بهرجا که بخواهد زمین خریده می تواند. [8] در باب محصولات و غیره برابر مسلمانان گرفته شود. [9] درست است اگر مرد یا زن برضای خود مسلمان شود با عیال او را مجبور نکنند. [10] درست است باید کمال دقت دراین باب اجراء شود که حق تلفی نشود و با قربای او مضرت نرسد. [11] اگر پدر و برادر های او فوت شده بود و بعد از آن یکی از آنها مسلمان شود و مال پدر تقسیم نشده باشد باصول ترکه شرعی باید حصه او گرفته شود. و اگر پیش از فوت شدن پدر یکی از پسر هایش مسلمان شده بود و بعد از آن پدرش مسلمان شده بود و بعد از آن پدرش فوت شد حق میراث را ندارد. [12] درست است حسب قواعد مرور تمامآ آزادنه بیایند و بروند و در داخل افغانستان دیوان نرنجنداس و کلانتر های هندوها ضمانت و باخبری آنها را بکنند. [13] امر است که تمامأ مثل حقوق مسلمانها مال ها و حقوق هندو ها را محاکم سرکاری غمخواری کنند نه تنها در باب مال دزدی بلکه در جمیع دعوی ها حقوق شان به عدالت و مساوات تحقیق کرده شود. [14]هیچ ترقی دنیا بدون علم نمیشود. اگر چه میدانم که بعداز چند سال شما پیشمان خواهید شد. بازهم چون خواهش شما درین است بدون رضای شما در مکتب های عسکری و ملکی حکمی گرفته نمی شوند. همچنان امر میگردد: بعض اوقات در حین جنگ و جدل وغیره آنهم از طرف جهال برای هندو ها دشنامهای خیلی کریه که به مذهب شان هم دگه میزند داده میشد. باید محاکم عدلیه و دوایر کوتوالی چنان که در حق مسلمانان این امر را دقت و ممانعت میکنند در حق هندوها هم بشدت رسایل امتناعیه خود را استعمال کنند و جریمه معین از ملامت گرفته شود. تحریر ۱۲ حمل سنه ۱۲۹۹ هجری شمسی شاه امـــان الله [6] چهار سال بعد از صدور فرمان فوق دومین لویه جرگه دوره امانی جهت تعدیل پارهء از قانون اساسی که در آن زمان برایش نظامنامهء اساسی می گفتند، دایر گردید. نماینده گان مردم از تمام افغانستان اشتراک کرده بودند. بخش زیاد آنها را روحانیون معتصب، ملاکین و خانها تشکیل میداد. ریاست تدویر جلسات آن همایش ملی را شخص شاه و دارالانشاء را آقای برهان الدین کشککی به عهده داشتند. سوگمندانه درمییابیم که اشخاص تنگ نظر کوشش های به عمل آوردند تا بر پایهء مذهب اصل فرق و تفریق میان افغانها به وجود آید. در هنگام مباحثه روی مادهً دوم نظامنامهء اساسی، کسی به نام مولوی عبدالواسع اعتراض میکند که ماده دوم در غیاب او ترتیب شده و بعض مسایل ضعیفهء شرعیه در آن داخل است اکنون باید اصلاح شود. درین ماده بعد از لفظ آداب عمومی علاماتِ فارقه شرعی نیز ایزاد گردد، تا در بین اهل هنود و مسلمانان مانند سابق فرق و امتیازیکه از آن ظاهرأ شناخته شنوند، باشد. آقای فیض محمد وکیل، که روانش را شاد میخواهم، چنین نظراش را ابراز میدارد: مراعات و نوازشاتی که اعلیحضرت غازی به هندو های ممالک افغانی عطا و مرحمت فرموده اند به همه شما معلوم است که نه تنها در مملکت همسایهء مان هندوستان بلکه در انظار جمیع اهل هنود روی جهان قدر و قیمت و عزت و شرف افغانستان را دو چندان نموده است، اکنون اگر ما آن مراعات را که وجود آن در امورات مذهبی و اصول مقدس دینی ما هیچک نوع خرابی و ضرری را عاید نمیکند از سر آنها برداریم، معلوم است که اهل هنود افغانستان درین باب هیچ داد و فریادی نخواهند برداشت، لیکن اثرات این مفکورهً ما در هندوستان و به نظر دیگر اهل هنود جهان بسیار خراب آمده بجای منافع در سیاست برای ما مُضراتی را تولید خواهند کرد. در نظامنامه آمده است که درینجا اعلیحضرت نیر به تایید سخنان فیض محمد خان پرداخته یک بیاینه مفصل را در اتحاد هندو و مسلم افغانستان وهندوستان و فواید آن و ذکر همدردی اهل هنود و مسلمانان در موقع جنگ عمومی و در مسایل بزرگ و تحریک خلافت و در حصول استقلال هند و افغانستان ایراد کنان فرمودند اگر ما تکلیفی را که از آنها مرفوع و مراعاتی را که به آنها داده ایم دوباره مانند سابق اجرا نماییم معلوم است که در آن چیزی فایدهً به مایان عاید نمیشود و بر عکس آن، خدانخواسته افغانستان موجب نفاق و شقاق اتحاد و همدردی موجود هندو و مسلم هندوستان خواهد شد و دشمنان درین موقع دست یافته، به اندازه این دو کتله عظیم الشان نوع بشر را از هم دور و با همدیگر خواهند انداخت که یکی به خوردن خون دیگر آماده خواهند شد. نی لازم اینست که ما و شما بر طبق مقررات دینی خود با آنها معامله نماییم و مراعاتی را که به آنها داده ایم باید از آنها بر نداریم و ما آنها را جهت امتیاز هندو و مسلمان امر تاکیدی قشقه زدن را بنمائیم و محض جهته مراعات جذبات شما علمای اعلام آنها را از بستن دستار سفید نیز مانع خواهیم شد. تصور نکنید که ازین مراعات هندوهای افغانستان از ملت و یا حکومت سرکشی خواهند نمود و یا قوتی را اکتساب خواهند کرد و روزی آن را بر خلاف مسلمانان استعمال خواهند نمود، زیرا هندوان افغانستان مانند دیگر سکنهء افغانستان کاملأ حب وطن و تحفظ نام و ناموس و شرافت افغانی را حمایه و حفاظت میکنند، چنانچه در موقع جهاد همین هندوها به همراه غزاة و عساکر ما به مقابله انگلیس رفته بودند و در همه گونه خدمات و برداشت تکالیف گام پیشتر میگذارند. [7] شاه امان الله خان به رشد معارف و ارتقای نصاب تعلیمی ارج فراوان می گذاشت. او طی مسافرتی که به قندهار داشت، اولتر از همه به مکتب رفت، خواست از وضع معارف تصویر دقیقی به عمل آرد. دید که عده ای از پسران در صحن مکتب به بازی مشغول اند، از مدیر مکتب موضوع را پرسان کرد. مدیر مکتب عرض نمود که این پسران هندوان اند. چون ساعت درس دینیات مسلمان است، بناأ آنها از صنف خارج شده اند که مسلمان نیستند. شاه می گوید: من امر کرده ام در ساعاتیکه مسلمانان دینیات خود را میخوانند، باید طلبهء هندو نیز دینیات مذهبی خود را بخوانند. [8] اعلیحضرت امان الله خان غازی در کابینه حکومت شان دیوان نرنجنداس را که شخص مستعد و مجرب در امور مالی و حربی بود به صفت وزیر مالیه مقرر کرد دوکتور مير محمد صديق فرهنگ تاریخ نگارشهیر ميهن ما به اين باور بود که آن پادشاه غازی با عضويت ديوان نرنجنداس در جمع هيأت امضای معاهدهً شناخت استقلال افغانستان، ميخواست بهرهً سياسی ببرد تا بدين شيوه هندو های هندوستان را به مبارزهً استقلال خواهی تحريک و تشويق کند.[9] همچنان دیوان (نند لال بهسین) مشهور به پایی نندو را که در ادبیات زبان های فارسی، هندی و سانسکریت دست توانا داشت در دستگاه دارالانشاء دارالسلطنه مقرر کرد. دیوان نند لال بهسین، با دیوان مانک چند کپور و دیوان نندلال کهنه، تمام اسناد محرم، مواد تبلیغاتی و شبنامه های را که از جانب شاه امان الله خان، به منظور تشدید مبارزه استقلال خواهی به جنبش آزادی خواهان هندوستان ارسال می شد، از زبان فارسی به زبان های هندی و سانسکریت برگردانی میکردند. موصوف از وقار و مقام خاص نزد شاه برخوردار بود. در هیأت امضاء معاهده استرداد استقلال کشور به صفت کارشناس نیز اشتراک میکرد، متاسفانه از او در مطبوعات افغانی هزگز نامی نبرده اند. در همین برش زمان در ارتباط (رادو جان) دختر دیوان نرنجنداس ـ آهنگ های «او دختر دیوان بی بی رادو جان» و «پای زیب طلا از کیس از بی بی رادو جان اس» به زبان ها آمد. با دریغ در اثر تغافل و سطحی نگری فرهنگی از بی بی رادو جان، بی بی رکو جان ساخته است. اینچنین نادرستیها به نوبه خویش فرهنگ کشور را به دستکاریهای دروغین آلوده و عنصر ارزشهای آن را از اعتبار و وجهه اصالت تهی میگرداند. چون احکام فرمان شاه در مورد حقوق اقلیت مذهبی هندوان، در متن و یا در ضمیمه قانون اساسی 1303 درج نگردید با دریغ، آن فرمان بعد از سقوط دولت امانی به فراموشی سپرده شد و زمینهء بی عدالتی و عدم مساوات در روابط اجتماعی با دیگر ملیت های برادر فراهم گردید. به هر رنگ هندوان افغانستان در کنار آن کتلهء مردم ایستادند که آرزوی احیای مجدد نهصت امانی را به دل می پروراندند. چنانکه آمده است: برای دفاع و دیدن منظرهء این حرکت تمام خلایق قندهار بیرون بر آمده بودند. در اثنای حرکت ۵۰۰ سوار فراه یی رسیده و با سواران منظم شدند. صحنهء باغ از مدعوین مملو شده بود. امان الله خان بر زینهء باغ ایستاده شده و یک خطبهء وداعیه ایراد نمودند. در منزل باغ به ترتیبات اردو چهار روز گذشت که در ظرف این مدت مردم داوطلب از هر طرف آمده و با اردو منضم شده میرفتند در آنجمله یک عده از اهل هنود متوطن قندهار بود که خواستند حقوق وطنیت را به جا آورده در دفاع از وطن شمولیت نمایند.» [10] بعد از دوره امانی، در سالهای اقتدار سردار محمد هاشم خان و شاه محمود خان، برای اقلیت مذهبی هندوان و سکهـ افغانستان، در ساحه نظامی کوچکترین حقی داده نشد و در دیگر امور زنده گی اجتماعی و سیاسی موانع زیاد ایجاد گردید. البته مبارزه کاملا آرام پر از صبر و حوصله هندوان و سکهـ ها ادامه یافت. نزدیک به دهه دموکراسی و در آن دهه گام های ارزنده برداشته شــــد. مگر هرگز در زمینه های تحصیل زبان مادری و علوم دینی اقدامی صورت نگرفت. افغانها و به ویژه نسل جوان افغان بعد از هشتاد سال از تدویر لویه جرگهء های دوره امانی شاهد برگذاری لویه جرگه تصویب قانون اساسی در سال 1383 هجری خورشیدی 2004 میلادی بودند. زمانیکه صاحبدلی و صاحبنظری فاصله هشتاد سال را در یک پلهء ميزان قضاوت و محتویات قانون اساسی همراه با فضای سخنرانی ها، دشنامپراگنی ها و سر انجام لت و کوب کردن ها روند همایش سال 1383 را در پلهء دیگر گذارده به داوری می پردازد، با دریغ و درد، دیده گانش اشکبار و قلبش خونچکان میگردد. پرسش های زیاد به ذهنش پیدا میکردند، آیا قادر گردیم که بعد از سپری شدن هشتاد سال پایه های دموکراسی را در کشورعزیز مان ایجاد و استحکام بخشیم؟ اجازه داریم منبعد به تساوی حقوق شهروندان کشور باور داشته باشیم؟ هشتاد سال پیش از امروز با حضور ملاکین، خانها و روحانیون میسر نشد، زمینه های دموکراسی در سرزمین ما فراهم گردد، آیا امروز جنگسالاران و تفنگ بدستان، پیش زمینه های دموکراسی را در تدوین قانون اساسی جدید، مانع نشده اند؟ به قول نویسنده سترگ کشور اکادمیسن دوکتور اکرم عثمان «قانون گذاری بهتر است از قانون مداری» ـ بناأ با وصف آنکه در وثیقهء ملی مصوب سال 1383 هجری خورشیدی در تسجیل حقوق مساوی شهروندی این اقلیت مذهبی، با گنجانیدن واژه گان «مطابق احکام قانون»، «در چوکات قانون» و «مسلمان بودن» موانع خلق گردیده و بدین وسیله بیروکرات ها را در ایجاد تبعیض و تفریق میان شهروندان شریف کشور، دست باز بخشیده است ـ جای شکران خداوند است که از تعمیل مجدد علامهء فارقهء هندوها از مسلمانان حکمی صادر نگردید. البته این جفاورزی که در حقیقت مسأله چشم پوشی از سابقه تاریخی افغانها و به ویژه از هموطنان هندوی ما میباشد، در ترتیب سرود ملیی کشور نیز بازتاب یافت و این اقلیت را که اکنون غریبهء کاشانه شده است، سخت به آینده شان نگران ساخت. به پنداشت این قلم، دوره امانی زمان فضای باز و سازنده برای افغانها بود، برای نخستین بار اصل دموکراسی در زنده گی سیاسی کشور راه یافت، اولین بار قانون اساسی و قانون جزا در میهن ما تدوین شدند. به مسایل اقتصادی و زیربنایی توجه معطوف گردید، نخستین بار بودجه دولت به شکل درست آن با پیشبینی درآمد ها و مصارف ترتیب شد، کشور های اروپایی در سدد تامین روابط قبول شده سیاسی با افغانستان شدند. نهضت امانی سرمشق آزادی خواهان هندوستان و جنبش مشروطه خواهی افغانها گردید و از رهگذر حقوق شهروندی، دَورِ طلایی برای اقلیت مذهبی هندوان افغانستان بوده است. جهانی سپاس از توجه تان. والسلام اشاره ها: 1ـ شادروان استاد احمد علی کهزاد، بالاحصار کابل و پیش آمد های تاریخی، صفحهء 13 چاپ کابل. 2ـ شادروان میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، صفحه 700 چاپ ایران. 3ـ پوهاند سید سعد الدین هاشمی، نخستین کتاب در باره جنبش مشروطه خواهی افغانستان، صفحه، 119 چاپ سویدن. 4ـ شادروان میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تاریخ، جلد اول، صفحه 794 چاپ ایران. 5ـ جریدهء امان افغـان، شماره 8 سال اول، 30 ثور سال 1299 مطابق 20 می 1920. 6ـ اکادمسین دکتور اسدالله حبیب، دورهء امانی نگریشی به اوضاع اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، صفحه 23ـ27 چاپ کابل 1368 هجری خورشیدی. 7ـ رویداد لویه جرگه دارالسلطنهء امانی، 1303، صفحات 124-128، چاپ کابل. 8ـ محمد آصف آهنگ، نظری در بارهء قوانین اساسی افغانستان در گذر زمان، مجلهء فردا، شماره 29 صفحه5، سال 2004 چاپ سویدن. 9ـ مير محمد صديق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخير، جلد اول، صفحه 508. 10ـ شادروان غلام محی الدین انیس، بحران نجات، صفحه 179، چاپ پشاور. خاطره، تاریخ، فراموشی (جستوجوی مبنای تاریخنویسی برای افغانستان) *
مردم همواره فریاد میزنند که میخواهند آینده بهتری خلق کنند. ولی این حقیقت ندارد. آینده خلائی است بیرحم و نابردبار نسبت به همه. گذشته سرشار است از زندگی؛ گذشته دوست دارد ما را شکنجه دهد، به تسلیم وادارد، تحریکمان کند؛ گذشته ما را ناسزا میگوید، وسوسهمان میکند تا ویرانش کنیم و یا از نو بسازیم. مردم تنها به این دلیل سعی دارند ارباب آینده باشند که گذشته را تغییر دهند. آنها برای تسلط و دست یازیدن به لابراتوارهایی که عکسها در آن دستکاری میشوند و زندگینامهها و تاریخها بازنویسی، میجنگند... ستیز با قدرت، ستیزِ حافظه با فراموشی است. میلان کوندرا تاریخ افغانستان، تاریخ نسلكشی و دورِ باطل جنایتهای انسانی است؛ هر روز كه میگذرد دیواری از فاصلههای جدید در برابر ما سر بر آسمان میكشد، ما را از هم بیگانهتر میكند و در توحش بیشتری غرق میشویم. در كانون خاطرهجمعی ما نوعی «سولیپسیسمِ»قومی قدرتمندی وجود دارد كه درك همدلانه از جهان اقوام دیگر را ناممكن ساخته است. تجربهی تاریخی نشان داده كه «اگو»ی متعلق به یك قوم خاص، در هیچ شرایطی قادر نبوده خودش را در وحدت یك «سرگذشت» در كنار اقوام دیگر تقویم بخشد. پرسش ما این است که چگونه میتوان به این دور باطل خشونت و «انکار خواستِ زندگی» پایان داد؟ آیا میتوان راهِ برونرفتی را از این بنبست کور تصور کرد و به این «تقدیرِ نگونِ» سیزیفوار که دیرزمانی است در آن گرفتار ماندهایم پایان داد یا آنکه این نگونبختی همان تقدیر ازلی ما است؟ چگونه میتوان به گفتوگوی اشباح گذشته پایان داد و تاریخ را آن گونه نوشت كه در خدمت زندگی باشد، نه تداعیگرِ كینه و نفرت و مرگ؟ چگونه میتوان تاریخ را از نگاه «قربانیان» روایت كرد؟ و از همه مهمتر اینكه چگونه ممكن است جنایتها را فراموش کرد و به «بخشایش» دست یافت؟ در این نوشته تلاش میشود اجمالا به برخی از پرسشهای فوق پاسخ دهیم. پیشفرض اصلی ما آن است كه جهانانسانی، هستی پدیداری دارد كه میتوان در آن تصرف كرد. سرشت این جهان همان حكایتها و روایتهایی هستند كه در گفتارها بیان میشوند و در لوح خاطرههایمان حك شدهاند؛ بهعبارت دیگر جهان انسانی، همان جهانِخاطرهها است، خاطرههایی كه بعضاً در قالب سنت و نهادهایاجتماعی متجسد شدهاند. از آنجا كه این جهان پدیداری مخلوق ما است، میتوان آن را دستكاری كرد و به گونهای دیگر ساخت. مهمترین عنصر ساختمانِ جهانِانسانی «زمان/ Time» است، به گونهای كه تنها از طریق «آگاهی درونی فراگیر زمان» میتوان افقهای مستور و ابعاد نامكشوف جهان انسانی را كشف كرد. رهیافت ما در این تحلیل، رهیافتِ «تأویلگرایانه» و چارچوب نظری ما سخنرانی پل ریكور فیلسوف و متأله فرانسوی است تحت عنوان «خاطره، تاریخ و فراموشی1» كه در آن به «ارتباط بین خاطره و تاریخ» پرداخته است. پرسش اصلی ریكور در این سخنرانی آن است كه «چه چیز مشخصاً تاریخی است و به خاطره تعلق ندارد و چه چیزی را نمیتوان از تاریخ به خاطره منتقل كرد؟». از آنجا كه دلیل طرح این موضوع به عقیدۀ ریكور آن است كه نسل وی شاهد فجیعترین جنایات تاریخ بشر بوده، میتوان آن را در مورد افغانستان كه چرخ تاریخ آن از معبر جنایتها، كشتارهای دستهجمعی، و غارت و خون عبور كرده، نیز مطرح كرد. طرح این موضوع به ما كمك خواهد كرد خاطرۀ زخمی را كه تداعیگر كینه و نفرت و انتقام است، درمان كرده و به این روند رنجبار مرگاندیشی، پایان دهیم. ما خاطرههای فراوانی داریم، خاطرههایی كه اغلب رنجآور و آسیبزا هستند. پروسههای مرگبار ره به جایی نبردهاند، باید از شكست پروسه تصفیه قومی عبرت بگیریم و به جای فروماندن در قلمرو «هادس»، خدای مردگان، شاهراه حیات و رستگاری را در پیش گیریم. رستگارشدن البته فقط با اتخاذ یك رویكرد انتقادی نسبت به گذشته ممكن است، باید در این باره عمیقا تأمل كنیم كه چه خاطرههایی را زنده نگهداریم و چه خاطرههایی را به بوته فراموشی بسپاریم. سنجشانتقادی خاطرۀجمعی گذشته، از یكسو به ما امكان میدهد تا تاریخ رسمی و ایدئولوژیك را كه روایت یكسویۀ رخدادهای تاریخی و در حقیقت ایدئالیزهكردن تخیلات فرد مستبد بهمثابه پدر و عامل سركوب است نقد كنیم، و از سوی دیگر تاریخ را از نگاه «قربانیان» فهم كرده و به صورتبندی جدیدی از تاریخ دست یابیم كه متعلق آن فرهنگ یا كل زندگی در كلیت آن میباشد، به گونهای كه بر جهان عینی و متكثر چندقومیتی افغانستان قابلیت انطباق داشته باشد. بدیهی است كه مبارزه با گذشته و درمان خاطرهی آسیبدیده چندان آسان نیست، مخصوصا خاطرهای نظیر جنگ كه بر اساس یافتههای مکتب «روانكاوی/ Psyco-analysis» بنیاد غریزی دارد و تمایلات لذتخواهی وجدان معذب را ارضا میكند. دلكندن از گذشته برای ما یقینا دشوار است، ما به جنگ عادت كردهایم و سالها است كه خوی شرارت و تمنای غریزی مرگ در ما شعلهور است و مرگ شادی و هیجان میآفریند؛ لذتبردن از مرگ، و به بیان هایدگر «فراموشیوجود» به صورت كلیتتاریخی ما را در فراموشی از خود غرقه كرده است؛ آنچنانكه در فقدان دركانسانی از خویشتن همدیگر را نه انسان، بلكه ازبك، هزاره، پشتون، تاجیك و غیره درك میكنیم كه هر كدام در نظامدلالت و نشانهشناسی ما بر تصورات و معانی خاصی از قبیل كلهخام، خرباركش، قلفك چپات و امثال اینها دلالت دارند. برای بیرونرفت از نیستیگرایی لازم است خاطرهی ما تعدیل و تاریخ ما نقد گردد. آنچه را که کسانی چون عبدالحیحبیبی و امثال او بهعنوان فرهنگ تاریخی بدان مینازند یا آن «پتهخزانه» و گنج پنهانی كه آن را كشف كردهایم كه قدمت تاریخی ما را در كتب عهد باستان و سرودههای مقدس ثابت میكند، تخیلات واهی و تدوام دیالوگ اشباحِ خیالی است، ترویج کینه و نفرت، یاوهسراییهای بیریخت و مضحک و «اجساد متعفن/ Villa Corpra»ی است كه حتی شایسته تشریح هم نیستند. اگر به كمك نگاهی كاملا انتقادی از عرصه تنگ گذشته بیرون نیاییم و اگر خاطرة آسیبدیده و زخمهای تاریخی را مداوا نكنیم، نه تنها وضعیتِ اسفبار موجود ادامه خواهد یافت، بلكه نگونبختیهای دهشتناكتر و فجایع انسانی بزرگتری در انتظار ما خواهند بود. ادبیاتتاریخی و تولیدات فرهنگی موجود كه صورتِ عینیشدۀ جهاناجتماعی ما است، جهانی را روایت میكند كه آتشفشان نفرت و خشم در آن فوران میزند. جهان ما همان جهانی است كه تا حدودی در ادبیات و گفتارهای موجود نمودار و بازنمایی شده است؛ ساختمان و مصالح این جهان را باورهای نژادی تشكیل میدهد. به گفته سوزان كاپلر: «جنگ ناگهان در جامعه آرام و صلحآمیز ظهور نمیكند... حملات نژادپرستانه در آسمان غیرنژادپرست برق نمیزند. (کاپلر، 1384: 14)» این موج كینه و نفرت و جنگ به خاطره نامتعادل ما برمیگردد؛ «زمانی بیش از حد خاطره داریم، یعنی خفتها و ضعفها را به یاد میآوریم و گاهی با كمبود خاطره و افراط در فراموشی روبرو هستیم. (ریكور، 1373)» بنابراین باید این خاطرهی نامتعادل و روایتهایتاریخی را سر از نو بازخوانی كرد؛ تنها از راه بازخوانی و نقد و اصلاح این روایتها كه جهان ما را در سیمای مونادهای قومی جدا از هم به تصویر میكشند، میتوان به سوی وضعیتِانسانیتر گام برداشت. رئوس مباحثی که در اینجا مطرح خواهند شد عبارتند از: مفهوم یا موضوع خاطرۀ جمعی، آسیبشناسی خاطره، رابطه تاریخ و خاطره و نقش تاریخ بهمنزلۀ ابزاری برای درمان آن، فراموشی كه جمعآوری خاطرات و تلاش برای درمان آن را در بر میگیرد. به صورت اجمال به هر یك از موارد فوق خواهیم پرداخت.
1ـ خاطره جمعی: در یك تقسیمبندی كلی میتوان خاطره را به خاطره فردی و جمعی تقسیم كرد. از آنجا كه موضوع بحث ما تحلیل رابطه خاطره و تاریخ است، درباره خاطره فردی بحث نخواهیم كرد؛ زیرا خاطره فردی، خصلت شهودی و حضوری دارد، نمیتوان آن را از ذهنی به ذهن دیگر انتقال داد. موضوع این بحث خاطرهجمعی است كه خصلت تاریخی و زمانی دارد، یعنی رسوبشدگی تجربههای انسانی كه دامنه آن از زمان حال فراتر میرود. البته تعریف دقیق خاطره جمعی چندان آسان نیست؛ خاطرهجمعی، مانند دیگر مفاهیماجتماعی، چندوجهی و پیچیده است؛ از یكسو دارای بُعد سوبژکتیو و انتزاعی است و از سوی دیگر پیوستاری است که گستره آن از بینهایت خاطرههای كوچك تا بینهایت بزرگ را در بر میگیرد: خاطرهی مربوط به كل تاریخ بشر، خاطرهی مربوط به حوزۀ فرهنگیـتمدنی خاص، یك قوم، یك فرقهاجتماعی، خانواده یا یك گروه دو نفره. بهرغم آنكه تعریفِ تامی وجود ندارد كه حدود و ثغور واقعی خاطره جمعی را معین كند و بهرغم مبهم بودن چیستی و ماهیت آن، نه تنها خاطرهجمعی وجود دارد، بلکه کسانی مانند «موریس هالبواکس» آنرا امر بدیهی دانستهاند. زمانی که از دخمه ناپیدای فردیت بیرون میآییم و به «حوزههای روانیبالاتر»ی میرسیم که به صورت «بازنمودِجمعی/ Collective represent» متجلی میگردد و ما با دیگران در آن مشتركیم، به مرز خاطره جمعی قدم نهادهایم. این حوزههای روانی عالیتر یا همان خاطرات جمعی، با تمام تکثر آن، با سبکزندگی که از حیث تجربی آشناتر است، قرابت دارد. به بیان ریكور خاطره جمعی، همان خاطره مشترک است: «خاطرهای که به اشتراک گذاشته میشود مقام اجتماعی مییابد (ریكور، 1373: 49). هرچند این خاطره مشترک، یا خاطرهای كه دارای مقاماجتماعی است هستیِ پدیداری دارد، اما در جهان عینی به شیوههای متفاوت و گونههای خاص متقوم میشوند و به صورت طبیعتثانوی انتخابهای ممكن را محدود میكند. «اشتراک به معنای دقیق کلمه، یعنی اشتراک اجتماعی، گونههای مختلف اشتراک اجتماعی در درون جهان عینی، بهمثابه عینیتهای روحی خاص متقوم میشوند. این اشتراکات در مراتب مختلف ممکنشان، بهخصوص بهصورت گونههای شاخص که خصلت «شخصیتهای مرتبه بالاتر/ personalities of higher order» را دارند، متقوم میشوند2». خاطرهجمعی، افزون بر آنکه کارکرد خاطره فردی را دارد و در ایجاد عمق زمان نقش ایفا میکند، قابل انتقال است و ما را با نسل گذشته پیوند میزند. با هر رخداد كه در فضایاجتماعی اتفاق میافتد، برگی از خاطرات ما ورق میخورد، این تجارب رو هم تلنبار میشوند، گذشته را به حال پیوند میزند و حال را به آینده و سرانجام به صورت جهانمشترکی پدیدار میگردد که هوسرل آنرا «جهانحیاتی» نامیده است، جهانی كه ما، گذشتگان و آیندگان با هم تلاقی میكنیم. بهصورت كلی میتوان گفت که خاطرۀجمعی عبارت از باورها و تصوراتاجتماعی مشتركی است كه بر اثر تبادلخاطرات، در افق مفهومی همبسته، از طریق شبکه وسیع نمادها و نشانهها، میان تجربه و انتظارات، یا گذشته و حال و آینده پیوند برقرار كرده و در نهایت بهصورت روایت منسجم جهان ما را تعین میبخشد. کارکردِ خاطرهجمعی، ایجاد پیوستگی میان اکنون و آینده و عمق بخشیدن به آگاهی ما نسبت به زمان است و ما را قادر خواهد ساخت كه فاصلۀ زمانی را درك كنیم و چنانکه ریکور به درستی اشاره میکند: «كاركرد خاطره، تنظیم یادها در بُعد گذشته و گذشتۀ سپری شده است. (همان)» از آنجا كه خاطره ردِ پایِ تجربههایی است كه خصلت زمانی دارند، بنابراین بدون توجه به سرشت زمانی یك تجربه و جهتمندیای كه خاطره آن را تعیین میكند، نمیتوان به راز آن پی برد. باید گفت كه بحث زمان در فلسفه و الاهیات غرب بحثی است کاملا جدی که آناکاوی آن در اینجا ممکن نیست. نگاهی نسبتا سطحی به زمان آن است که زمان بهصورت امر مستقل و خارج از جهان انسانی مسیرش را طی میکند. در برابر این دیدگاه کسانی چون آگوستین قدیس، کانت، شوپنهاور، نیچه، هایدگر و ریکور قرار دارند كه زمان را در تناسب با پدیدارهای انسانی مطرح کردهاند. کانت زمان را امرِاستعلایی و صورت ذهنی ادراک تعریف کرد. به عقیده وی زمان «امرِماتقدم/ a prior»، عنصر پایدار تجربۀ عینی و دارای حیثیت بدیهی و ماقبلِتأملی است که هرگونه تجربه بر پایه آن تعین مییابد. «نسبتهای زمانی بین نمودها- قواعدی که وحدت هرنمود بر طبق آنها به نسبت زمان تعین میشود- بر هر تجربۀ عینی تقدم دارند و در واقع آن تجربه را میسازند.3» در این رویکرد زمان پدیدار وابسته به انسان تعریف میگردد. زیرا فقط انسان، چنانكه اگزیستانسیالیستها میگویند، پروسه ناتمامی است كه دایما از اكنون فراتر میرود، و بنابراین موجودات غیرانسانی را نمیتوان زمانمند و تاریخی دانست. نیچه، در كتاب تأملاتنابهنگام آشكارا بیان میكند كه موجودات غیرانسانی: «غیرتاریخی زندگی میکند و همه هستیاش در اکنون خلاصه میشود... و در هر لحظه تمامیت خود را بروز میدهد.4» به عقیدۀ نیچه تنها آدمی با گذشته و آینده مرتبط است، این حلقه وصل او با گذشته، خاطراتی است که دایما اکنون او را آشفته میکند. «برگی از طومار خاطرات، آرام از ذهن او دور میشود و ورق میخورد و دوباره بر زانوی شخص میافتد، آنگاه آدمی میگوید: "به خاطر میآورم".5» تنها ما آدمیان هستیم که هر کجا برویم گذشته چونان شبحی در تعقیب ما است؛ ما بار سنگین گذشته یا همان خاطرۀ گناه نخستین را بر دوش داریم. ریکور، زمان را در ارتباط با خاطره و تاریخ مطرح میكند؛ او شكل را از بوطیقای ارسطو میگیرد و زمان را از آگوستین قدیس؛ برآیند این دو اما نه ساختایستای ارسطو است و نه تقلیل زمان به زمان حال آگوستین، بلکه پیوستاری است درونماندگار كه از گذشته تا آینده را در بر میگیرد: مفهوم زمان بر تبادل میان كاركرد تعلق فرد به گذشته و ارتباط این گذشته با خاطره از سویی و از سویی دیگر تعلق فرد به آینده و توانایی او در تعیین وضعیتش در آینده استوار است. در این دیدگاه زمان حال كمتر به صورت لحظۀ منقطع از گذشته و آینده و بیشتر به صورت حلقه ارتباط زنده در مسیر تداوم زندگی مطرح میگردد. حلقهای كه آنچه را به تازگی رخ داده و نیز به زودی رخ خواهد داد، در بر میگیرد. (ریكور، 1373: 49.) به بیان دقیقتر زمان در نگاه ریكور هستیِ پدیدارشناختی دارد، برونگستری ذهن است، حرکت از «چگونه» به «کجا». زمان، نه تنها در حوزه عبور قابل جستوجو است، بلکه در تمامی خاطرههای نهادینهشده و ساختیافتۀ تجربه بشری حضور دارد، خاطره، همان انتظارهای پایانیافته است. شاید بتوان گفت آنچه اولیس هومر از نیلوفرخوران و داروی مسخکننده سیرسه و نغمههای جانگداز الاهگان افسونگرِ جزیره سیرن به خاطر میآورد، نه گذشته سپری شده است و نه آینده ناب و نه حال برکنده از گذشته و نامرتبط به آینده. دنیای انسانی مهر زمان بر پیشانی دارد. تعلق انسان به زمان از وابستگی او به مكان عمیقتر است؛ انسان بر كشتی زمان در اقیانوسِ تجربیات بهیادمانده شناور است، قطبنمایی كه جهت حركت او را به سوی آینده تعیین میكند خاطرات او است. او همچون والتر بنیامین معتقد است كه تاریخ همان «فرشته نو/ Angelus Novus» است و «آنجا كه ما رشتهای از رویدادها را میبینیم، او شاهد فاجعهای یكه است كه ویرانههای روی هم تلنبار، و همه چیز را پیش پای او پرتاب میكند. فرشته مایل است كه بماند و مردهها را بیدار كند، و هرچیز ویران را بازسازد. ولی توفانی از جانب بهشت میوزد، با چنان شدتی گرد بالهایش میپیچد كه دیگر نمیتواند آنها را ببندد و این توفان به شكل مقاومتناپذیری فرشته را به سوی آیندهای پیش میراند كه پشت بدان دارد. در همین حال ستون ویرانهها در برابرش سر به آسمان میكشد.» به عقیدۀ ریكور خاطره، جهت حرکت زمان یا تاریخ از گذشته به آینده را در جهان تضمین میکند. به هر تقدیر خاطره جمعی بسط تجربیات انسانی در زمان است؛ تجربههای رسوبشده كه از یك تا چندین نسل را در بر میگیرند. فیالمثل ما خاطرههایی از کشتارهای دوران امیرعبدالرحمان داریم، خاطره جنگ با انگلیس و شوروی سابق، جنگهای قومی عهد مجاهدین و جهل و دهشت عصر طالبان. تردیدی وجود ندارد كه ما هر كدام بهصورت مستقیم و فردی این رخدادها را تجربه نکردهایم، روایت میان خاطرات و رخدادها ارتباط برقرار میکند. اغلب این خاطرات، روایتی است که دیگران به ما گفتهاند و حضور ما حضوری غیرمستقیم است. با این وجود، اینها صورت ساختیافته تجربههای گذشته ما است، خاطرات مشتركی كه تجربههایمان را در این قالبها میریزیم و با ارجاع به این خاطرۀ مشترك، مقاصد ما قابل فهم میگردد، و تجربههای تازه خود را در قالب همین نظم نامرئی، اما مأنوس و آشنا پیكربندی و بازروایت نموده و به نسل آینده منتقل میکنیم تا از این طریق وجود خود را بسط دهیم. در بازروایی این خاطرهها است كه به خود و به نسل آینده خدمت یا خیانت میكنیم؛ زیرا روایت یا بازگویی خاطره یك عمل است و ما در برابر آن مسئولیم، و چنانكه ریكور میگوید: «یک عمل اجتماعی است، عمل اجتماعی که آن خاطره یکی را به دیگری متصل میسازد و چیزی را سبب میشود که میتوان آن را تبادل خاطره نامید (ریکور،1373: 49)» بنابراین میتوان از «عمل تبادلِخاطره» نام برد، اما عمل در اینجا فهم، تأویل و بازروایت خاطره است. از طریق روایت و تأویل است که ما وارد تعاملات انسانی میشویم و جهانهای اجتماعی گوناگون را عینیت و تحقق میبخشیم، و در نتیجه آن را شیء تلقی میکنیم. ریکور سه نوع خاطره تاریخی را از هم تفکیک میکند: 1) «سنتمندی/ Traditionality»، 2) سنتها/ Traditions» و 3) «سنت/ Tradition» 6. او در جلد اول و دوم کتاب «زمان و روایت» سنتمندی را دیالکتیک میان «رسوبگذاری و ابداع» تعریف کرده و آنرا به قلمرو تخیلِمعنایی یا «محاكات2/ Mimesis2» مرتبط میسازد. اما در جلد سوم دامنه این ارجاع را توسعه داده و استدلال میکند که سنتمندی زمانی بهعنوان قالب درك متعارف قابل فهم خواهد بود که محملی برای انتقال میراث گذشته باشد؛ سنتمندی نه تنها پیششرط انتقال معنای روایت تاریخی، بلكه «امروزیکردن امرتاریخی»، دیالكتیك میان متن و مفسر و بررسی امورگذشته با چشمانداز اكنون از طریق تأویل است كه در قلمرو «محاكات3» قرار دارد. ریکور، مدعی است که طرح سنتمندی در این مقوله دیالکتیکی، یعنی دیالكتیك میان متن و مفسر، ما را قادر خواهد ساخت كه در برابر طرزِتلقیهای غلط درباره گذشته ایستادگی کنیم. نخست اینکه مانند نیچه از طریق «فراموشی فعال» و «تأمل نابهنگام»، خویشتن را از شرِ مردهریگ گذشته كه سد راه آینده میشود، رها سازیم. دوم اینكه این نوع سنتمندی در برابر پنداره ایدئالیستی همزمانی گذشته و حال و تقلیل ابعادِ تاریخی در فهم حال مقاومت میکند، خطایی که هگل و رمانتیسیسمها مرتکب شده بودند و حال را كلیتی میدانستند كه تمامی امور گذشته را در خود دارد. نفی این دو نگاه افراطی، مدلی از سنتمندی را پیشنهاد میکند که گادامر از آن «امتزاجِ افقها/ fusion of horizons» یاد کرد و آن را برای فهم و تبیین رخدادها به کار گرفت. به عقیدۀ گادامر یک «رخداد» زمانی قابل فهم خواهد بود که افق معنایی مفسر با افق معنایی متن در هم ادغام شوند؛ متن، پدیده فعالی است که در برابر تفسیر مقاومت میكند، و ما ناگزیریم در «بازی فهم» با متن آشتی کنیم. هنگامی که آشتی صورت گیرد و افق متن و مفسر با هم ادغام شوند، «حقیقت/ Truth» پدیدار خواهد شد. اما حقیقت در نگاه گادامر، امر بیرونی و خارج از فهم ما نیست، «در عمل فهمیدن ما به درون حقیقت افگنده میشویم.7» جهان انسانی از مصالح تاریخ ساخته شده است و مسلماٌ میان مفسر و متن تاریخی فاصله وجود دارد، اما این فاصله «خلاء» نیست؛ زیرا «استمرار زمان و سنت» آن را پر میکند و ما باید این فاصله زمانی را بهعنوان امکان فهم متن در نظر بگیریم. «در حقیقت نکته مهم آن است که فاصلهی زمانی را بهعنوان امکان مثبت بازشناسیم، فاصله زمانی مغاکی دهان گشوده نیست، زیرا که استمرار زمان ـ از رهگذر ورود مستمر به حال حاضر - و سنت آن را پر میکند، سنتی که در پرتو آن هر آنچه به ما ارث رسد منور میشود (ارغنون، 4: )» ریکور اما به جای تحلیل شرایط وجودی فهم به سرشت روایی و زمانی آن توجه دارد و مفهوم سنتمندی بهصورت خلاصه از دیدگاه ریكور اینکه: «فاصله امروزی که ما را از گذشته جدا میکند، نه یک فاصله زمانی مرده، بلکه انتقال زایایی معنا است.8» دومین مقوله را که ریکور بهعنوان خاطره تاریخی یاد میكند،« سنتها» است. بهرغم آنکه سنتمندی نوعی صورت است، سنتها بهمثابه مفهوم مادی محتویات سنتمندی را تشکیل میدهند. انتقال از صورت به محتوا، نوعی فعالیت تأویلی است. تأویل، روشن میکند که سنتها ضرورتا زبانشناختی هستند و بنابراین نمیتوان آنها را از ذخایر معناییِ پذیرفتهشدهای که بر ما تقدم دارند تفکیک كرد. سرشت زبانیِ معنایِ تاریخی، هستهی مرکزیِ تمام استدلال او در «زمان و روایت» است. واکاوی امر تاریخی، یعنی تأویل متن؛ متن نه فقط در جایگاه گواه رخدادهای گذشته قرار دارد، بلكه جانشین آنها است. آگاهی ما، تحت تأثیر امر تاریخی و متن که گذشته را به ما منتقل میکند، تکمیل میگردد. کسی كه سنت را فرامیگیرد، در ابتدا آنرا به چیزهایی ارجاع میدهد که در گذشته گفته شده است. تفسیر، در حقیقت سنتز برخورد دیالکتیکی محتوای مادی و صوری یا جمع زمانی سنتمندی و سنتها است، گذشته امر داده شده است؛ پیش از آنکه بخواهیم آنرا در معرض پرسش قرار دهیم، به صورت پرسش بر ما آشكار خواهد شد. ریکور هستی سنتها را با واقعیت که گذشته از ما استفهام میکند، پیوند میدهد. سنتها طرحهای معنایی هستند به پاسخهای تفسیری ما. ریکور سومین مقوله گذشته تاریخی یا خاطره را «سنت/ Tradition» تعریف میکند. این حرکت اخیر از «سنتها» به «سنت» معطوف به دستبابی «حقیقت» و تقلا برای «فهمکردن معنا»، همان تفسیری است كه گادامر از سنت ارائه كرد بود؛ یعنی سنت بهره از حقیقت دارد. پس از بررسی اجمالی مفهوم خاطرۀ جمعی اکنون باید به آسیبهای آن بپردازیم. خاطره جمعی، آسیبپذیر است و زخم برمیدارد؛ در این مورد ریکور از«مفاهیم همچون شکنندگی و آسیبپذیری در زمینه اجتماعی یا در مورد یک کشور و نهاداجتماعی صحبت میکند (ریكور،1373: 51).» ریشه دیدگاه ریکور درباره آسیبهای خاطره به آراء زیگموند فروید برمیگردد. فروید، اولین كسی بود كه بهصورت مدون به آسیبشناسی خاطره پرداخت. به نظر فروید توضیح ریشهی خاطرههای آسیبزا چندان آسان نیست؛ زیرا به نظام روانی «Uns/ Unconscious System» یا نظام ناخودآگاه برمیگردد كه منطقه ویژه ثبتها یا آثار مربوط خاطره و اشیا است. او میگوید: بر مبنای بینشهایی که از تجربه روانکاوی کسب كردهایم، فرض میگیریم که تمام فرایندهای تحریکی در سایر نظامها رخ میدهد، رد پای دایمی از خود در آنها برجای میگذارد که بنیاد خاطره ما را تشکیل میدهد، چنان رد پا- خاطرههای با واقعیت و آگاه شدن هیچ نوع سرـوـکاری ندارند؛ در واقع اغلب زمانی به نهایت قدرتمند و به نهایت پا برجایند... از جریان تحریکآمیز درون سیستم Cs، آگاهی حاصل میشود، اما در آن جا رد پایی برجای نمیگذارد. (زیگموند فروید، 1382: 44.)
یكی از آسیبهای خاطره، اجتنابورزیدن از رنجِ حاصل از به یاد آوردن خاطرۀ ناخوشایند است. بر اساس مكتب روانکاوی فروید فراموشی امر صرفا تصادفی نیست، نوعی سرکوب است كه میتوانیم از طریق تداعی آزاد و تحلیل روانکاوانه قاعدهمندیِ فراموشی و ارتباط آن با خاطرۀ آسیبدیده را درک کنیم. سركوب به معنای نابودی نیست، فرستادن به محاق یا قلمرو نظام روانی Uns است، امر سركوبشده امكان دارد در هر فرصتی بر اثر «بذل توجه/ Effort of attenuation» یا بهصورت خودانگیخته پدیدار گردد؛ بنابراین میتوان بر پایه انگیزۀ سركوب فراموشی را توضیح داد. او در یادداشتی تحت عنوان «فراموشكردن اسامی و ترتیب كلمات/ The Forgetting of Names and Sets of Words» میگوید: «هنگامی که من آن موارد فراموشکردن نامها را در خود بررسی کردم، متوجه شدم که تقریبا به شکل قاعدهمندی به یاد نیاوردن نام نشاندهندۀ ارتباط آن با یک موضوع در شخصیت من است، و باعث میشود که در درون من احساسات قوی و غالبا دردآوری برانگیخته شود. (فروید، 1382: 117)» فروید، دو نوع فراموشی را برمیشمارد: نخست، هنگامی كه امری بر چیزی ناخوشایند دلالت كند، دوم آنكه تداعیگر امور ناخوشایند باشد. ریكور نتایج روانكاوی فروید را به خاطره جمعی تعمیم میدهد. فراموشی، نوعی عمل و سركوب خاطره است که یادآور رنج جمعی است، یا آن را تداعی میکند. تأثیر مخرب یک رخداد آسیبزای جمعی آن است که جامعه به خاطر دفاع در برابر رنج حاصل از یادآوری، آنرا سركوب کند. فراموشی در اینجا به صورت مستقیم یا غیرمستقیم، به زخم یا حس نامطلوباجتماعی برمیگردد. اگر عمل سركوب موفق باشد، آسیب كمتر خواهد بود، آسیب آنگاه پیامدهای ویرانكننده در پی خواهد داشت كه عمل سركوب به صورت ناموفق انجام گیرد. در چنین وضعیتی فراموشی با «تحریف حافظه/ paramecia» همراه است؛ نفرت از یادآوری موضوع آزاردهنده و رنجآور به خطا به امر دیگری نسبت داده میشود. با قاعده جابهجایی تحریف حافظه و سركوب خاطره رنجآور میتوان وضعیت روانی جنگ، یا نفرت یك قوم از قوم دیگر در افغانستان را به خوبی توضیح داد؛ زیرا نفرت از یك فاجعه و یك زخماجتماعی و از همه مهمتر سركوب «غریزه مرگ» با سركوب قومی جابهجا شده و از طریق نفی یك قوم كه ابژۀ آزاردهنده تلقی میشود، میخواهیم مرگ را از خود دور كنیم. یكی از درخشانترین نوشتههای فروید كه میتواند به وضعیت موجود پرتو افگند «اندیشههای در خور ایام جنگ و مرگ/ Thought For The Time On War And Death» است كه فروید آنرا یك هفته بعد از جنگ جهانی اول نوشت و در آن به تفسیر جنگ و صلح پرداخت. فروید توضیح میدهد كه انسانها خاطرۀ مربوط به مرگ را همواره سركوب میكنند. میان خاطره مرگ و جنگ پیوند ناگسستنی وجود دارد؛ جنگ، در حقیقت، معلول تنفر و انزجار از خاطرۀ مرگ است و فاتح تصور میكند با كشتن دیگری مرگ را از خود دوركرده است: «ضمیر ناخودآگاه درست مانند انسان ماقبل تاریخ، نمیتواند مرگ خود را بپذیرد؛ جنایتكارانه خواهان مرگ غریبهها است (فروید، 1384: 173).» جنگ، معرفِ «انكار خواستزندگی» است و با وحشیگری درونی و میل غریزی انسان به مرگ و جنایت ارتباط دارد. تاریخ بشر از آغاز تا زمان حاضر مملو از جنایت بوده است و جنگ برگشت به وضعیت طبیعی و توحش عصر بربریت است كه هنوز میل غریزی توسط تمدن سركوب نشده بود: «جنگ رشد و نمو كه تمدن بعدها برای ما امكانپذیر ساخته است، از ما پس میگیرد و ذات ماقبل تاریخی ما را آشكار میسازد. جنگ دوباره ما را وامیدارد قهرمانانی شویم كه نمیتوانند مرگ خود را باور كنند؛ جنگ بر بیگانگان انگ دشمن میزند، دشمنی كه باید بمیرد یا آرزوی مرگش را داریم؛ جنگ به ما میگوید كه باید به مرگ عزیزانمان بیاعتنا باشیم (همان:173).» به عقیدۀ فروید مطمئنترین راه خاتمهدادن به جنگ، پذیرفتن واقعیت مرگ است. و در نهایت فروید نتیجه میگیرد كه جنگهای اخیر، تلقی برخورد عرفی با مرگ را نابود و ما را مجبور خواهد كرد كه مرگ را بپذیریم: آشكار است كه جنگ ناگزیر این برخورد عرفی با مرگ را میروبد؛ مرگ دیگر كتمان نخواهد شد. ما مجبور میشویم آنرا باور كنیم. انسانها واقعا میمیرند، آن هم نه دیگر یك به یك، بلكه بسیار، غالبا دهها هزار تن روزانه جان میدهند. مرگ دیگر پیشامد محتمل نیست. بیتردید اینكه گلوله به این فرد اصابت خواهد كرد یا به دیگری، هنوز هم بستگی به احتمال دارد؛ اما بههرحال گلولهای ممكن است به فرد دوم اصابت كند و بدین ترتیب بیشتر شدن موارد مرگ، جایی برای این تلقی باقی نمیگذارد كه مرگ پیشامد محتمل است. (فروید، 1384: 164) به عقیده فروید غریزه مرگ با اصل لذت پیوند دارد، در برابر اصل واقعیت که ناشی از خودآگاهی، در خدمت غریزه زندگی، محافظه کار و حیلهگر است. مرگ، معرف شور نیستی در انسان است، خاموش و بیصدا عمل میكند، در برابر اصول زیستشناختی قرار دارد كه معرف عطش به زندگیاند. او در مقاله تحت عنوان «ورای اصللذت/ Beyond The Pleasur Principle» میگوید: «واقعیت مهم دیگر این است که غرایز زندگی تماس بسیار بیشتری با ادراکات درونی ما دارند ـ و بهعنوان برهمزنندگانِ آرامش ظاهر میشوند و مداوماً تنشها را به وجود میآورند که رفع آنها با احساس لذت قرین است ـ درحالیکه غرایز مرگ به نظر میرسد کار خود را بیسرـوـصدا انجام میدهند. به نظر میرسد که اصل لذت عملا در خدمت غرایز مرگ است (فروید، 1382: 80)». وضعیت غریزی، وضعیت جنگ است و «صلح پدیده طبیعی نیست، بلکه نتیجه کاری است علیه غریزه مرگ و بهویژه فرهنگ مرگ که در همه انسانها وجود دارد... آغاز یک جنگ آسان، ولی پایان دادن به آن دشوار است (ریكور، 1373: 52)». به نظر فروید هدف غرایز، مرگ است. و به تعبیر سناییغزنوی: «سوی مرگ است خلق را آهنگ». این مرگاندیشی كه نمونۀ بارز و عینی آن را در افغانستان مشاهده میكنیم مولد فرهنگی میشود که اندیشیدن درباره حیات امری زائد تلقی میگردد.
2ـ خاطره و تاریخ: اكنون باید به مهمترین بخش از دیدگاه ریکور پرداخت: ماهیت امر تاریخی و تفکیک آن از خاطره. تاریخ از دیدگاه ریکور تنها مطابقت با امرِواقع و توصیف رخدادها نیست؛ تاریخ از مقوله روایت و تلاشی است که سوژۀ شناسا از طریق گذشتهای که توصیفاش میکند و حالی که از آن او است، میان «رخداد» و «روایت» روابطِ معنایی برقرار میکند. رخدادِ تاریخی هنگامی که حال بود، مانند زمان حال ما بود، آشفته، بیریخت و فهمناپذیر. بنابراین امرِتاریخی نه رخدادها، بلكه صورتِ ذهنی و انسجامیافتۀ آنها در قالب روایت است، نه حکایت در محاق و نه صرفا توصیف امر واقع. در اینجا ریکور به یک تفکیک بنیادین میرسد: ارتباط فهم و واقعیت و رابطه سوژه و ابژه که در فرهنگ غرب ریشه دیرینه دارد و بهصورت مشخصِ سرشت فهم و تفکیک میان نومن و فنومن از فلسفه انتقادی کانت آغاز گردید و تا کیرکگارد، نیچه، ویتگنشتاین و هایدگر ادامه داشته است که هایدگر میکوشد بر این تفکیک و شکاف غلبه کند. نظریهپردازان انتقادی از مارکس و انگلس تا لوکاچ و آلتوسر و آدورنو و بارت سعی کردند با پردهبرداشتن از چهره آگاهیکاذب و رمزگشایی امورِتاریخی و اسطورههایی که حقیقت را مخدوش جلوه میدهند، به ازخودبیگانگی انسان و چنانکه فروید گفته است به دلبستگی او به «تصاویر فتیشگونه» عاری از حقیقت پایان دهند. ریکور علاوه بر مغاک میان نومن و فنومن، از شکاف و گسیختگی دو نوع مکتب تأویل نیز به خوبی آگاه بود: تأویل بهعنوان «احیاء معنا» و تأویل به معنای «کاهشتوهم»، یا «مکتبشبهه». تأویل به معنای نخست در جستوجوی دستیابی به آشکارساختن معنایی است که «به صورت سروش الاهی به ما خطاب میشود»؛ اما تأویل به معنای دوم كه ماركس، نیچه و فروید مدافعان آن هستند، در پی «کاهش دروغ و توهمات آگاهی» میباشد. ک.ام. نیوتون میگوید دلیلی که «ریکور مارکس، نیچه و فروید را بهعنوان مدافعان مکتب شبهه پیوند میدهد این است که آنها با پدیدارشناسی امور مقدس و هر نوع هرمنوتیکی که بتوان آن را هرمنوتیک تذکر معنا و به یاد آوردن وجود نامید، مخالفند. (ک. ام نیوتن، 1372: 199)» ریکور معتقد است که هیچ هرمنوتیک فراگیر و عامی برای تفسیر وجود ندارد، اما هرمنوتیک نوع دوم یا «مکتبشبهه» بیشترین تنش را به وجود آورده است. بیگمان مارکس، نیچه و فروید بهعنوان سه مخرب بزرگ آنچه را که دیگران حقیقت یاد کردهاند، مجعول، و عقل بشری را مفلوک و بیریشه دانستند؛ زیرا چنانكه نیچه گفته است: «عقل، فاقد هرگونه رسالت اضافی است که آنرا به فراسوی زندگی بشری رهنمون شود... عقل، در مقام ابزار بقای فرد، قوای اصلی خود را از خلال دورویی و ریا شکوفا میسازد. احتمالا هیچ چیز دشوارتر از فهم این نکته نیست که میل صادقانه و ناب به حقیقت چگونه در میان آدمیان ظهور کرده است. آنان به تمامی غرق در توهمات و تصاویر رؤیایی هستند؛ چشمانشان فقط بر سطح اشیا میلغزد و صرفا «شکلها» را میبیند. (نیچه، 1373: 126)» به نظر آنها آگاهی در كلیت خود کاذب است. جستوجوی معنا را نباید آگاهی تلقی كرد؛ جستوجوی معنا در ایدئالترین حالت فقط میتواند كشف رمزهایی باشد که مارکس، نیچه و فروید به ترتیب آنها را «هستیاجتماعی»، «ارادۀ معطوف به قدرت» و «ناخودآگاه»، نامیدهاند. با هر یک از این رمزها میتوان ارزشهایفرهنگی و ادعاهای گزاف نظیر امورمتعالی، حكم یقینی عقل و باور به حقیقت را توهمزدایی کرد و به تعبیر نیچه به «افلاطونگراییتودهها» پایان داد. هرچند آنها تمدنبشر را در كلیت آن نقد كردند، اما به صورت خاص دین در نگاه این هر سه، از سنخ آگاهی كاذب به شمار میرود. مارکس با روایت ماتریالیستی از هستی، دین را پدیده تخدیرکننده و توهمآمیز تفسیر کرد؛ زیرا دین با وعدۀ بهشت جاودان انسان را افیون کرده و نیاز کاذب را جانشین نیاز واقعی میکند؛ «دین تریاک آدمیان است»، آگاهی باژگون، تحققخیالی ذات بشری، توجیهگر سلطه؛ نقد دین نقد جهان اندوهبار آدمی و لغو آن موجب رهایی و طلوع خورشید راستینی است که انسان در فروغ آن میتواند ذاتش را تحقق بخشد. نیچه به تأویل تبارشناسی اراده روی آورد و همچون مارکس به نقد روایت دینی پرداخت. به نظر او پرستش دینی از وجود، زاده ترس از حقیقت و دینداران طالبان هستهی بیمغزـند، فقط کودکان شتابکار و دروغزن است كه از روی هنرمندی و كلك به پرستش روی میآورند: در میان كودكان پرسوز و گداز، كه لذت زندگی را تنها در تحریفِتصویر آن مییابند، چه بسا مراتبی برقرار باشد. اندازۀ تباهی را میتوان در چشمشان با این مقیاس اندازه گرفت كه آنان تا چه حد آرزو دارند تصویر زندگی را تحریفشده، رقیقشده و ماورایی ببینند. «انساندینی/ homines religiosis» را هم میتوان در شمار هنرمندان و در بالاترین رده آنان نهاد... از این دیدگاه دینداری و «زندگی در خدا» همچون عالیترین و آخرین زاده ترس از حقیقت به شمار میآید. چون حالت پرستش و جذبه هنرمندانه در برابر پایدارترین دروغپردازیها، همچون خواست، باژگونکردن حقیقت و خواستن ناحقیقت به هر قیمت. (نیچه، 1379: 104) دین اگر بنفسه هدف باشد، نه وسیله برای تحقق «خواستقدرت»، علت اصلی فروماندن و پستی نوع انسان خواهد شد؛ زیرا باعث تضمین بقای آنهایی میشود که میبایست نابود گردند. فروید، به تأویل «میل» انسان پرداخت و قاره ناخودآگاه روح را كشف كرد. به نظر او زندگی آمیخته با محرومیتها و ناکامیها است و دین، نه حقیقت متعالی، بلكه ابزار دفاعی است در برابر تهدیدهایی که از طرف طبیعت بر انسان تحمیل شدهاند. انسان بدوی به نیروی طبیعی «خصلت یک پدر را میبخشد و آنرا به خدا تبدیل میکند.9» ولیكن به تدریج این نیروی طبیعی بهعنوان خدایان در نقش جبرانکننده ظاهر شدند و این تصور پدیدار گشت که خدایان محرومیتهایی را که فرهنگ و تمدن بر آنها تحمیل کرده، جبران خواهد كرد. در نتیجه، دین، «تحقق رؤیایی آرزو/ wish fulfilmith» است، توهم و فریب نیرومند معطوف به اعتقاد. هدف ما تشریح آراء ماركس و نیچه و فروید و بررسی صحت و سقم آنها نیست، بلكه توجه به چرخش تاریخی در علم تأویل است كه همچون زمینلرزهای عظیم دیوارهای ضخیم هزارانساله تاریخ انسان را ویران و استعارههای بسغریبی را كه حقیقت پنداشته میشد و «در نظر آدمیان امری ثابت و قانونی و ثابتالاتباع» به نظر میرسید، به ناحقیقت تبدیل كرد. بهرغم آنکه بر هر كدام از این ادعاها هزاران نقد وارد است و حتی پارهای از ادعایهای آنها را میتوان به الاهیات و اسطورههای مسیحی برگرداند؛ مثلا پایان تاریخ مارکس همان آخرالزمان انجیل است؛ توتمیسم فروید قصه پریان، گناه پدرکشی او مفهوم گناه نخستین؛ ابرانسان و زرتشت نیچه همان یهوه یا مسیح ایدئالیزه شده، نوعی رویكرد آنها به حقایق بهعنوان «توهمات كه ما موهومبودنشان را از یاد بردهایم» بینهایت اهمیت دارد؛ زیرا آنها بودند كه با قدرت تمام در نقش روایتگر فعال به بازخوانی سنتِبشری برخاستند تا انسان را از اسارت توهمِحقیقت و حقیقتِموهوم آزاد سازند. ریكور نیز همچون ماركس، نیچه و فروید از به كار بردن واژۀ حقیقت وحشت دارد. او به جای حقیقت از «روایت/ Narrative» سخن میگوید و امر تاریخی را تحت مقوله نقد و تأویل روایتها مطرح میكند، نه كشف حقیقت و رخدادها. او با درپیشكشیدن تقدم درك روایی و برجستهكردن عنصر زمان، داعیههای عقلانی كشف معنا را مورد تأمل جدی قرار داد. آنچه که یك ابداع به شمار میرود و ریکور را از دیگران متمایز میکند، ایجاد پیوند میان روایتتاریخی و زمان است. چنانكه از نام کتاب «زمان و روایت» مهمترین اثر ریكور پیدا است، روایتتاریخی سرشت زمانی دارد. ریکور در این کتاب از دو شاخه عمده روایت نام میبرد: روایتتاریخی و روایتداستانی. بخش عمده جلد اول «زمان و روایت» به پیکربندی امرتاریخی اختصاص دارد؛ اگر بررسی امور گذشته خصلتروایی نداشته باشد، تاریخی نخواهد بود. در سیمای هرگونه روایتتاریخی لبخندِ زمان را میبینیم؛ روایتتاریخی در زمانمندی خاص دنیای کنش ریشه دارد که قابل تبیین قانونشناختی است، هرچند این قانونمندی به پای قانون فیزیکی نمیرسد: به نظر میآید که زمانتاریخی پیوند مستقیمی با زمان حافظه و زمان انتظار و زمان ملاحظه عاملان فردی ندارد؛ و به نظر نمیآید که دیگر به زمان زنده آگاهی مستند باشد. ساختار آن دقیقا با رویهها و چیزهایی متناسب است که «تاریخ- علم» در کار میآورد. از یک سو، به نظر میآید که زمان تاریخی به صورت رشته فواصل همگون متوالی درمیآید که قابل تبیین علّی یا قانون شناختیاند، از سویی دیگر چندگانگیزمانی پراکنده میشود که مقیاس آن با مقیاس چیزهای ملاحظه شده منطبق است: زمان کوتاه رویداد،. .. وجه درازمدت تمدنها و وجه بسیار درازمدت نمادگراییها که پایگاهاجتماعی به معنای واقعی کلمه را بنیاد مینهد. (ریکور، 1384، 249)
ریکور از سه شیوه تاریخنگاری نام میبرد: رویدادنگار، حکایت در محاق و روایی. تاریخ رویدادنگار جمعآوری بیریخت دادهها است، فاقد هرگونه «خط داستانی/ line-story». حکایتدرمحاق، تاریخ مدرن است که صبغه روششناختی و معرفتشناختی دارد، و با رفتن در محاق عاملیتِ سوژه انسانی را نفی میکند. تاریخروایی، همان تاریخنویسی درست است؛ زیرا در این نوع تاریخ سوژه انسانی، فعال است و از طریق «بازخوانی امرتاریخی/ Re-calling of history» تجربههای تاریخی را در قالب روایت پیکربندی نموده و جوهر سیال و بیریخت تجربه بشری را كه همان «زمان» است، در قالب طرحداستانی انسجام میبخشد تا فهم این تجربهها برای دیگران ممكن گردد: جوهر سیال و بینظم تجربه بشری، یعنی همان زمان را در قالبها و طرحهای داستانی میریزیم، تا از این طریق فهم این تجربهها برای ما و دیگران، و همچنین ایجاد و ارتباط و انتقال تجارب ممکن گردد. در مرحله اول، در سطح زندگی واقعی و هرروزه، به یاری پیشفهمها و پیشداوریهای برخاسته از تاریخ و سنتفرهنگی خود، به وقایع و کنشها نظم بخشیم. این نظم، امری آشنا و مأنوس و غیرعمدی است که ما از آغاز خود را در آن مییابیم و بیش از آنکه «سازنده» آن باشیم، هویت خود را از آن کسب میکنیم. ریکور این شکل از سازماندهی به تجربه و زمان را «پیکربندی قبلی/ prefiguration» یا «محاکات1» مینامد. در مرحله دوم، از طریق تألیف و نگارش ادبی و به یاری صناعات شعری/ figures و شگردهای روایی، تجربههای زمانی را در قالب طرح داستان، تألیف و ترکیب میکنیم؛ و این همان «پیکربندی/ configuration» یا «محاکات2» است. در مرحله سوم، خواننده به واسطه قرائت و فهم اثرادبی، به درک جدیدی از زندگی و تجربه و زمان میرسد و پیشفهمها و پیشداوریهای او دگرگون میشود. بدین ترتیب، آدمی تجارب خود را در قالبها و طرحهای جدید میریزد (محاکات3) و آنرا «مجددا پیکربندی/ refiguration» میکند. (ریکور،1379: 40)
مسأله اساسی در بازروایی و پیكربندی مجدد، «فاصلهگرفتن» از موضوع است؛ زیرا روایتگر خود موضوع علمی است که آن را روایت میکند. برای اتخاذ یک رهیافتِانتقادی میبایست او «با بیرون گذاشتن خود از موضوع کار خویش فاصله گیرد. مشخصۀ عملِتاریخی همین فاصلهگرفتن از تاریخ است. در اینجا مورخ فقط از تاریخ بهعنوان یک پدیدهای که در حال روی دادن است فاصله نمیگیرد، بلکه از خاطره هم دور میشود. (ریکور،1373: 53». پرسشاساسی كه باید بدان پاسخ داد این است كه میان خاطره و تاریخ چه رابطهای وجود دارد؟ آیا خاطره، دقیقا همان تاریخ است، امر كاملا مباین آن، یا در برخی موارد هر دو مشتركند؟ اگر با هم مشتركند افتراق و اشتراک آنها کجا است؟ ریکور معتقد است خاطره و تاریخ هر دو از مقوله روایت و حلقه وصل آن دو «گفتن» است. روایت، بنا به تعریف ریكور: «هرگونه قالب است كه در آن صدای راوی، در مقابل زمینهای از نادانی و نافهمی یا فراموشی بلند میشود تا توجهمان را بهطرز هدفمند به بخشی از تجربۀ سازمانیافته به شیوۀ خاصی هدایت كند.» وجه انتقادی تاریخ را باید در کارکردِ روایی آن جستوجو کرد. تاریخ متناسب با سه نوع «محاكات» سطوح متعددی دارد. در سطح نخست مجموعه رخدادهایی را روایت میکند که مشمول قانون صدق و کذب است؛ یعنی در اینجا کشفِ امرِواقع مراد است و میتوان از طریق ارجاعِ روایتتاریخی به یک واقعۀ معین، درستی یا نادرستی یک ادعای تاریخی را اثبات کرد. مثلا میتوان از «سراجالتواریخ» ملافیضمحمد کاتب هزاره نام برد که بهعنوان روایتگرِ وابسته به دربار، کشتارها و قتلِعامهای دوره عبدالرحمان را روایت میکند، روایتی که میتوان با معیارهایی نظیر قاعدۀ «ابطالپذیری/ falsification» کارل پوپر درباره صحت و عدم صحت آن داوری کرد. در این سطح، تاریخ مجموعهای از خاطرههای ضبط شده را روایت میکند، اما خود خاطره نیست، خواندن خاطره است. در این سطح فقط میتوان به لایههای ظاهر امرتاریخی پرداخت؛ زیرا این روش، یعنی ارجاع یك گزاره به امر واقع فقط در علوم طبیعی به کار میرود و قادر نیست بر زوایای تاریك و پنهان امرتاریخی پرتو افکند. سطح دوم تاریخنویسی، علتیابی دادهها است. البته مفهوم علیت در مورد امر تاریخی با مفهوم علیت در جهان فیزیکی تفاوت دارد. علت در امور تاریخی به معنای وبری، یعنی دلیل و توجیه به کار میرود و روابطِعلّی چیزی بیشتر از یک نظمتمایلی رخدادها نخواهد بود. برخلاف سطح اول که فقط به توصیف رویدادها توجه داشت، در این سطح به فرایندهای تاریخی توجه میگردد و موضوع تاریخ فرایند نسبتاً طولانی، یا به تعبیر فرناند برودل « تاریخ درازمدت» است. بهعنوان مثال اگر رخدادهای تاریخی نظیر نظامسلطنتی، جمهوری داودخان، کودتای هفت ثور، پیروزی مجاهدین، روی کار آمدن امارتاسلامی طالبان و به وجود آمدن دوران جدید را در سطح نخست تحلیل کنیم، با رخدادهای کاملا ناپیوستهای مواجه خواهیم بود که هر کدام گسست از دوران پیشین به شمار میآید؛ اما اگر در سطح دوم به چرایی این تحولات بپردازیم و آنها را در چارچوب الگوهای پایدار و بر محور مختصاتاجتماعی افغانستان تحلیل کنیم، درخواهیم یافت که این گسستهای صوری و ایدئولوژیکی بر بنیاد نظمقومی استوارند و قومیت بهعنوان دالبرتر و حیثیت ایدهتیک این تحولات مدلل و نظم تمایلی آنها را مشخص میكند. در سطح سوم، تاریخ بازگوکردن یک رویداد تاریخی و تفسیر آن است. در اینجا است که تفسیرهای متفاوتی از یک پدیده به وجود میآید و راوی، تاریخ را به سبك و سلیقه خود بازروایت میكند و در حقیقت میآفریند. در این سطح ما با امر واقع یا «مستندات/ Documents» سرـوـکار نداریم، هدف «سنجش و ارزیابی معنایی تاریخ است». مثلا به جای پرداختن به این امر که «تاریخ افغانستان، تاریخ کلهمنارشدن و قتلِعامها و قلع و قمعها است» به این امر باید پرداخته شود که رخدادهای فوق به چه معنا و برای چه کسانی چه معناهایی دارند و گروههای مختلف قومی آنها را چگونه روایت میكنند. آنچه مورخ در اینجا با آن مواجه است تفسیر و تولید فرایندهای تاریخی است. این مرحله صرفا توصیف نیست، خلق روایت تاریخی است. و به همین دلیل میتوان در این سطح با فاصلهگرفتن از رویدادها از تاریخ بهعنوان ابزار درمان زخمهایخاطرۀجمعی استفاده كرد. گذشته را باید در مقام گذشته دید، نه در مقام حال. به بیان دیگر، «وظیفه مورخ ایجاد تمایز درون زمان حالی است که تجربه شخصی او نیست، بلکه زمانی است که او با فاصله به آن مینگرد. به همین منظور مورخ به گذشته بهعنوان گذشته مینگرد و نه بهعنوان شبحی که بر زمان حال سایه افگنده است. (ریكور، 1373: 55)» البته فراموشی گذشته چندان آسان نیستْ؛ گذشته خصلت شبحگونه دارد و همواره خودش را بازتولید میكند. ولیكن با استفاده از ابزارِتاریخ، میتوان سایه شبح را از خود دور و یا حداقل كم كرد: «اجبار در حوزه خاطره جمعی همان نقش گذشته بهمنزله شبح سایهافگن را بازی میکند. عملکرد انتقادی تاریخ است که میتواند گذشتهای را که در شکل شبح ظاهر میشود دور نگاه دارد و شبح را از سایه افگندنش بر حذر دارد؛ یعنی آنکه بگوییم گذشته، گذشته است (همان: 56)» فاصلهگرفتن از شبح گذشته را باید بهعنوان امكان مثبت در نظر گرفت؛ زیرا تنها با فاصله گرفتن از آن، قادر خواهیم بود رویدادهای تاریخی را به گونهای دیگر روایت کنیم تا خود را از اجبار به تکرار رها سازیم، آنگونه که تاریخ همان کارکردِ خاطره را پیدا کند. وظیفه مورخ تنها بازگوکردن نیست، ایجاد پیوند است میان خاطره و تاریخ از طریق خلق یک روایت؛ فاصله گرفتن و بازگو کردن و نگاه کردن به تاریخ از دیدگاه جامعه که مورخ به آن تعلق ندارد، آن چنانکه آشیل برای دشمن گریست و توانست واقعیت را از نگاه مقتول بنگرد.
3ـ فراموشی: آخرین بحث مربوط به فراموشی است. فراموشی از یكسو امر اجتنابناپذیر است؛ زیرا حافظه انسان قدرت گنجایش همه دیدهها و شنیدهها و فهمیدهها را ندارد؛ از سوی دیگر فراموشكردن تمامی رخدادهای گذشته ممكن نیست، رخدادهای مهم ردـنشانهایی در خاطرهها باقی میگذارند. انسان همیشه وابسته به خاطرهاش است و گریز از خاطره به یك معنا یادآوری آن است؛ گریز از خاطره کارکردن روی آن، بازسازی و تحریف و تجدید آن به شمار میرود. خاطره، به یک معنا فصل ممیز انسان و حیوان است. یعنی انسان هستیِ تاریخیـزمانی دارد، حیوان اما فاقد هستی تاریخی است، همانگونه كه هست ظاهر میشود و هر آنچه را زندگی میكند «در اعماق شب برای همیشه خاموش میشود. اما انسان میگوید: "من به یاد میآورم."... حیوان به این طریق "غیرتاریخی" زندگی میكند و در زمان حال جریان مییابد.10» برآیند محدودیت حافظه و وابستگی انسان به خاطرات گذشته آن است كه دستگاه ادراکی انسان «گزینشی/ Selective» عمل میکند و چنانکه ریکور به درستی بیان کرده است: «انتخاب بههرحال ضروری، و فراموشی انتخاب است (ریكور،1373: 57).» درست است که انسانبودن، تعلق داشتن به روایتتاریخی است و انسان هویتش را از تاریخ میگیرد، اما حیات و پویایی او مستلزم دلكندن از گذشتهای است كه راه به سوی آینده را مسدود میكند. گذشتگان برای ما مهماند، یعنی این ما نیستیم که سخن میگوییم، شعر میسراییم و روایت میکنیم، در حقیقت روح پدران ما در ما آواز میخواند و ذهن تاریخی ما رستاخیزِ گذشتگان ما است، اما زمانی كه دلبستگی به گذشته ما را به هبوط و فروماندگی سوق میدهد، نباید «در مقام عتیقهپرستان و گوركنان سرد و بیروح حیات آنان را در خاطره خویش تداوم بخشیم». در برخی موارد باید گذشته را فراموش كرد. البته منظور ما از فراموشی همان «فراموشیفعال/ Active forgetting» یا تأملاتِنابهنگام نیچهای و شكستن بتهایازلی است كه چشم ما را نسبت به آینده نابینا میكند. بر اساس تأملات نابهنگام نیچهای هدفزندگی، باید سعادت و شادمانی و خرسندی باشد، نه بازتولیدِ مرگ و احساس عذاب و شكنجه و انتقام؛ بنابراین خاطرههایتاریخی را که از طریق تولید مرگ و انتقام ما را اسیر گذشته میكنند، باید فراموش كرد و آواز نو سرداد. اما سعادت چیست؟ سعادت مفهوم انتزاعی سقراطیـافلاطونی نیست که با چشم مسلح عقل آن را در جهان ایده جستوجو کنیم، سعادت به مفهوم «نیچه»یی معنای این جهانی و عینی دارد. فصلمشترك سعادت بشری: «توانایی فراموشكردن و به بیان فرهیختهتر غیرتاریخی زیستن است، در حالی كه زندگی ادامه مییابد... هر آنكس نتواند بر آستانهی لحظهای فارغ از تمام گذشته بایستد، و بر قلهای چون یك الاههی پیروزی بیوحشت و سرگیجه قرار گیرد، هیچ گاه معنای خوشبختی را نخواهد یافت؛ و بدتر از آن از خوشبختكردن دیگران عاجز خواهد ماند... فردی كه میخواهد با حافظه تاریخی كامل زندگی كند به كسی میماند كه با اجبار از خوابیدن برداشته شود یا شبیه حیوانی است كه با نشخواركردن و صرفا نشخواركردن زندگی نماید.11» تأملات نابهنگام نیچه كه میتواند همچون مشعل پرفروغی برای بیرونرفت از این همهسیاهی و تباهی و از این تقدیرنگون و سیزیفوار بر شب تاریک فرهنگیـاجتماعی ما پرتوافشانی كند، به یكمعنا دلكندن از امر گذشته و گام برداشتن به سوی «حكمتشادان» معطوف به آینده است كه ما را به مستی و شادی دیونوسیوس یا همان شوریدگی و شادكامی خیام رهنمون میگرداند، حكمت شادانی كه ما را به زندگی راهنمایی میکند نه به اندیشیدن درباره مرگ و انتقام. بر این اساس میبایست پدیدههای بیماریزایی را كه زندگی ما را رنجبار كردهاند تشخیص داده و خاطرات تاریخی را با دقت تمام دایما از نو بازخوانی و تنظیم کرد. اما از آنجا که ما در حقیقت مجموعهای از حكایتهای تاریخی هستیم، امکان ندارد خاطرات گذشته در كلیت خود از ذهن ما محو گردد؛ بنابراین باید در مقام یادآوری، خاطرههای تاریخی را آگاهانه و از روی قصد گزینش كرد و آن چیزی را نوشت كه در خدمت زندگی است و امكان زندگی شادمانه را فراهم میسازد، نه آنچه را كه پژمردگی و فساد زندگی را به همراه دارد. به بیان دیگر ما «تاریخ را برای زندگی و فعالیتِ مشحون از نشاط میخواهیم، نه به خاطر فرار نخوتبار از زندگی و فرار از فعالیت نشاطآور و رفع و رجوع به یك زندگی متكبرانه و اعمال زشت بزدلانه. فقط آنجایی ما در خدمت تاریخ هستیم كه تاریخ به زندگی خدمت نماید: ولیكن حدی از تاریخنویسی و ارزیابی از آن وجود دارد كه پژمردگی و فساد زندگی را به همراه دارد: پدیده آگاهشدن از آن از طریق نشانههای بیماری قابل توجه عصر ما اكنون همان قدر ضروری است، كه همان اندازه دردناك.12» فراموشی به این معنا نوعی كنش و انتخاب است؛ فراموشی نه یک عمل خنثا بلکه نوعی کنش فرهنگیـسیاسی فعال است که بر زندگی ما مستقیما تأثیر میگذارد. ما میتوانیم در بازروایی امرگذشته بهعنوان سوژه مختار عمل کنیم، سوژه مختاری که دارای تکلیف اخلاقی است. اما چه خاطرههایی را باید فراموش كرد و به محاق فرستاد و چه خاطرههایی را باید احیا کرد؟ مسلما پاسخدادن به این پرسش کاری است دشوار؛ زیرا از یک سو با داوری اخلاقی مواجه هستیم و از سوی دیگر هر نوع پاسخی در این رابطه به نحوی به جدال بر سر روایت خاطره منجر میگردد. پاسخ اجمالی این پرسش آن است كه فراموشی زمانی ضرورت خواهد داشت که گذشته سد راه آینده شود و چنانكه ریكور میگوید: «دقیقا زمانی که خاطره اجازه تصور آینده را ندهد، فراموشی ضروری است (ریكور، 1373: 57)». از آنجا که ریكور این ایده را از تأملات نابهنگام نیچه برگرفته است و آنرا بر اساس سنتِهرمنوتیكیای كه خود بدان پایبند است، یعنی روایت متن همراه با ابداع و تركیب مجدد، برای ما روایت كرده، باید به نیچه مراجعه کرد. به باور نیچه این اصل كه تاریخ به زندگی خدمت میكند، همان قدر جدی است كه افراط در آن دشمن زندگی است. او بخش دوم تأملات را به رابطه انسان و تاریخ اختصاص داده و میگوید تاریخ از سه جهت به انسان تعلق دارد: «نخست، از این جهت كه انسان موجود عامل و كوشا است؛ دوم از این جهت كه گذشته را نگاهبانی و تقدیس میكند؛ سوم از این جهت كه رنج میبرد و آرزوی نجات دارد.13» محصول این روابط سه بعدی انسان با تاریخ، به وجود آمدن سه نوع تاریخ است: «یادبودی/ monumental»، «عتیقهمدار/ antiquarian»، و «انتقادی/ critical». تاریخ یادبودی قهرمانان را موضوع خاطر و دلبستگی خود قرار داده و راه اسطورهسازی را در پیش میگیرد. البته منظور اسطورههای كاملا تخیلی نیست تا مثل «پتهخزانه» نوعی یادوارههای «تخیلی/ fictional» بسازد، و به جای حماسهسراییهای راستین بهصورت تخیلی تاریخِقومی را از سرودههای ریگودا و اوستا و اشعار عصر جاهلیت عرب و مناجات دوران قدیم استنباط كند؛ استنباطی بینهایت سخیف و سرشار از بلاهت و بیربطی كه سراسر توهم است. منظور از تاریخ یادبودی، تاریخ عظمت و حماسهسرایی درباره قهرمانان و ابرمردانی است كه بنیانگذار اخلاق بشرند. البته نیچه معتقد است كه حتی در حماسهسراییهای واقعی خلطعمدی وجود دارد كه سرانجام به توهم و اسطوره و فریب منجر خواهد شد. تاریخ عتیقهمدار، گردآوری بیریخت وقایع و رخدادهای گذشته است، فاقد هرگونه پیكربندی بوطیقایی و منسجم، نظیر «افغانستان در مسیر تاریخ»، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، «پژوهشی در تاریخ هزارهها» و... كه در آنها نوعی بیریختی عجیب و غریبی وجود دارد، به گونهای كه نمیتوان خط داستانی روایتتاریخی را درك كرد. تاریخانتقادی، تنها تاریخ حقیقی است؛ تاریخی است كه بر پنهانترین لایههای حیات آدمی پرتو میافگند و رخدادهای گذشته را آنگونه با تأمل و از روی كنجكاوی بازروایت میكند كه در خدمت زندگی باشد و شور و نشاط بیاورد. این نوع تاریخنویسی هنوز در افغانستان به وجود نیامده است. برای بیرونرفت از وضعیت رنجبار و دهشتناك كنونی ما به تاریخ انتقادی نیاز داریم؛ یعنی باید با رهیافت انتقادی تاریخ را روایت کرد و بهعنوان سوژه فعال به رمزگشایی سلطه و استبدادقومی و نقد اسطورهها و افسانههایی پرداخت كه روحیه هراس و ترس را در دل ما برمیانگیزد. مسلما «دل بركندن/ Anaticathexis» از گذشته آنگونه كه وابستگی ما به خاطرات آسیبزا و تعلق ما به فرهنگ مرگ قطع گردد، آنهم بیآنكه هیچ نشانی برجای بماند كار آسانی نیست و نیاز به گذر زمان دارد، ولی بهناچار و از سر ناگزیری باید این حلقه اتصال به خاطرههای اندوهبار را از هم گسست، و به گفتوگوی مرگزای اشباح پایان داد و آنچه را نوشت و در خاطرهها زنده نگهداشت كه امید مسیحایی به ارمغان میآورد. تاریخ ما تاریخ زندگی نیست، گاه در دریای شب نسیان شناوریم، گاه در پی احیاء مطلق گذشته. به نظر ما این افراط و تفریط و عصیان و تسلیم بیدلیل، معلول کسادیِ اسفبار فرهنگنقد به معنای واقعی آن، و فرهنگشدن رویه سالوسی و ریا و تعصبهای قومی و مذهبی است كه هر یك از ما به نحوی به آن آلودهایم. تاریخ واقعی، تاریخی است که روایتگر رنج همگانی باشد. تاریخ کنونی افغانستان اما نه تنها نسبت به رنجهمگانی بیاعتنا است، بلكه فاجعههایی را كه غفلت از آنها به «فلجوجدان» و ظهور فاجعههایی جدید میانجامد، انكار میكند. در مقدمه «تاریخ مختصرافغانستان» که عبدالحی حبیبی به قول خودش آن را «به رهنمایی حکیمانه پادشاه معظم و بهیخواه افغانستان اعلیحضرت محمدظاهرشاه!» نوشته و در تحریر و تقریر آن «به چندین صد جلد کتب تاریخی به زبانهای شرقی و غربی رجوع کرده. 14 » آمده است: افغانستان تاریخ درخشان دارد، تاریخ پرافتخار دارد و تاریخ وزین دارد، ساکنان این سرزمین مردخیز آن اقوام قهرمان اند که در طول تاریخ سیاسی پنجهزار ساله خویش ملت واحد، تجزیهناپذیر و تسلیمناپذیری را به وجود آورده است و در طول این پنجهزار سال، آزادی و استقلال وطن عزیز خویش را به ایثار و قربانی خود حفظ کرده است.... این واقعیت مسلم است که مردم عامه ما و اقوام مختلف ملت افغان در طول این مدت طولانی زندگی برادروار داشته و در بین خود دیوارهای بیگانگی را قبول نکرده است. از همینرو در تاریخ پر از حادثات ما تنها قصههای ستیز و نبرد با دشمنان خارجی و یا حکومات غیرملی موجود است اما وقایع چشمگیر نبردهای داخلی یا برخوردهای قومی، لسانی و مذهبی در آن نیست و این خود شاهد بزرگی است که برادری اقوام شریف ما که به وجود آورنده ملت قهرمان ما است بیشایبه صادقانه بوده است! (عبدالحی حبیبی، 1377: الف)»
اما کدام افغانستان پنجهزار ساله و کدام تاریخ درخشان، کدام ملت واحد تجزیهناپذیر و کدام زندگی برادروار؟ مسلم است که این نوع تاریخنویسی نوعی یاوهسرایی است مشحون از دروغ و سرشار از ریاکاری. افغانستان، نه تنها تاریخ پنجهزارساله درخشان ندارد، بلکه مفهومی است «برساخته» و تخیلی که هیچ ریشه تاریخی ندارد. افغانستان، تعمیم هویت بیریشه یک تبار بیتاریخ و عمدتا کوچنشین بر دیگران است. از زمان احمدخان ابدالی به این سو که قلمرو به نام افغانستان به وجود آمد، هیچ درخششی در تاریخ این کشور به چشم نمیخورد، آنچه در تاریخ این کشور میدرخشد «فاجعه» است، فاجعه کشتارهای همگانی، فاجعه برخوردهای قومی و لسانی، فاجعه سرسپردگی به قدرتهای بیگانه و از همه مهمتر فاجعه کشتار فرهنگی و زبانی. در اینجا بهعنوان شاهد نقل قولی را از مرحوم کاتب میآوریم. غرض از این نقل قول، بیان کمیت فاجعه نیست، تأمل در شدت فاجعه است، شدت فاجعه که روح انسان را به آتش میکشد: با وجود صدور این فرامین که ایشان را پس از مطیعشدنشان در کابل آوردند، مدتی در زندان مانده و نان خشک برای ایشان معین گردیده، دختران ایشان را از راه ملکیمین در پایان کار به بزرگان دربار بخشیدند و همه را بهعنوان کنیز متصرف شده در کنار آغوش مقاربت خویش کشیدند (کاتب، 1374: 345). افغان و هند و ترک و تاجیک سکنه مملکت افغانستان از فروختن دختر و پسر هزاره باخبر گردیده، فوجفوج و دستهدسته به هزارهجات رفتند، از نزد سپاهیان نظام دختران و پسران هزاره را به پنج روپیه و ده روپیه خریده بودند، به پنجاه و شصت روپیه میخریدند و سپاهیان نظام این منفعت نیک برده، خود را بر مردم فایض دیده، دختران هزاره را به زور گرفته به پنجاه روپیه میفروختند و شبها به خانه هزارهها درآمده، پسرهای ایشان را در مقابل پدران و مادران ایشان به ریسمان بسته به چوب میزدند که یا وجهه نفته کرده خود را بدهند و یا پسران ایشان را به ضرب چوب میکشند و زن شوهردار را نزد شوهرش از خانه به زور آورده، میگویند که خریده ایم و آن را میفروشند (همان: 5-346).
بههر تقدیر، تاریخی که شاعرانه از«صولت افغانیه» سخن میگوید، «خیابان یكطرفه/[نام کتابی از والتر بنیامین.]»ـی است كه نگاهش نسبت به خارج از جدولهایِ خیابان كور است و گوشش ناشنوا؛ قربانیانی كه در دایره مفهومی «كلیتهای جعلی» و ساختگی واقع در این خیابان نگنجیده، همچون وصلۀ نچسب و اندامهایی زاید در غارها، سموچها و اعماق درهها از سر ناگزیری «جمهوریسكوت» تشكیل داده بودند و یا در حاشیههای شهر كابل شغلشان «جوالیگری» بود و در بازار بهعنوان برده خرید و فروش میشدند، از چشم تاریخ پنهان ماندهاند. اینها در حقیقت قربانیان واقعی فاجعهها هستند. باید به خاطرۀجمعی اجازۀ سخنگفتن داد، تا زندگی رنجبار و لحظاتِ گمگشتۀ سرشار از درد و شكست آنان را از نو روایت كرد. تعمد در نادیدهگرفتن این جزءهای ناهمخوان، كه تاریخ افغانستان مالامال از خون بهناحقریختۀ آنان است، صورتهای گوناگون فاشیسم و اتنوسنتریسم قومی است كه خود را در پشت نقابهایی چون «وحدتملی»، «جهادِمقدس»، «امارتاسلامی افغانستان» چنان مخفی نگه میدارد كه گویی پیك رستگاری است كه ما را به بهشت جاودان دعوت میكند. تاریخ افغانستان، نه تاریخ وزین است و نه درخشان، تاریخ گناه و جنایت است، تاریخ كشتارهمگانی، كلهمنارها، رقصشاهی، بردهگیری، نسلكشی، كوچاجباری و جنگهای خونبار قومی. بنابراین برای امحاء فرهنگ مرگ، نه ستایش از گذشته که اصلا وجود نداشته، بلکه به «بخشایش و رستگاری» نیاز داریم. ما به توبه نیاز داریم، به «اعتراف به گناه» در برابر قربانیان؛ اما تنها توبه کافی نیست، باید کفاره جنایتها و گناهانمان را نیز بپردازیم. كفاره این جنایتها تقدیر و زنده نگهداشتن خاطرهی آنهایی است كه به جرم بیگناهیشان قربانی گشتهاند، نیایش به پیشگاه كلهمنارشدگان و قربانیان، طلب بخشایش از آنها و خلاصهی كلام باید «دیدگاه قربانیان را از دیدگاه جلادان بازشناسیم. این تاریخ، خاطره ویژهای نیاز دارد که همان خاطره قربانیان است و در نتیجه وظیفهای را به ما محول میکند که همانا این وظیفه فراموش نکردن است (ریكور،1373: 57)». در این جا به یک نکته بسیار جدی درباره مبنای تاریخنویسی دست پیدا میکنیم و آن اینکه تاریخ را باید بر مبنای خاطره قربانیان نوشت. تنها از منظر قربانیان است که میتوان به مفهوم اخلاقی تاریخ و تاریخ اخلاقی دست یافت؛ شکلگیری یک تفکر تاریخی اصیل که بتواند بر زوایای مستور و پنهان جامعه افغانستان پرتو افگند، تنها بر مبنای دیدگاه قربانیان امکانپذیر است. دیدگاه جلادان فاقد بصیرتِ جامعنگری است. گروه جلاد گروهی در خود و چشمشان به فراسو کور است. گروههای دارای نقش دوگانه، یعنی آنهایی که به لحاظ وضعیت تاریخی در دو پیوستار جلاد و قربانی، گاه بر اثر تصادف قربانی هستد و گاه از طریق کلک و تملق ندیم جلاد، از آنرو که در تاریخ جایگاه معین ندارند، فاقد خاطره جامعی اند که مبنای روایت تاریخی قرار گیرد. جایگاه نامعین و موقعیت لغزان و لرزان آنان در ساختاراجتماعی، رابطه عمیق آنان با امر واقع را ناممکن میسازد. اما قربانیان به خاطر سرنوشت رنجبار و تراژیکشان به آگاهی تاریخی دست مییابند و از آنجا که همواره در نقش قربانی ظاهر شدهاند، آن بصیرت را دارند که به تاریخ از منظر اخلاقی بنگرند؛ این کار اما فقط «در تلاش دردناک خاطره نهفته است، تنها شکلی که در آن، زمان حال هنوز میتواند عدالت را در مورد گذشته ادا کند: نه گذشته تاریخ بزرگ، بلکه گذشته توجه نشدهی رنجهای تحمیل شده به نام تاریخ، تاریخی که در حقیقت فراموشی و تقویت استیلای کور است (ایو کوسه، 1385: 88)». نمونه بارز و عینی آن را در ادبیات اقلیتها میبینیم. شاید بتوان گفت كه در ادبیات گروههای «اقلیت» در موارد اندكی نوعی روایتاخلاقی خاطرهجمعی به چشم میخورد، آنها سعی كردهاند علاوه بر پایبندی به ارزشهایِعاماخلاقی، با ایستادن در برابر تاریخ رسمی، خاطرات زندانیان سكوت را روایت كنند، فاجعهها، نسلكشیها و دهشتها را. ادبیات گروههای اقلیت به نحوی فریاد جانخراش قربانیان است که از شهرِسكوت خبر میآورد و بهرغم آن همه خشم و نفرت و سیاهی كه در این ادبیات وجود دارد، ـ که البته تا حدی طبیعی است ـ و بهرغم خصلت تند سیاسی و نامفهوم بودن آن، این صدا معطوف به آینده و در جستوجوی ترسیم جامعۀآرمانی است كه به انسان، اخلاق، عدالت و حقوق انسانی احترام گذاشته شود. برخلاف خاطره جلاد که خاطره سرکوبگرا است و وجودش را در فقدان دیگری جستوجو میکند و برخلاف خاطره گروههای فاقد جایگاه تاریخی و میانجی میان جلاد و قربانی که در باغِ زشتِ خاطرۀ آنان تنها «انحصار»، «انتقام» و «خیانت» میروید، قربانیان به خاطر آگاهی از تقدیر دهشتبار کنونی به آینده میاندیشند و به لحاظ موقعیت خاصشان در تاریخ، با چشمانداز «مراقبت» به انسان و هستی مینگرند. بنابراین تنها مبنای تاریخنویسی درست و راه حل عبور از بنبست موجود روایت تاریخ بر مبنای خاطره قربانیان و عامکردن منافع آنان است؛ زیرا منافع آنان صورت کلیت یافتۀ همه اعضای جامعه است و زنده کردن آرمانها و آروزهایشان، زندهکردن تمامی آروزها و آرمانهای اخلاقی جامعه. به لحاظ نظری هیچ امتناعی وجود ندارد كه فاجعههای گذشته، باز هم، حتی به صورت وحشیانهتر از گذشته تکرار نشوند. ما تنها در صورتی میتوانیم به سوی آیندۀ عاری از جنایت و کشتار گام برداریم که پیوسته كشتارهای همگانی و قتلعامهای خونبار را به یاد داشته باشیم. البته به یاد داشتن نه به خاطر زنده نگهداشتن حس كینه و به هدف بازتولید فاجعههای دیگر، بلكه بدان جهت كه دانستن و به یاد داشتن آنها میتواند احتمال تكرار فاجعه را به حداقل برساند. زنده نگهداشتن قربانیان را نمیتوان تداوم اشباح گذشته قلمداد کرد؛ «زیرا برای هر کشوری این امر الزامی است که بتواند با قربانیان که ضرورتا آفریده است، روبرو شود. کشورها در طول تاریخ خود قربانیان را به جا گذاشته اند و باید از آنان بخواهیم که بار بدهی ما را بکاهند. این امر میتواند حاصل به کار گرفتن فراموشی باشد. مسأله در اینجا فراموشکردن واقعیات نیست، بلکه تغییر دادن معنای آن است. زیرا کارکرد بخشش از بین بردن رویدادها نیست، بلکه نمیتوان از بخشش صحبت کرد اگر فجایع فراموش شده باشد. (همان: 58)». نباید این تلقی غلط را که گذشته موجب ایجاد تنش میشود، پذیرفت؛ صرفا به این دلیل که از طریق فراموشکردن قربانیان آینده را میتوان بهتر کرد. تاریخی که قربانیان را فراموش کند، حاوی عنصری از توحش و به نوعی مضحكۀ حقیر و سطحینگری فلاكتباری است كه با رنجهمگانی فاصله دارد. تاریخ، زمانی میتواند رنج همگان را روایت كند که علاوه بر حماسهها و قهرمانیها، روایتگر جنایتها و فاجعهها نیز باشد. اما زمانی كه تاریخ به جای رنج همگانی، هویتسازی بر مبنای ارزشهای قوم مسلط را هدف خود قرار میدهد و یا به جای فاجعههای آشكاری چون نسلكشی دورۀ امیرعبدالرحمان، از كشف «گنجِپنهان» سخن میگوید، كه حتی ریشهی اسطورهای هم ندارد، ما را از «خودـفهمیتاریخی» كه شرط لازم عبور از بنبست متصلب كنونی است، دور خواهد كرد. روایتهای تاریخی در صورتی میتوانند گره از کار فروبستهی جامعه افغانستان بگشایند که به جای تفسیر و تأویل «ریگودا» و «اوستا» و پیوند این متون با زبان بیریشه و مجعول «پشتو» خاطراتواقعی را از نسلی به نسل دیگر انتقالداده و به زبان امروزی ترجمه كند. تا وقتی كه خاطراتجمعی به درستی روایت نشود و تا زمانی كه خاطرۀ تاریخی یادآور رنج و شادی همگان نباشد، این دورۀ كسوف فرهنگ و خواب و رؤیاهای كاذب، این شب یلدای خشونت و كشتار كه واقعیتهای اجتماعیـتاریخی را در محاق ظلمت خشم و نفرت قومی پنهان میكند، همچنان ادامه خواهد داشت. وظیفه ما آن است که سرشار از شهامت یک فاتح به جنگ اشباح قدم نهاده و این جامه ژنده و فرسوده را به دور افکنیم؛ اما در فراموشی باید راه تعادل را در پیش گرفت و باید حدود و ثغور آن را رعایت كرد، تا آنجا که خاطرههای تاریخی در خدمت زندگی به کار آید، باید از آن سود جست؛ «تحمیل خارج از اندازه عنصرتاریخی به توقف انسان میانجامد و بدون ردایی تاریخی او هرگز جرأت آغاز را نداشته و ندارد.15» زمانی که شاهان گذشته را بنیانگذار وحدت ملی تصور کنیم و «طاق ظفر» را كه مایه نكبت و ذلت است، نشانه افتخار، فاشیست را قهرمانملی و از مسئولیت قوم مسلط سخن بر زبان رانیم، نشانه آن است که هنوز در چنگال اشباح گذشته اسیریم. * اين نوشتار بنابر خواست و تاكيد نويسندهي آن بدون ويرايش انتشار يافت. 1- سخنرانی پروفسور پل ریکور در اسفند 1373، در پژوهشکده حکمت و ادیان تهران. 2 - هوسرل، ادموند؛ تأملات دکارتی، مقدمه بر پدیدهشناسی، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، تهران، نشر نی، 1384، ص 200. 3 - کورنر، اشتفان؛ فلسفه کانت، ترجمه عزتالله فولادوند، تهران، خوارزمی، 1380، ص 165. 4- نیچه، فردریش ویلهلم؛ تأملات نابهنگام، ترجمه سیدحسین امین، تهران، دایرةالمعارف ایرانشناسی، 1383، ص 134. 5- همان. 6- Richard Kearney, Poetics of Modernity, New Jersey, Humanities Press 1995, p 82. 7 - واعظی، احمد؛ درآمدی بر هرمنوتیک، تهران، گام نو، 1381، ص 308. 8 - Richard Kearney, p 83. 9 - همیلتون، ملکم؛ جامعهشناسی دین، ترجمه محسن ثلاثی. 10 - نیچه، فردریش ویلهلم؛ سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی، ترجمه عباس کاشف، تهران، فروزان روز، 1377، ص 15. 11 - همان، صص 16-17. 12 - همان، ص 12. 13- نیچه، فردریش ویلهلم؛ تأملات نابهنگام، ص 142. 14 - حبیبی، عبدالحی؛ تاریخ مختصر افغانستان، کویته، دانش کتابخانه، قصهخوانی، چاپ سوم، 1377. 15 - همان، ص 20.
|